ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٦ - بهترين خواسته!
بهترين خواسته!
در شبهاى قدر، از خدا بخواه كه: خدايا جز محبّت على (ع) چيزى نمىخواهم! هرچه جز محبّت على (ع) بخواهى، كوتاهبين هستى و ضرر كردهاى. چون خداوند پاى اين موهبت عظما، ايستاده است. ممكن است كه در هر دعايى، نكتهاى باشد كه به مصلحت عبد نباشد، جز دعا براى محبّت على (ع) كه درباره آن گفته نشده كه ممكن است به صلاح بنده نباشد. در راه دوستى اهلبيت (ع) انسان بلاكش مىشود. هارون مكّى، انسان فوقالعادّهاى بود. اينهايى كه در راه عشق سوختهاند، اخبار اندكى از خويش باقى گذاشتهاند. در كتب حديث و روايت، چند خبر از ميثم تمّار منقول است؟ تعلّق ميثم در محبّت به اميرالمؤمنين (ع) اجازه نمىداد كه حواسش به جز على، به چيز ديگرى باشد. هارون مكّى، از شاگردان امام صادق (ع) نيز چنين است. در محضر امام صادق (ع) روزى مردى خراسانى وارد شد و به آقا عرض كرد: قربانتان بروم، چرا نشستهايد و قيام نمىكنيد. حكومت حقّ مسلّم شماست. من و امثال من هم در خراسان بسيارى را آماده مبارزه كردهايم. بهطورى كه حاضرند جانشان را فداى شما كنند. امام (ع) فرمودند: «خود تو چطور؟ حاضرى جانت را فداى ما كنى؟»
مرد خراسانى گفت: من تمام هستىام را در راه شما قربان مىكنم. آمادهام تا هر چه بفرماييد، انجام دهم.
آقا كنيز خانه را صدا زدند. فرمودند: «تنور را آتش كن.» خراسانى گفت: آقا، من صبحانه خوردهام. تصوّر كرد كه آقا مىخواهند نانى مرحمت كنند. امام فرمودند: «خير، نمىخواهيم نان پخت كنيم.» تنور چنان داغ شد كه در روايت آمده كه دور تنور سفيد شد.
كنيز به امام (ع) خبر داد كه تنور داغ شده است. امام (ع) كه گرم صحبت با مرد خراسانى بودند، خطاب به وى فرمودند: «برخيز و برو در تنور» او نگاهى به اين طرف و آن طرف كرد، شايد خطاب امام به كس ديگرى باشد. امام (ع) فرمودند: «بلند شو و برو در تنور بنشين.» گفت: آقا اين شوخىها چيست كه مىفرماييد، آخر در تنور داغ رفتن چه معنايى دارد؟
امام فرمودند: «مگر من امام تو نيستم؟ مگر اطاعت من واجب نيست؟» گفت: چرا، شما امام من هستيد و اطاعت امرتان واجب است؛ امّا در تنور رفتن، مشكل است. امام با مرد خراسانى صحبت مىكردند كه هارون مكّى وارد شد؛ در حالى كه كفشهايش در دستش بود، سلام كرد. امام فرمودند: «عليكالسّلام. هارون كجا بودى دلم برايت تنگ شده بود؟» گفت: آقا هميشه با شما هستم و هيچگاه از شما فارغ نيستم، الآن حس كردم كه با من فرمايشى داريد، آمدم.
امام فرمودند: «هارون برو در تنور.» هارون بلافاصله كفشهايش را به طرفى انداخت و پريد در تنور. حضرت به كنيز گفت: «سر تنور را بگذار.» امام با مرد خراسانى به گفتوگو ادامه دادند: «خوب، امسال در خراسان وضع گندم چطور بود؟» مرد خراسانى گيج شده و زبانش بند آمده بود. آخر اين چهكارى است كه امام انجام دادند. شايد در ذهنش هم گفت: بيچاره بدون گناه در تنور مىسوزد.
آن كسى كه دلبسته اهلبيت (ع) نيست، دائماً قاعدههاى شرعى براى اعمالش درست مىكند. اگر اين روايت را تو هم بشنوى و بسته به امامت نباشى، انكار مىكنى كه مثلًا امام (ع) نبايد اين كار را مىكرد.