ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ١٠٨ - شأن نزول
و به سراغ من مىآيند. نشستم و خواب بر من غالب شد.
صفوان بن معطل از سپاه دنبال مانده بود. وقتى بمنزل من مىرسد، شبح انسانى توجهش را جلب ميكند. و بالآخره مرا مىشناسد. منهم وقتى متوجه او شدم، صورتم را پوشيدم. بخدا او با من تكلم نكرد. شترش را خوابانيد و من سوار شدم او شتر را راند تا موقع ظهر به سپاه رسيديم و در باره من، بهلاكت رسيد آنكه بهلاكت رسيد و عبد اللَّه بن ابى بار سنگين اين گناه را بدوش كشيد.
ما بمدينه رسيديم و من بمدت يك ماه بيمار شدم. در اين مدت مردم سرگرم گفتگو در باره تهمتى بودند كه بمن بسته شده بود. و من اطلاع نداشتم. تنها ميديدم پيامبر خدا نسبت بمن كم لطفتر از اوقاتى است كه بيمار ميشدم. او فقط داخل مىشد و سلام مىكرد و سراغى مىگرفت. من از اين رفتار او ناراحت مىشدم و سر آن را نميدانستم تا اينكه پس از بهبودى بهمراه ام مسطح بمنظور قضاى حاجت، از خانه خارج شدم. در آن وقت هنوز در خانهها محلى براى قضاى حاجت نداشتيم و مثل عربهاى ديگر از داشتن محل قضاى حاجت در خانه، متنفر بوديم. ناچار بوديم فقط شبها بيرون برويم. مادر ام مسطح خاله پدرم بود.
در حين حركت پاى او مسطح لغزيد و فرزند خود مسطح را نفرين كرد.
گفتم: حرف بدى گفتى! مردى را بدگويى ميكنى كه در جنگ بدر شركت جسته است؟
گفت: دخترم، مگر سخن او را نشنيدهاى؟
گفتم: چه گفته است؟
او سخن دروغ پردازان را براى من تعريف كرد. در نتيجه بيمارى من شديد شد. وقتى بخانه بازگشتم، پيامبر تشريف آورد و جوياى حال من شد. از او اجازه خواستم كه بخانه پدرم روم. مرا اجازه داد. بخانه پدر آمدم و از مادرم پرسيدم: مردم چه مىگويند؟ گفت: ناراحت نباش. بخدا هر زن زيبايى كه داراى عدهاى هوو باشد، اينگونه ماجراها برايش پيش مىآيد