عوامل معنوی و فرهنگی دفاع مقدس (ج3) - سنگری، محمدرضا - الصفحة ٦٧ - ٢ ايثار در عطش
گرفتم كه با او حرف بزنم،شايد حرف من مؤثّر افتد.در حالى كه بقيّه را به سكوت دعوت مىكردم،بهطرف او رفتم و بالاى سرش نشستم.
ابتدا تصوّر كرد كه براى آب دادن آمدهام و لذا به سرعت سرش را از زمين بلند كرد،امّا وقتى قمقمه را در دستم نديد،دانست كه قصد ديگرى دارم.سرش را بهآرامى بر زانوى خود گذاردم و در حالى كه سعى مىكردم با دست،تكّههاى خشكيدۀ خون را كه محاسن او را به هم چسبانيده بود پاك كنم،گفتم:برادر! سعى كن خوب به عرايض من گوش بدهى.مگر ما به اباعبداللّه(ع) اقتدا نكردهايم؟ اصلاً من و تو براى چه هدفى به جبهه آمدهايم؟ مگر نگفتيم كه نمىخواهيم مثل مردم كوفه،كه نداى هل من ناصر ينصرنى اباعبداللّه(ع) را پاسخ ندادند،بىوفا باشيم؟ مگر يك عمر اشك نريختيم كه اى كاش در دنيا بوديم و در صحراى كربلا حسين(ع) را يارى مىكرديم؟ مگر پيمان نبستهايم كه تا آخرين نفس و تا رمقى در بدن داريم،با تحمّل هرگونه سختى و مشقّتى، دست از مرام حسينىمان برنداريم و مثل حسين(ع) در هيچ شرايطى تسليم كفر نشويم و جامۀ ذلّت نپوشيم.
او با دقّت به سخنانم گوش مىداد و سؤالاتم را با حركت سر پاسخ مىگفت.
سپس گفتم:مگر امام حسين(ع) سه شب و سه روز،آن هم در آن سرزمين گرمسير،خود و خاندانش تشنگى و گرسنگى را تحمل نكردند؟ تصوّرش را بكن كه وقتى امام وارد خيمهها مىشد و بچّههاى كوچك بر گرد او حلقه مىزدند و از او طلب آب مىكردند،بر قلب رئوف امام چه مىگذشت؟ امّا اباعبداللّه(ع) در آن شرايط سخت تسليم امر خدا شد و جز رضاى حق را نطلبيد،چگونه ما مىتوانيم ادّعا كنيم كه به امام حسين(ع) اقتدا كردهايم،امّا حتّى يكهزارم تحمّل و صبر او را در برابر مصائب نداشته باشيم؟ اين