آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٩
تمثیل مولوی
پس در عالم اموری وجود دارد که خصلتش فقط این است که انسان را به خود مشغول و سرگرم میکند و هیچ خصلت دیگری ندارد. مولوی مثالی میآورد؛ میگوید بچهها میخواهند بازی کنند؛ برای اینکه خوب بتوانند جستوخیز کنند لباسها را میکنند؛ کفش و کلاه و جُبّه را درمیآورند و سرگرم بازی میشوند:
کودکان هرچند در بازی خوشاند شب کسانْشان سوی خانه میکشند
بچه وقتی که مشغول بازی میشود آنچنان گرم بازی میشود که حتی به فکر خوراکش هم نیست. گرسنه میشود، مادرش باید بیاید به زور صدایش کند که بیا آخر یک چیزی بخور بعد برو بازی کن. تا شب اینها گرم بازی هستند. شب که هوا تاریک میشود و اینها خسته هستند و بازی جبرا تمام میشود، میرود سراغ کفش و کلاهش، میبیند نیست. آنچنان سرگرم بازی بوده که یادش رفته کفش و کلاهی هم دارد و اینها را باید نگه داشت. یعنی این خصلت مشغولکنندگی بازی به قدری قوی و شدید است که اصلا یادش میرود کفش و کلاه هم دارد. بعد همین که این مثل را با یک شعرهای خیلی عالی میآورد یکدفعه میگوید: «نی شنیدی اِنَّمَا الدُّنْیا لَعِب» نشنیدی که همه دنیا مثل میدان بازی است برای بچه که سرگرم بازی میشود؛ گرم بازی که میشود مسائل جدی یادش میرود.
پس لهو عبارت است از بازداشتن ولی نه هر بازداشتنی، بلکه بازداشتن روانی و روحی نه جسمی و مادی؛ یعنی اموری که این قدرت را دارند که انسان را آنقدر به خود سرگرم کنند که کار و زندگیاش و کارهای حسابی و جدیاش یادش برود.