آشنایی با قرآن 3 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩
اکرم باید بروند در آنجا مخفی بشوند یعنی غار ثور را در نظر گرفتند ، چون قرار بود در مدتی که حضرت در غار هستند رابطه مخفیانهای در کار باشد و این دو ، مرکب فراهم کنند و آذوقه برایشان بفرستند . شب ، علی ( ع ) آمد خوابید و پیغمبر اکرم ( ص ) بیرون رفت . در بین راه که حضرت میرفتند به ابوبکر برخورد کردند . حضرت ، ابوبکر را با خودشان بردند . در نزدیکی مکه غاری است به نام غار ثور ، در غرب مکه و در یک راهی است که اگر کسی بخواهد به مدینه برود از آنجا نمیرود . مخصوصا راه را منحرف کردند . پیغمبر اکرم ( ص ) با ابوبکر رفتند و در آن محل مخفی شدند . قریش هم منتظر که صبح دسته جمعی بریزند و اینقدر کارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشیر که بگویند یک نفر کشته که حضرت کشته بشود و بعد هم اگر بگویند کی کشت ، بگویند هر کسی یک وسیلهای داشت و ضربهای زد . اول صبح که شد اینها مراقب بودند که یک وقت پیغمبر اکرم از آنجا بیرون نرود . ناگاه کسی از جا بلند شد . نگاه کردند دیدند علی است . این صاحبک رفیقت کجاست ؟ فرمود مگر شما او را به من سپرده بودید که از من میخواهید ؟ گفتند پس چه شد ؟ فرمود : شما تصمیم گرفته بودید که او را از شهرتان تبعید کنید ، او هم خودش تبعید شد . خیلی ناراحت شدند . گفتند بریزیم همین را به جای او بکشیم ، حالا خودش نیست جانشینش را بکشیم . یکی از آنها گفت او را رها کنیم ، جوان است و محمد فریبش داده است . فرمود : به خدا قسم اگر عقل مرا در میان همه مردم دنیا تقسیم کنند ، اگر همه دیوانه باشند عاقل میشوند . از همهتان عاقلتر و فهمیدهترم .