تاريخ اسلام در دوران پيامبر اكرم(ص) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٩٣
سپس در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده بود از نزد «ابوطالب» بيرون رفت.
«ابوطالب» او را صدا زد و گفت: «برادرزادهام برگرد.» پيامبر (ص) برگشت. «ابوطالب» گفت:
«اى برادرزاده! برو و آنچه را دوست دارى بگو، سوگند به خدا، در برابر هيچ چيز تو را تسليم نخواهم كرد.» «١» نيرنگى ديگر در دو ديدار ياد شده براى قريش مسلّم شد كه «ابوطالب» به هيچ وجه دست از حمايت محمّد و آيين او بر نمىدارد. از اينرو، براى جلب رضايت «ابوطالب»، در صدد جايگزينى فردى به جاى محمّد (ص) شدند. «عُمارَةِ بْنِ وَليد» را نزد «ابوطالب» بردند و گفتند:
«اين، نيرومندترين و زيباترين جوان قريش است. او را به فرزندى خويش برگزين و خونبها و ياريش براى تو باشد. در مقابل، برادرزادهات را كه با دين تو و پدرانت به مخالفت برخاسته و قومت را پراكنده ساخته و آنان را بىخرد خوانده است، به ما تسليم كن تا او را بكشيم.» «ابوطالب» از پيشنهاد سفيهانه آنان سخت برآشفت و گفت:
«سوگند به خدا، به كارى بس زشت مرا فرا خوانديد! آيا فرزند خود را به من مىسپاريد تا او را پرورش دهم و به جاى او فرزندم را در اختيار شما گذارم تا او را به قتل رسانيد!؟ سوگند به خدا، چنين چيزى هرگز شدنى نيست.» «٢»