عوامل معنوی و فرهنگی دفاع مقدس (ج3) - سنگری، محمدرضا - الصفحة ٦٦ - ٢ ايثار در عطش
سخت محاصره،تشنگى،فرياد زخمىها و شهادت لحظه به لحظۀ ياران بر فراز تپّۀ برهانى آمده است.نويسندۀ اين خاطرات مىگويد:
در بين عزيزان مجروح برادرى بود كه ظاهراً همه جاى بدنش زخمى بود.
لباسهاى او را درآورده بودند و تقريباً تمام بدنش به وسيلۀ باند پانسمان شده بود و از سر و صورتش تنها دو چشم و دهان و محاسنش پيدا بود.بدنش آن چنان پارهپاره بود كه نتوانسته بودند او را به تختخوابها منتقل كنند و در راهرو سنگر بر زمين دراز كشيده بود و با صداى بلند ناله مىكرد.او بيشتر از همه اظهار عطش مىكرد.گهگاه فرياد مىكشيد و با صداى بلند مىگريست و با التماس تقاضاى آب مىكرد.تقسيم آب را از او آغاز كردم.[سهم هركس يك سر قمقمه در هر دو ساعت بود] امّا هنوز به اندازۀ دو سه نفر از او فاصله نگرفته بودم كه دوباره بيتابى مىكرد و سر و صدايش بلند مىشد.همۀ مجروحين از صداى او بهتنگ آمده بودند و گهگاه از گوشه و كنار سنگر، برادرى او را مورد خطاب قرار مىداد و بهگونهاى تلاش مىكرد كه او را خاموش كند.يكى از برادرها با لحن صميمى به او گفت:برادر! فقط تو كه تشنه نيستى،همۀ ما همينطوريم.داد و فرياد كه فايده ندارد.اقلاً مثل بقيّه آهسته ناله بزن،امّا او كمترين توجّهى به توصيههاى اين برادرها نمىكرد و همچنان به فريادهاى آميخته به گريه ادامه مىداد.كمكم اين رفتار او موجب عصبانيت بعضى از برادران مجروح شد و با تندى و عصبانيت از او خواستند كه آرام بگيرد.يكى از برادران مجروح با ناراحتى گفت:برادر طالقانى! اصلاً من ديگر آب نمىخواهم،سهم مرا به او بدهيد ببينم ساكت مىشود يا نه؟ تعداد ديگرى از برادران نيز پشت حرف او را گرفتند و از من خواستند كه سهم همۀ آنان را به او بدهم تا بلكه آرام بگيرد،امّا من مجاز به اين كار نبودم و لذا تصميم