تاريخ اسلام در دوران پيامبر اكرم(ص) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤١٢
رسول خدا (ص) در بستر بيمارى دريافت كه براى جلوگيرى از حركت سپاه از اردوگاه چه مىكنند. از بستر برخاست و تب دار و غم آلود، به مسجد آمد. پس از حمد خداوند، فرمود: اى مردم! من از تأخير حركت سپاه بشدت ناراحتم. گويا از فرماندهى اسامَه بر گروهى از شما گران آمده است و زبان به انتقاد گشودهايد. شما قبلًا از فرماندهى پدرش زَيْد نيز انتقاد مىكرديد. بخدا سوگند! هم پدر او شايسته فرماندهى بود و هم خود او.
پيامبر (ص) به خانه بازگشت و هر يك از صحابه كه بديدن او مىشتافت، به او سفارش مىفرمود: «سپاه اسامَه را حركت دهيد.» «١» اما توطئهها بالاتر از اين بود. تا اينكه حضرت فرمود: «خدا لعنت كند كسى را كه از سپاه اسامَه تخلّف كند.» «٢» بر مزار اهل بقيع رسول خدا (ص) در حالى كه بشدت بيمار بود، به على عليه السّلام تكيه كرد «٣» و به سوى قبرستان بقيع رفت. اصحاب به دنبالش روان شدند. وقتى به قبرستان بقيع رسيد، فرمود: مأمورم كه از خداوند براى اهل بقيع، طلب مغفرت كنم. سپس فرمود:
«سلام بر شما اى كسانى كه زير خاك آرميدهايد! خوش بياراميد كه روزگار شما آسودهتر از روزگار اين مردم است. فتنهها همچون پارههاى شب تيره پيش آمدهاند. آنگاه فرمود:
على جان! جبرئيل هر سال قرآن را يك بار بر من عرضه مىداشت و امسال دوبار آنرا بر من عرضه داشت. زيرا اجلم فرا رسيده است.» «٤» نامه نانوشته آخرين روزهاى زندگى رسول خدا (ص) بود. وقتى حضرت چشم گشود و به دور