شان نزول آيات قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٧٠ - يك درس بزرگ!
ده روز از اين واقعه گذشت. هوا گرم و سوزان بود، روزى نزد همسران خود آمد، در حالى كه سايهبانهائى براى او مرتب و آماده، آب خنك مهيا، و طعام خوبى فراهم ساخته بودند.
او ناگهان در فكر فرو رفت، و به ياد پيشواى خود پيامبر صلى الله عليه و آله افتاده گفت:
رسول خدا صلى الله عليه و آله كه هيچ گناهى ندارد، و خداوند گذشته و آينده او را تضمين فرموده، در ميان بادهاى سوزان بيابان، اسلحه به دوش گرفته، و رنج اين سفر دشوار را بر خود تحمل كرده، «ابو خيثمه» را ببين كه در سايه خنك، و كنار غذاى آماده، و زنان زيبا قرار گرفته است، اين انصاف نيست.
سپس رو به همسران خود كرده گفت: به خدا قسم با هيچ كدام از شما، يك كلمه سخن نمىگويم، و در زير اين سايبان قرار نمىگيرم، تا به پيامبر صلى الله عليه و آله ملحق شوم، اين سخن را گفت، و زاد و توشه را برگرفت، و بر «شتر» خود سوار شده حركت كرد، هر قدر همسرانش خواستند با او سخن بگويند، او كلمهاى بر زبان جارى نكرد، و همچنان به حركت ادامه داد، تا به نزديكى «تبوك» رسيد.
مسلمانان به يكديگر مىگفتند: اين سوارى است كه از كنار جاده مىگذرد، اما پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى سوار! «ابو خيثمه» باشى بهتر است!
هنگامى كه نزديك شد و مسلمانان او را شناختند گفتند: آرى، «ابو خيثمه» است.
«شتر» خود را بر زمين خواباند، به پيامبر صلى الله عليه و آله سلام گفت، و ماجراى خويش را بازگو كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله به او خوشآمد گفت، و براى او دعا فرمود. [١]
به اين ترتيب، او از جمله كسانى بود كه قلبش متمايل به باطل شده بود، اما به خاطر آمادگى روحى، خداوند او را متوجه حق ساخت، و ثابتقدم گردانيد.
[١] «الميزان»، ج ٩، ص ٣٠١؛ «مجمع البيان»، ذيل آيه مورد بحث؛ «بحار الانوار»، ج ٢١، ص ٢٠٣ و ٢٠٤ و ...