آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٥
نمیشود او را برگرداند. یکوقت خبر میشدند پسر فلان کس ]به اردوی اسلام [رفت، برادر فلان کس رفت، غلام فلان کس رفت، فلان کس خودش رفت. هر کسی هم که میرفت آنچنان محکم و با ثبات میرفت که دیگر بر نمیگشت. قریش با آن همه جبروت و عظمت خودشان واقعا احساس خطر کردند، دیدند این یک وضع عجیبی است و کاری نمیتوان کرد.
راه تطمیع
قبل از آنکه داستان هجرت رخ بدهد ـ و داستان هجرت پس از آن بود که دیگر تمام راههای صلح و سازش از نظر قریش و هم واقعا بسته شده بود ـ آنها خودشان از راههای دیگری پیش آمدند. یکی از آن راهها راه تطمیع بود. چون میدانستند که ابوطالب رئیس بنی هاشم و حامی پیغمبر است و پیغمبر اکرم برای او احترام زیاد قائل است، رفتند نزد ابوطالب و گفتند خودت دوستانه این پسر برادرت را بخواه و با او صحبت کن، هرچه که میخواهد ما به او میدهیم دست از این راه و روش و مسلک و دعوتش بردارد. پول و ثروت هر چه میخواهد در اختیارش قرار میدهیم و اگر بخواهد، ما او را به عنوان پادشاه خودمان در مکه اختیار میکنیم. زیباترین دختران قریش هر کدام را که او میخواهد در اختیارش قرار میدهیم، از این حرفهای خودش دست بردارد.
وقتی که ابوطالب حضرت رسول را خواست و حضرت رفتند و ابوطالب پیغام قریش را به ایشان عرض کرد، حضرت آن جمله معروف را فرمود که: به خدا قسم اگر خورشید را در یک دستم و ماه را در دست دیگرم قرار بدهند من دست از دعوت خودم برنمیدارم. ابوطالب حسابی جا خورد و گفت: پسر برادر! پس مطمئن باش که من هم حامی تو هستم.