ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٠٨ - ماجراى اسلام آوردن سلمان
سلمان، اوّلين مسلمان فارسى
ابىشيبه از مردى از قبيله همْدان و او از پدرش نقل مىكند كه علىبن ابىطالب (ع) فرمودند:
«سبقتگيرندگان (در ايمان) پنج نفرند: من سبقتگيرنده از عرب هستم و سلمان از فارس و صهيب از روم و بلال از حبشه و خبّاب از نبط.»[١]
ماجراى اسلام آوردن سلمان
راوى از امام هفتم، موسىبن جعفر (ع) نقل مىكند: از ايشان پرسيدم، يابن رسولالله! به ما گزارش نمىدهى چگونه وسيله فراهم شد و سلمان فارسى به اسلام پيوست؟ فرمودند:
«پدرم براى من بازگو كرد كه اميرالمؤمنين با سلمان فارسى و ابوذر و گروهى از قريش سر قبر پيغمبر، اجتماعى كرده بودند، على (ع) به سلمان فرمودند: «يا ابا عبدالله! آغاز كار خود را به ما گزارش بده.» سلمان عرض كرد:
يا اميرالمؤمنين! به خدا اگر جز تو مىپرسيد گزارش نمىدادم. من مردى بودم از اهل «شيراز». فرزند يكى از دهقانان بزرگ و پيش پدر و مادر عزيز بودم. در اين ميان كه با پدرم براى شركت در جشن يكى از عيدهاى زرتشتى مىرفتم، به يك صومعه برخوردم (معبد نصارى) به ناگاه در آن صومعه، مردى فرياد كرد: اشهد أَنْ لا إِلهَ إِلَّا الله و أنَّ عيسى روحُ الله و انَّ مُحَمّداً حبيب الله. وصف محمّد تا مغز گوشت و خون من به جان نشست و ديگر نه خوراكى بر من گوارا بود، نه نوشابهاى.
مادرم متوجّه من شد. گفت، تو امروز چرا به آفتاب سجده نكردى؟ من با او به گفتوگو پرداختم تا خاموش شد. چون به منزل برگشتم، ديدم كتابى در سقف اطاق آويخته. به مادرم گفتم اين چه كتابى است؟ گفت: اى روزبه! همين امروز كه ما از جشن عيد برگشتيم، ديدم كه اين كتاب آويخته. مبادا به اينجا نزديك شوى. اگر نزديك بروى، پدرت تو را خواهد كشت. من خود را نگاهداشتم تا شب گذشت و پدر و مادرم خوابيدند. من برخاستم و آن كتاب را به دست آوردم. به ناگاه اين نوشته را در آن ديدم:
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ... اين عهدى است از خدا براى آدم كه از پشت آدم، پيغمبرى آفريند كه به وى محمّد گويند. به اخلاق نيك دستور دهد و از پرستش بتها غدقن كند. اى روزبه! تو وصى عيسى باشى. به او بگراى و آئين گبران را واگذار!
من جيغ زدم و حالم سختتر شد. گفت پدر و مادرم اين مطلب را دانستند و مرا گرفتند و در چاه عميقى زندانى كردند و گفتند اگر از اين راه برگشتى، بسيار خوب؛ وگرنه تو را مىكشيم.
گفتم: هر كار مىخواهيد بكنيد، دوستى محمّد (ص) از دلم بيرون نمىرود. سلمان مىگويد پيش از خواندن اين نامه، عربى نمىدانستم و از آن روز خداى عزّوجلّ عربى را به من فهمانيد. در ميان چاه ماندم و براى من، هر روزى دو گرده كوچك نان پايين مىفرستادند. چون گرفتارىام طول كشيد، دست به آسمان بلند كردم و گفتم:
پروردگارا! تو حبيبت محمّد و وصى او را محبوب من ساختى. به حقّ آنان، در آزادى من شتاب كن و مرا راحت كن!
