شان نزول آيات قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٢٤ - اتهام ناموسى و وظائف مؤمنان
و اما على عليه السلام گفت: اى پيامبر! خداوند كار را بر تو سخت نكرده است، غير از او همسر بسيار است، از كنيز او در اين باره تحقيق كن.
پيامبر صلى الله عليه و آله كنيز مرا فرا خواند، و از او پرسيد: آيا چيزى كه شك و شبههاى پيرامون «عايشه» برانگيزد هرگز ديدهاى؟
كنيز گفت: به خدائى كه تو را به حق مبعوث كرده است، من هيچ كار خلافى از او نديدهام.
در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت اين سخنان را با مردم در ميان بگذارد، بر سر منبر رفت و رو به مسلمانان كرده، گفت: اى گروه مسلمين! آيا من معذورم مردى (منظورش عبداللَّه بن ابى سلول بود) را مجازات كنم كه: مرا در مورد خانوادهام- كه جز پاكى از او نديدهام- ناراحت كند؟!
و همچنين اگر دامنه اين اتهام دامان مردى را بگيرد كه من هرگز بدى از او نديدهام، تكليف چيست؟
«سعد بن معاذ انصارى» برخاسته، عرض كرد: تو حق دارى چنين كسى را مجازات كنى، اگر او از طايفه «اوس» باشد من گردنش را مىزنم (سعد بن معاذ بزرگ طايفه اوس بود) و اگر از برادران ما از طايفه «خزرج» باشد تو دستور بده تا دستورت را اجرا كنيم.
«سعد بن عباده» كه بزرگ «خزرج» و مرد صالحى بود در اينجا تعصب قوميت او را فرو گرفت (عبداللَّه بن ابى كه اين شايعه دروغين را دامن مىزد از طايفه خزرج بود) رو به «سعد» كرده، گفت:
تو دروغ مىگوئى! به خدا سوگند توانائى بر كشتن چنين كسى را اگر از قبيله ما باشد، نخواهى داشت!.
«اسيد بن خضير» كه پسر عموى «سعد بن معاذ» بود رو به «سعد به عباده» كرده، گفت: تو دروغ مىگوئى! به خدا قسم ما چنين كسى را به قتل مىرسانيم، تو منافقى، و از منافقين دفاع مىكنى!.