آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٩
مطلبی است.
نقطه مقابل این حرف این است که اصلا منطق و بینه و دلیل عقلپسند، هیچ نیرو و قدرتی ندارد و هیچ حکومتی بر وجود انسان ندارد. معمولا انسانها به هر عقیدهای که گرایش پیدا میکنند آن عقیده هر ریشهای ممکن است داشته باشد غیر از دلیل و بینه و عقل؛ یعنی بر خلاف اینکه مردم اینهمه دم از عقل و دلیل میزنند و میگویند «ما تا دلیل واضح و روشنی پیدا نکنیم، به مطلبی گرایش پیدا نمیکنیم» عملا همیشه برعکس است.
حال، کسانی که نقش دلیل و بینه را قبول ندارند راههای مختلفی طی میکنند؛ بعضی تکیهشان بیشتر روی عادات است و میگویند آنچه حاکم بر وجود انسان است عادت است نه عقل. عقاید از عادات پیدا میشود. عقل نه عقیده را میآورد (بلکه عادت میآورد) و نه میتواند عقیدهای را که به وسیله عادت پیدا شده از بین ببرد و اگر بنا باشد چنین عقیدهای از بین برود باید عامل دیگری پیدا شود. به هر حال عقل در وجود انسان حاکمیتی ندارد.
بعضی دیگر برای عقل حاکمیتی قائل نیستند ولی عقاید انسان را ناشی از منافعش میدانند. اینها میگویند: به طور ناخودآگاه (نه آگاهانه) انسان همیشه آنچنان اعتقاد پیدا میکند که منافعش اقتضا کند. جمله معروفی را ماتریالیستها گفتهاند: «بگو چه میخورد تا من بگویم چه فکر میکند». یعنی فکر تابع شکم است. مقصود از «چه میخورد» این نیست که آیا نان و پنیر و سبزی میخورد یا پلو و مرغ، بلکه مقصود این است که بگو در مجموع فقیرانه زندگی میکند یا زندگیاش زندگی اغنیاست، تا من بگویم درباره جهان چطور فکر و قضاوت میکند و جهان را چگونه میبیند