تاريخ اسلام در دوران پيامبر اكرم(ص) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٤٣
پاسخى نداد و در جوابش سكوت كرد. براى وساطت به هر يك از بزرگان رجوع كرد.
جواب ردّ شنيد. به راهنمائى عليه عليه السلام به در مسجد آمد و بطور يكجانبه تمديد صلحنامه را اعلام كرد و آنگاه خشمگينانه و مأيوس بدون اينكه نتيجهاى بگيرد، به مكّه بازگشت. «١» ستمديدگان «خُزاعة» براى اينكه نداى مظلوميت خود را به گوش پيامبر (ص) برسانند، رئيس قبيله خود «عَمْرِ وبْنِ سالِم» را به خدمت رسول خدا فرستادند. او وارد مدينه شد و يكسره به مسجد رفت و در ميان مردم ايستاد و اشعار جانسوزى را كه حاكى از مظلوميت و استغاثه قبله خُزاعه داشت سوگند داد و از او دادخواهى كرد. او در ضمن اشعارش گفت:
«اى رسول خدا! مشركان نيمه شب در حالى كه ما در كنار آب «وَتيِر» «٢» بوديم و عدهاى از ما در حال ركوع و سجود بودند، بر ما حمله بردند و در حالى كه ما مسلمان بوديم، ما را قتل عام كردند.» «٣» اشعار جانگداز «عَمْرو»، قلب پر مهر رسول خدا (ص) را به درد آورد. لذا به او فرمود:
«اى عَمْرو! شما را يارى خواهيم كرد.» «٤» آماده باش سپاه رسول خدا (ص)، بدون اينكه مقصد را اعلام كند، به سپاهيان اسلام آماده باش داد.