دانشنامه ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٧٧
٧٠٥٢.مسند ابن حنبل ـ به نقل از ابو عمره انصارى ـ: در جنگى با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بوديم . مردم ، دچار كمبود شدند . از پيامبر خدا اجازه خواستند تا بعضى از شترانِ باركش خود را ذبح كنند و [ در عين حال ]گفتند : خداوند ، ما را با آنها [ به مقصود] مى رساند . عمر بن خطّاب ، چون ديد پيامبر خدا تصميم دارد كه به آنان اجازه دهد تا بعضى شترانشان را ذبح كنند ، گفت : اى پيامبر خدا ! چگونه خواهد شد ، اگر فردا گرسنه و پياده با دشمن ، رو به رو شويم؟! اگر اجازه دهى كه بازمانده توشه خود را بياورند و آنها را جمع كنى و از خدا بخواهى كه به آنها بركت دهد ، خداى متعال به دعاى شما ما را [ به مقصد] مى رساند ـ يا گفت : خداوند به دعاى شما براى ما بركت مى دهد ـ . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود تا باقى مانده توشه هايشان را بياورند . مردم ، مشت مشت يا بيشتر غذا مى آوردند . بيشترين مقدارى كه كسى آورد ، يك صاع خرما بود. پيامبر خدا همه آنها را جمع كرد . سپس برخاست و دعا كرد . آن گاه سپاهيان را فرا خواند تا ظرف هاى خود را بياورند و دستور داد كه آنها را پر كنند . در سپاه ، هيچ ظرفى نماند ، مگر آن كه آن را پر كردند ، و [ باز ]به همان اندازه ماند. پيامبر خدا ، چنان خنديد كه دندان هايش پيدا شد . آن گاه فرمود : «گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست و من ، فرستاده خدايم . هيچ بنده اى نيست كه خدا را با اين دو (توحيد و نبوّت) ديدار كند ، مگر آن كه روز قيامت ، آتش دوزخ از او دور مى شود».
٧٠٥٣.امام كاظم عليه السلام ـ در بيان معجزات پيامبر صلى الله عليه و آله براى: ايشان به خانه اُمّ شريك رفت . وى ظرفى آورد كه اندكى روغن در آن بود. پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش از آن خوردند . سپس پيامبر صلى الله عليه و آله براى آن زن دعا كرد كه بركت يابد . آن زن تا زنده بود ، آن ظرف ، از روغن پر مى شد.
٧٠٥٤.المستدرك على الصحيحين ـ به نقل از هشام به حبيش بن خويلد ـ: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به قصد هجرت به مدينه ، از مكّه خارج شد . ابو بكر و غلامش (عامر بن فُهَيره) و راه نماى آن دو (عبد اللّه بن اُرَيقِطِ ليثى) بر دو خيمه اُمّ مَعبَد خُزاعى ، گذر كردند . او زنى بود آشكار و زرنگ كه جلوى خيمه مى نشست و به ديگران آب و غذا مى داد . از او پرسيدند كه آيا گوشت و خرما دارد تا از وى بخرند . [ولى] از اينها چيزى نزد او نبود . آنان هم توشه خود را تمام كرده بودند . پيامبر خدا به گوسفندى كه گوشه خيمه بود ، نگاه كرد و فرمود : «اُمّ معبد! اين گوسفند چيست؟» . گفت : گوسفندى است كه ناتوانى ، آن را از گوسفندان ديگر ، جا گذاشته است. [پيامبر صلى الله عليه و آله ] پرسيد : «شير دارد؟» . گفت : او ناتوان تر از اين است . فرمود : «اجازه مى دهى آن را بدوشم؟» . گفت : پدر و مادرم فدايت! اگر فكر مى كنى كه شيرى دارد ، بدوش. پيامبر خدا آن گوسفند را خواست . دست خود را بر پستانش كشيد و خدا را نام برد و در باره گوسفند دعا كرد . پستان گوسفند ، پر از شير شد و از آن ، جارى گشت . [پيامبر صلى الله عليه و آله ]ظرفى را كه طايفه را سيراب مى كرد ، طلبيد . آن گاه شير فراوانى از آن دوشيد ، تا آن كه از ظرف بالا آمد . از آن شير ، به آن زن نوشانيد و به اصحاب خود هم نوشاند تا همه سيراب شدند. [ پيامبر صلى الله عليه و آله ، گوسفند را] دوباره دوشيد تا آن ظرف را پر كرد . سپس آن را پيش زن گذاشت و بهاى آن را پرداخت . آن گاه از آن جا كوچ كردند. چيزى نگذشت كه شوهر آن زن ، ابو مَعبَد ، آمد تا بُزهايى را ببرد كه از لاغرى ، آشفته حال بودند و مغز استخوانشان اندك بود . چون شير را ديد ، شگفت زده گفت : اُمّ معبد! اين شير از كجاست؟ [اين ]گوسفند كه تنها در كنارى است و در خانه ، [گوسفند] شيردهى نيست ! [اُمّ معبد ]گفت : بله ، به خدا! مردى بر ما گذر كرد كه پُربركت بود و چنين و چنان بود.