پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٧١ - نكته داستان پيچيده نسب «زياد»
سميّه آمد و وارد بر او شد و تا صبح نزد او بود. هنگامى كه سميّه بازگشت من به ابوسفيان گفتم چگونه بود؟ گفت: خوب بود ... اين سخن به زياد گران آمد و از بالاى منبر گفت: اى ابو مريم به مادر مردم دشنام مده كه به مادرت دشنام خواهند داد. در اين هنگام كه سخن معاويه و گواهىطلبى او به پايان رسيد زياد برخاست مردم را خاموش كرد و حمد و ثناى الهى به جاى آورد سپس گفت: اى مردم! معاويه و شهود آنچه را شنيديد گفتند و من نمىدانم كدام حق بود و كدام باطل.
لابد معاويه و شهود آگاهترند به آنچه گفتند و بدانيد عبيد (پدرش) پدر نيكى بود امّا والى (ظاهراً اشاره به معاويه است) شخص صاحب نعمتى است. اين سخن را گفت و از منبر پايين آمد. [١]
٤. نگاهى به زندگى زياد بن ابيه
همانگونه كه قبلًا اشاره شد او در اصل زياد بن عبيد بود. پدرش برده و چوپان و مادرش سميّه كنيز حارث بن كلده، طبيب معروف عرب بود. گاهى او را به عنوان زياد بن ابيه و گاه زياد بن امه مىگفتند، زيرا پدرش برده بود و هيچ موقعيّت اجتماعى نداشت و بعد از آنكه معاويه او را به خود ملحق ساخت به او زياد بن ابىسفيان مىگفتند. از نوجوانى فردى هوشيار و سخنرانى بليغ بود. تولد او را در طائف در سال فتح مكّه و بعضى در سال هجرت و برخى در روز بدر گفتهاند؛ ولى او هيچگاه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را نديد و با اميرمؤمنان على عليه السلام در تمام جنگهاى دوران آن حضرت و با امام حسن عليه السلام تا زمان صلح با معاويه همراه بود، بعدها معاويه او را فريب داد و به سوى خود برد. او در كوفه در ماه رمضان سنه ٥٣ در سن ٥٦ سالگى از دنيا رفت (و بعضى سن او را به گونه ديگرى ذكر كردهاند).
[١]. شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج ١٦، ص ١٨٧.