ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩ - مسافر بهشت
انجام دهد و دوباره راه بيفتد.
پرنده كه پر نمىزند. هيچ، هيچ خزندهاى هم تو اين جاده و خيابانهاى تاريك نمىخزد!
خيلى از راه افتادنمان نمىگذرد كه راننده نگه مىدارد و سرش را از پنجره مىبرد بيرون و به سيدعبّاس مىگويد كه بيا كنار دست خودم بنشين. البتّه من هنوز عربىام انقدر خوب نشده كه اين گفتوگو را بفهمم؛ ولى وقتى برادر موسوى خودش را از نردبان پشت ماشين به كنار دست آقاى راننده مىرساند، مىفهمم كه ماجرا از چه قرار است. آقاى راننده يك دستش را مىاندازد دور گردن سيدعبّاس و با يك دست رانندگى مىكند و البتّه جاهايى كه خبرى از ايست و بازرسى و سرعتگير نيست، چه پرسرعت مىراند! تلفن همراه آقاى راننده زنگ مىخورد. من با راننده دو رديف فاصله دارم و مىبينيم كه او جواب تلفنش را مىدهد. آن هم با آن يك دستى كه فرمان را گرفته بود. حالا ديگر، يقين مىكنم فرمان ماشين دست خداست!
\*\*\*
زمانى رسيديم و تو اتاقها جاگير شديم كه چيزى به اذان صبح نمانده بود. حدس مىزدم كه به حرم حضرت امير خيلى نزديكيم؛ ولى اذان صبح را كه گفتند، حسّ اين را كه بروم حرم، نداشتم. نماز را خوانده و خودم را به خواب غفلت سپردم!
\*\*\*
الآن نشستهام تو رستوران و اوّلين صبحانه سفر را مىخورم. رفقا شاد و پرانرژى لقمه مىگيرند و از ديشب و تأخير پرواز مىگويند. به جز ما افراد ديگرى هم در رستوران هستند كه فكر مىكنم يا مثل ما از مهمانان چند روزه ستادند يا همكاران مستقرّ آن.
اينجايى كه هستيم، متعلّق به ستاد بازسازى عتبات است. ساختمان نوسازى در نزديكى حرم. بخشى از آن، مهمانسراى ستاد است و بخشى ديگر دفاتر ادارى و كمى آن طرفتر، سولههاى محلّ اسكان كارگران و مهندسان پروژههاى بازسازى.
كسانى كه تو رستوران كار مىكنند، اصلًا شبيه پيشخدمتها نيستند كه حالا من بخواهم جسارت كنم و به آنها بگويم گارسون! از رفتار و گفتار بسيار مؤدّبانه و شادابىاشان مشخّص است كه از نيروهاى افتخارىاند كه از سر شوق، به خدمت حريم حرم يار در آمدهاند.