تاريخ اسلام در دوران پيامبر اكرم(ص) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٩٩
«ابوبكر» برخاست و گفت:
«سوگند به خدا، اين قريش است و عزّتش، به خدا سوگند، از آن زمان كه عزّت يافته هرگز به دامن ذلّت نيفتاده است و از لحظهاى كه كافر شده مؤمن نگشته است. آنها مصمّم هستند با شما بجنگند. بنابراين لازم است شما از نظر عِدَّه و عُدَّه آمادگى لازم را كسب كنيد (و الان ما چنين آمادگىاى نداريم).» «١» پس از پايان سخنانش، پيامبر (ص) فرمود بنشين.
«عُمَر» پس از «ابوبكر» برخاست و سخنان وى را تكرار كرد. پيامبر (ص) فرمود: بنشين.
پس از آن دو، «مِقْداد» برخاست و چنين گفت:
«اى رسول خدا! مأموريّتت را انجام ده كه ما با ت و هستيم. سوگند به خدا، ما آنچه را كه «بنىاسرائيل» به پيامبر خود گفتند: «فَاذْهَبْ انْتَ وَرَبُّكَ فَقاتِلا انَّا هيهُنا قاعِدُونَ.» «٢» تو و پروردگارت برويد و بجنگيد كه ما اينجا نشستهايم، به شما نخواهيم گفت. بلكه سخن ما اين است: «تو و پروردگارت برويد بجنگيد كه ما هم در كنار شما خواهيم جنگيد.» سوگند به آنكه تو را به حق برانگيخت اگر به سوى «بِرْكِ غِماد» «٣» حركت كنى ما نيز با تو حركت خواهيم كرد.» «٤» چهره رسول خدا (ص) با شنيدن سخنان «مقداد» برافروخته شد و براى وى دعا كرد؛ «٥» سپس فرمود: