تفسيراحسنالحديث - قرشی، سید علی اکبر - الصفحة ٧٠ - قصه رسولان و اهل شهر
قصه رسولان و اهل شهر
در کتب حدیث و تفسیر در رابطه با شهری که پیامبران به آن آمدند قضایایی
نقل شده که با ظهور آیات سازگار نیست، ما اوّل یکی از آن نقلها را
میآوریم، سپس نظر خود را بیان خواهیم کرد.
در مجمع البیان فرموده:
گویند عیسی علیه السّلام دو نفر از حواریّون خود را به شهر انطاکیه فرستاد،
چون به شهر نزدیک شدند، پیر مردی را دیدند که گوسفندان خود را میچرانید
او حبیب (صاحب یس) بود، حبیب به آن دو گفت شما کیستید؟ گفتند: فرستادگان
عیسی هستیم شما را از عبادت بتها به عبادت خدا میخوانیم. گفت: آیا
معجزهای دارید؟ گفتند: آری با اذن خدا مریض را شفا میدهیم، کور و پیس را
صحت میبخشیم.
حبیب گفت: من پسری دارم که سالها زمینگیر است، گفتند: ما
را به منزل خویش ببر تا او را به بینیم، چون به منزل او آمدند، دست بر آن
مریض کشیدند، در دم به اذن خدا صحّت یافت، قضیّه در شهر شایع شد و عده
کثیری به وسیله آن دو شفا یافتند.
پادشاه مشرکی بر آن شهر حکومت داشت،
نمایندگان عیسی را خواست و گفت: شما کیستید؟ گفتند: فرستاده عیسی هستیم
آمدهایم تو را از عبادت اصنامی که نمیشنوند و نمیبینند، بعبادت خدایی که
میشنود و میبیند دعوت نمائیم.
پادشاه گفت: مگر غیر از این بتها خدای
دیگری داریم؟! گفتند: آری همان خدایی که تو را و خدایانت را به وجود آورده
است. پادشاه گفت: بروید تا در کار شما فکری بکنم، آنها از محضر شاه بیرون
آمدند، مردم بازار آنها