آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٢
قرآنی را آورده که از اول، حرفش این است که ما میخواهیم دنیا را بگیریم و بر دنیا پیروز شویم. ما هم اگر در آن وقت بودیم چه میگفتیم؟ یا سکوت میکردیم یا ـ العیاذ بالله ـ نظیر آن حرفها را میگفتیم که «این شخص چه میگوید؟! مثل اینکه از دنیا خبر ندارد!».
در همان سالهای اول که آیه نازل شد: «وَ اَنْذِرْ عَشیرَتَک الاَْقْرَبینَ»[١] (هشدار بده به خویشاوندان نزدیکت) پیغمبر به علی که در خانه پیغمبر زندگی میکرد و بچه دوازده سالهای بود فرمود: «آبگوشتی ترتیب بده و بنیهاشم را دعوت کن». علی میگوید: من همین کار را کردم و چهل نفر یا یکی کمتر از بنیهاشم از عموها و پسر عموها و داییها و... به عنوان یک دعوت و مهمانی آمدند. بعد حضرت همین مسائل را با اینها طرح کرد و فرمود: «من رسول خدا هستم و دین من هم غلبه پیدا خواهد کرد. شما اگر به این دین گرایش پیدا کنید سیادت پیدا خواهید کرد و...». اینها اصلا خجالت کشیدند جواب بدهند. گفتند: «این چه میگوید؟!». ابولهب که آدم جسوری بود رو کرد به ابوطالب و با حالت تمسخر گفت: «بسیار خوب، پس تو بعد از این بیا و تابع پسر برادرت باش! چه میگویی؟!».
یکی از علتهایی که اینها میگفتند: «اِنَّهُ لَـمَجْنونٌ»[٢] (این، دیوانه شده!) این بود که ادعا خیلی بزرگ بود. ادعا آنقدر بزرگ بود که هر کس میشنید میگفت: «این شخص دیوانه شده که چنین حرفی میزند! چه میگوید؟!».
اکابر قریش تاجر پیشه بودند و مدتی بود که یک کار تجارتی بندری میکردند؛ یعنی مکه یک شهر بندری شده بود و اینها زمستانها میرفتند به جنوب (یعنی یمن) مالالتجارههایی را که از هند میآمد
[١] . شعراء / ٢١٤.
[٢] . قلم / ٥١ .