پس يك سفيدپوش نزد من آمد و دست مرا گرفت و گفت: اى روزبه برخيز! مرا به صومعه آورد و من شروع كردم به اين ذكر اشهد أَنْ لا إِلهَ إِلَّا الله و انَّ عيسى روحالله و انَّ محمّدا حبيبالله.
بزرگ دير رو به من كرد و گفت: تو روزبه هستى؟ گفتم: آرى. گفت: بيا بالا. مرا نزد خود برد و دو سال تمام در خدمت او بودم. چون مرگش رسيد، به من گفت: من خواهم مرد. گفتم: مرا به كه مىسپارى؟ گفت: كسى را نمىشناسم كه همعقيده من باشد؛ مگر يك راهب در «انطاكيه». چون او را ديدار كردى، سلام مرا به او برسان و اين لوح را به او بسپار و لوحى به من داد. چون مرد، غسلش دادم و او را به خاك سپردم.
لوح را گرفتم و به انطاكيه بردم و وارد صومعه شدم و مىگفتم: اشهد أَنْ لا إِلهَ إِلَّا الله و انَّ عيسى روح الله و انَّ محمّدا حبيب الله.
ديرانىاى به من متوجّه شد و گفت: تو روزبه هستى؟ گفتم آرى. گفت: بالا بيا. نزد او بالا رفتم و دو سال كامل هم او را خدمت كردم. چون وفاتش رسيد، به من گفت: من خواهم مرد. گفتم: مرا به كه مىسپارى؟ گفت: كسى را همعقيده خود نمىدانم؛ مگر راهبى در «اسكندريه» چون نزد او رفتى، سلام مرا به او برسان و اين لوح را به او بده. چون مرد، غسلش دادم و كفنش كردم و به خاكش سپردم.
لوح را برگرفتم و به صومعه آن راهب اسكندريهاى رفتم و مىگفتم اشهد أَنْ لا إِلهَ إِلَّا الله و انَّ عيسى روح الله و انَّ محمّدا حبيب الله.
ديرانى به من متوجّه شد و گفت: تو روزبهى؟ گفتم: آرى. گفت: بيا بالا. نزد او بالا رفتم و دو سال تمام هم خدمت او را كردم. چون وفاتش رسيد، گفت: من خواهم مرد. گفتم: مرا به كه مىسپارى؟ گفت: كسى در اين دنيا همعقيده من نيست و هنگام ولادت محمّد بن عبد الله بن عبد المطّلب شده است. اگر خدمت او رسيدى، سلام مرا به او برسان و اين لوح را به او بده.
چون مُرد، غسلش دادم و كفن كردم و به خاك سپردم و لوح را برداشتم و بيرون رفتم و با جمعى همسفر شدم و به آنها گفتم: خرج خوراك و نوشيدنى مرا مىدهيد كه من خدمت شما را بكنم؟ گفتند: آرى. چون خواستند خوراك تهيه كنند، گوسفندى را بستند و او را زدند تا مُرد و مقدارى از گوشتش را كباب كردند و مقدارى برشته كردند. من از آن نخوردم. گفتند: بخور. گفتم: من در دير بزرگ شدهام و ديرانىها گوشت نمىخورند. مرا زدند و نزديك بود مرا بكشند. يكى از آنها گفت: از او دست بداريد و نوشابه خود را بياوريد. چون نوشابه آوردند، گفتند: مىنوشى؟ گفتم: من ديرانى هستم و ديرانىها شراب ننوشند. به من سخت گرفتند و مىخواستند مرا بكشند. به آنها گفتم: اى مردم مرا نكشيد و نزنيد. من به بندگى شما اعتراف مىكنم.
بنده يكى از آنها شدم و او مرا برد و به سيصد درهم فروخت به يك مرد يهودى. او از داستان من پرسيد و به او خبر دادم و گفتم: من گناهى ندارم جز آنكه محمّد و وصى او را دوست دارم. يهودى گفت: من تو را و محمّد را دشمن دارم.
مرا بيرون خانهاش برد و يك تل ريگ در برابر خانهاش به من نشان داد