لهوف ت میر ابو طالبی - سید بن طاووس - الصفحة ١٠٢ - حاكم شدن ابن زياد بر كوفه
من حيات او را اراده كردم و او مرگم را اين عذر دوستت از مراد است هانى گفت: امير را چه شده؟
ابن زياد گفت: هانى آرام باش، اين كارها چيست كه در خانهات عليه امير المؤمنين و جمهور مسلمين جريان دارد، مسلم بن عقيل را به خانهات در آورده برايش رزمجو و سلاح در خانههاى پيرامونت جمع مىكنى، و خيال مىكنى كه كارت بر من پوشيده مىماند.
گفت: من كارى نكردم.
ابن زياد: چرا كردى.
هانى: چنين نيست.
ابن زياد: نوكرم معقل را فراخوانيد- اين معقل جاسوس ابن زياد بود و خيلى از اسرار جاريه در منزل هانى را مىدانست- معقل آمد تا در نزدش بايستاد.
چون هانى وى را بديد بدانست كه او جاسوس بر وى بود و گفت: به خدا كه من نه مسلم را دعوت كرده و نه وى را دعوت به قيام كردم و ليكن به من پناهنده شده، از نپذيرفتن او شرمم آمد و با اين پناهندگى ذمّهام بدو مشغول گرديد و پناهش دادم، و حال كه بر اين اطلاع يافتى آزادم بگذار تا برگردم و او را از خانهام مرخّص نمايم تا هر جا كه خواهد برود و ذمّهام از اين حقّ جوار آزاد گردد.
ابن زياد گفت: نه به خدا از من جدا نگردى تا مسلم را تسليم دارى.
هانى گفت: نه به خدا هرگز به چنين ننگى تن در ندهم و ميهمانم را تسليمت نمىكنم تا وى را بكشى.
ابن زياد گفت: به خدا كه بايد حاضرش كنى؟
هانى: هرگز نكنم.
سخن بين آن دو به درازا كشيد، مسلم بن عمرو باهلى برخاست و گفت: امير اجازت دهند تا با هانى در نهان سخنى گويم، هر دو به كنارى رفتند، آن گونه كه ابن