تهاجم فرهنگى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٧
افراد جامعه به رشد و استقلال سياسى، اقتصادى مىرسند. بنابراين رسيدن به خودكفايى اقتصادى، سياسى و نظامى، زمانى مسير است كه «استقلال فرهنگى» وجود داشتهباشد.
نظامهاى منحط سرمايهدارى، پس از سالها تجربه و آزمايش به اين نتيجه رسيدهاند كه مهمترين مانع توسعهطلبى آنها در كشورهاى جهان سوم قدرت فرهنگى اين ملّتهاست و تا زمانى كه علايق مذهبى و فرهنگى جوامع مذكور دست نخورده باقى بماند، چپاول منافع آنان امر مشكلى خواهد بود.
لذا به اين فكر افتادند كه قبل از هر چيز سلطه فرهنگى را كامل كنند.
پس از سلطه فرهنگى است كه احساس حقارت و پوچى و ناتوانى در ملّتها بسيار آسان ايجاد خواهد شد و آنها كم كم به اين يقين «دروغين» مىرسند كه قدرت انجام هيچ كار عظيم و مهمى را ندارند و بايستى تا آخر عمرشان تابع و تحت سلطه سياسى، اقتصادى بيگانگان باقى بمانند.
پس از ايجاد چنين باورهايى است كه دشمن مىتواند سلطه اقتصادى، نظامى خود را نيز تكامل بخشيده و به آسانى مقدّرات امور ملّتها را در دست بگيرد. ملّتهاى جهان بويژه ملل مسلمان مدتهاست كه در خطر چنين تهاجم و سلطه فرهنگى قرار گرفتهاند.
بنابراين براى جلوگيرى از سلطه فرهنگى و به تبع آن سلطه اقتصادى دشمن ايجاد «حساسيت دو جانبه» ضرورى مىباشد. از يك طرف حساس بودن به فرهنگ خودى كه بايستى به مثابه روح جامعه تلقى و مورد احترام قرار گيرد كه البته بستگى زيادى به توجه و عملكرد كليه مسؤولان مملكتى دارد. از طرف ديگر حساسيّت شديد به فرهنگ مهاجم غرب بايد در تمامى حركات و سكنات مسؤولان نظام و عموم