شان نزول آيات قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٧١ - يك درس بزرگ!
در مورد آيه دوم، شأن نزول ديگرى نقل شده، كه خلاصهاش چنين است:
سه نفر از مسلمانان به نام «كعب بن مالك»، «مرارة بن ربيع» و «هلال بن اميه»، از شركت در جنگ «تبوك»، و حركت همراه پيامبر صلى الله عليه و آله سرباز زدند، ولى اين به خاطر آن نبود كه جزء دار و دسته منافقان باشند؛ بلكه به خاطر سستى و تنبلى بود، چيزى نگذشت كه پشيمان شدند.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از ميدان «تبوك» به «مدينه» بازگشت، خدمتش رسيدند و عذرخواهى كردند، اما پيامبر صلى الله عليه و آله حتى يك جمله با آنها سخن نگفت، و به مسلمانان نيز دستور داد: احدى با آنها سخن نگويد.
آنها در يك محاصره عجيب اجتماعى قرار گرفتند، تا آنجا كه حتى كودكان و زنان آنان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند، و اجازه خواستند از آنها جدا شوند، پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه جدائى نداد، ولى دستور داد: به آنها نزديك نشوند.
فضاى «مدينه» با تمام وسعتش، چنان بر آنها تنگ شد كه، مجبور شدند براى نجات از اين خوارى و رسوائى بزرگ، شهر را ترك گويند، و به قله كوههاى اطراف «مدينه» پناه ببرند.
از جمله مسائلى كه ضربه شديدى بر روحيه آنها وارد كرد، اين بود:
«كعب بن مالك» مىگويد: روزى در بازار «مدينه»، با ناراحتى نشسته بودم، ديدم يك نفر مسيحى شامى، سراغ مرا مىگيرد، هنگامى كه مرا شناخت، نامهاى از پادشاه «غسّان» به دست من داد، كه در آن نوشته بود:
اگر صاحبت تو را از خود رانده، به سوى ما بيا، حال من منقلب شد، گفتم:
اى واى بر من! كارم به جائى رسيده است كه، دشمنان در من طمع دارند!
خلاصه، بستگان آنها غذا مىآوردند، اما حتى يك كلمه با آنها سخن نمىگفتند.
مدتى به اين صورت گذشت، و پيوسته انتظار مىكشيدند توبه آنها قبول شود، و آيهاى كه دليل بر قبولى توبه آنها باشد نازل گردد، اما خبرى نبود.
در اين هنگام، فكرى به نظر يكى از آنان رسيد، و به ديگران چنين گفت: اكنون كه