لهوف ت میر ابو طالبی - سید بن طاووس - الصفحة ١٠٥ - حاكم شدن ابن زياد بر كوفه
پناه خواست، پناهش داد، پسر طوعه از قصّه با اطلاع شد و خبر را به ابن زياد داد، ابن زياد محمّد بن اشعث را فرا خواند و او را با جمعى براى دستگيرى مسلم فرستاد.
چون به خانه طوعه رسيدند و صداى سم اسبان به گوش مسلم رسيد، لباس جنگ بپوشيد و بر اسب بر نشسته و به جنگ با دشمن پرداخت.
مسلم (كه از پستان شجاعت شير مكيده و در حقيقت سخن او اين بود:
|
كرده در روز ولادت كام من |
باز با شهد شهادت مام من |
|
) جمعى از لشكر دشمن را به هلاكت رسانيده، شمشير در كف او آن چنان سر مىافشاند كه خاطره ذو الفقار را در دست حيدر كرّار تجديد مىكرد.
محمّد بن اشعث ندا در داد: اى مسلم براى تو امان است.
مسلم فرمود: امان نيرنگ بازان تبهكار را بهايى نيست، باز رو به جنگ نهاد و ابيات حمران بن مالك خثعمى را به عنوان رجز مىخواند:
|
اقسمت لا اقتل إلّا حرّا |
و ان رأيت الموت شيئا نكرا |
|
سوگند خوردم كه جز آزاد كشته نشوم گر چه مرگ چهرهاى نازيبا داشته باشد
|
اكره ان اخدع او اغرّا |
او أخلط البارد سخنا مرّا |
|
نيرنگ و فريب خوردن را ناروا دارم يا شربت خنك و گوارا با چيز گرم و تلخ بياميزم
|
كلّ امرئ يوما يلاقى شرّا |
اضربكم و لا أخاف ضرّا |
|
هر مردى روزى با سختى و شرّى تلاقى كند، شما را مىزنم و از ضرر و زيانى نهراسم گفتند: سخن از نيرنگ و فريب نيست، بدين سخن نيز توجّهى نفرمود،- حملات را متواتر كرد، دشمن به ازدحام بدو روى كردند، در اثر كثرت جراحات وارده به ضعف مىگراييد، مردى با نيزه از پشت به مسلم زد كه به زمين افتاد و اسير گرديد.
چون بر ابن زيادش در آوردند، مسلم بر وى سلام نكرد، پاسبانى گفت: بر امير سلام كن.
مسلم فرمود: خاموش باش، واى بر تو، به خدا كه او امير من نيست.
ابن زياد گفت: چه سلام كنى يا نكنى بايد كشته شوى.