تاريخ اسلام در دوران پيامبر اكرم(ص) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٦
«سَهْلِ بن حُنَيْف» جوان ديگرى بود كه در مدّت اقامت پيامبر (ص) در «قُبا» بتهاى قومش را از خانه هايشان جمع مىكرد و به خانمى مىداد و مىگفت به جاى هيزم از اينها استفاده كن. «١» ناقه پيامبر (ص) در ميان شور و شادى استقبال كنندگان، همچنان پيش مىرفت و از كوچههاى شهر مىگذشت تا در قطعه زمينى متعلق به دو كودك يتمى كه تحت سرپرستى «مُعاذ بْنِ عَفْراء» «٢» بودند، زانو زد. «٣» هر يك از انصار رسول خدا (ص) خواستند تا بر ايشان وارد شود. مادر «ابو أيّوب» كه خانهاش در نزديك آن زمين بود، از فرصت استفاده كرد و اثاث رسول خدا (ص) را به منزل برد.
پيامبر (ص) كه با اصرار گروههاى مختلف روبهرو شده بود، براى جلوگيرى از ناراحتى آنان فرمود: «اثاث من كجاست؟» همگى گفتند: مادر «ابو أيّوب» برد.
فرمود: مرد آنجا مىرود كه اثاث سفرش در آنجاست. سپس بر «ابو ايّوب» وارد شد.
منزل «ابوايّوب» اتاقى هم كف و اتاقى فوقانى داشت. «ابو ايّوب» پيشنها كرد كه پيامبر (ص) در قسمت فوقانى بنشيند. ولى آن حضرت فرمود: پايين براى ما بهتر است چون كسانى به ديدن ما مىآيند. «٤» واكنش پس ابَىّ «عبدُ اللَّه بن ابَىّ» يكى از شخصيّتهاى مدينه و از بزرگان قبيله «خَزْرج» بود ولى در