ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٨ - الف دورى از محيط مكّه
رفتن براى تجارت، مهمان خانه هاشم شد. او در آنجا مىبيند كه يكى از بچّهها كه در اين خانه بازى مىكند، خود را فرزند هاشم مىخواند. از حال او مىپرسد. اهالى منزل از پاسخ او سربرمىتابند؛ امّا اصرار مىكند تا او را معرفى كنند. به او مىگويند: بنا به وصيت پدرش، ما تا به حال اين موضوع را افشا نكرديم تا از دست يهود در امان بماند. گروهى مىگويند: مطلّب، كودك را از اين خانه فرارى داد و همراه برد و دستهاى ديگر مىگويند: توافق كردند و مطلّب او را به مكّه آورد و مردم به گمان اينكه او غلام مطلّب است، او را عبدالمطلّب نام نهادند و اين نام بر او ماند.[١]
٣. ترور عبدالله
يهود در ترور عبدالمطلّب ناكام ماند و از او عبدالله به دنيا آمد. عبدالله اهل مكّه است و قبرش در مدينه، در مقرّ يهود! و اين عجيب مىنمايد.
درباره عبدالله داستانها صريحتر است. يهوديان بارها دست به ترور او زدهاند و ناكام ماندهاند.[٢] گفتهاند: خانمى يهودى را فرستادند كه همسر عبدالله شود تا نطفه پيامبر آخرالزّمان به اين زن منتقل گردد. زن هر روز سر راه عبدالله را مىگرفت و به او پيشنهاد ازدواج مىداد. يك روز نيامد. عبدالله از او پرسيد، چرا نيامدى؟ گفت: نورى كه در پيشانى تو بود، ديگر نيست. عبدالله، ازدواج كرده بود.[٣]
روزى وهب بن عبد مناف، يكى از تاجران مكّه، عبدالله را كه آن روز جوانى بيست و پنج ساله بود، ديد كه يهوديان در ميانش گرفتهاند و مىخواهند او را بكشند. وهب ترسيد و گريخت. ميان بنىهاشم آمد و فرياد زد: عبدالله را دريابيد كه دشمنان او را در ميان گرفتهاند. عبدالله معجزهآسا نجات يافت. وهب كه شاهد نجات معجزهآساى عبدالله بود و نور نبوّت را در چهره او مىديد، پيشنهاد ازدواج دخترش، آمنه و عبدالله را داد. اين ازدواج مبارك سر مىگيرد،[٤] امّا دو ماه پس از ازدواج، عبدالله در راه تجارت، در مدينه از دنيا مىرود. تير يهود براى بار دوم دير به هدف مىخورد. آمنه دو ماه است كه باردار است و عبدالله به گونهاى كاملًا مشكوك در يثرب رحلت مىكند؛ امّا نمىتوان خطّ ترور را رديابى كرد.
٤. تلاش براى ترور پيامبر (ص)
آوردهاند: فرداى شب ميلاد رسولالله (ص) يكى از علماى يهود به «دارالنّدوه» آمد و گفت: آيا امشب در ميان شما فرزندى متولّد شده است؟ گفتند: نه. گفت: بايد متولّد شده باشد و نامش احمد باشد. هلاك يهود به دست او خواهد بود.
پس از جلسه دريافتند كه پسرى براى عبدالله بن عبدالمطلّب به دنيا آمده است. آن مرد را خبر كردند كه آرى، آن شب پسرى در ميان ما به دنيا آمده است. عالم يهودى را نزد محمّد (ص) آوردند، تا ايشان را ديد، بيهوش شد. چون به هوش آمد، گفت: به خدا قسم! پيامبرى تا قيامت، از بنىاسرائيل گرفته شد. اين همان كسى است كه بنىاسرائيل را نابود مىكند. چون ديد قريش از اين خبر شاد شدند، گفت: به خدا قسم! كارى با شما كند كه اهل مشرق و مغرب از آن ياد كنند.[٥]
محمّد (ص) از همان نخستين روز تولّد، شناسايى شد. تيرهاى يهود براى جلوگيرى از پيدايش ايشان، همه به خطا رفته است و آنان براى دسترسى به هدف، بايد محمّد (ص) را از ميان بردارند.
تلاشهايى براى جلوگيرى از ترور پيامبر (ص)
الف. دورى از محيط مكّه
اكنون عبدالمطلّب وظيفهاى خطير به گردن دارد. پيامبر اكرم (ص) براى جدّ مادرى و جدّ پدرى و نيز براى مادر بسيار محبوب بود. عبدالمطلّب، محبوبترين فرزندش، عبدالله را از دست داده است و دختر وهب نيز دو ماه پس از ازدواج بيوه شده است. محصول ازدواج، يك پسر بسيار زيباست. اهمّيت پاسدارى از محمّد (ص) براى سرپرستان ايشان كاملًا آشكار است. او در محيط مكّه، كه محلّ آمد و شد كاروانهاى تجارى و زيارتى است، در امان نيست. بايد چارهاى انديشيد. چاره در دور كردن محمّد (ص) از مكّه است؛ آن هم بهگونهاى مخفيانه و دور از چشم اغيار.
پيامبر (ص) را به دايه مىسپارند تا ايشان را در سرزمينى دورتر از مكّه و بهگونهاى پنهانى نگهدارى كند. فاصله بين منطقه سكونت حليمه و مكّه، بسيار دور بوده است؛ امّا با نگاهى به صفحات تاريخ درمىيابيم كه تاريخنگاران در علل به دايه سپردن محمّد (ص) اين موارد را برشمردهاند:
١. مادر پيامبر شير نداشت و بايد كودك را به دايهاى مىسپردند؛
٢. آب و هواى مكّه بد بود و كودكان را طاقت زندگى در آن نبود؛
٣. رسم عرب بر آن بود كه كودكان را به دايه مىسپردند تا بيرون از شهر بزرگشان كند.
اين هر سه دليل به آسانى نقدپذير است:
الف. روشن است كه اگر مادر پيامبر (ص) شير نداشت، بايد دايهاى از اهل مكّه براى او مىگرفتند تا نزد خود رشدشان دهد؛ نه دايهاى از دور دست؛
ب. آب و هواى مكّه چه مدّت نامناسب بوده است؟ آيا اين بدى آب و هواى پنج سال طول كشيده است؟! درباره اينكه در آن سالها، آب و هواى مكّه بد بوده باشد، شاهدى از تاريخ نمىتوان يافت. افزون بر آن، در صورت بدى آب و هواى مكّه، بايستى مكّيان يا دست كم كودكان آنان، همه، به سرزمينى ديگر كوچيده باشند كه چنين چيزى نبوده است؛
ج. اگر عادت اهل مكّه، به دايه سپردن كودك بود؟ پس چگونه است كه ديگر عربها كودكان خويش را به دايه نسپردهاند. حتّى آنان كه هم عصر ميلاد پيامبر (ص) بوده يا پس از آن، به دنيا آمدهاند، به دايه سپرده نشدهاند؟
آوردهاند كه پيامبر را مدّتى مادر حمزه شير داد. چرا حمزه را كه دو ماه بزرگتر از پيامبر بود، به دايه نسپردهاند؟ افزون بر اينها، نوزاد، تنها دو سال شير مىخورد. چرا پيامبر (ص) را پنج سال نزد حليمه فرستادند؟! مادر موسى (ع) با اينكه چند فرزند ديگر نيز داشت، زمان اندكى از فرزندش كه به كاخ فرعون وارد شده بود، دور شد و نزديك بود از غم و غصّه، جريان را افشا كند. پس چرا اين مادر، پنج سال دورى فرزند را تحمّل كرده است؟! اينجا شأن مادر پيامبراكرم (ص) آشكار مىشود كه براى حفظ حيات نبى، از تمام خواهشهاى مادرى خويش نيز چشم