عوامل معنوی و فرهنگی دفاع مقدس (ج3) - سنگری، محمدرضا - الصفحة ٢٤٢ - ١ پيرمردان در رزم
لبخندى زيبا و عارفانه بر لب دارد.من او را ابوذر جبهۀ سرپل ذهاب خطاب مىكردم! [١]
يكى از فرماندهان جنگ در خاطرات خود مىگويد:
مسؤوليت تداركات محور و هماهنگى بين خطوط جلو و پشت جبهه به عهدۀ نوروزى بود؛او حدود ٧٥ سال داشت.قبل از شروع عمليات در يك لحظه نگاهم به او افتاد.لباس رزم به تن كرده و آمادۀ حركت بود.سريع پيش او رفتم و گفتم:حاج آقا! مگر شما مسؤوليت اصلى خودتان را فراموش كرديد؟
گفت:برادر شفيعى! خيالتان راحت باشد كارها را به چند تن از بچّهها واگذار كردهام.بحث تندى بينمان درگرفت،با عصبانيت گفتم:چرا بدون اجازه اين كار را كردى؟ گفت:مطمئن باش هيچ مسألهاى پيش نمىآيد.گفتم:هرچه سريعتر بند حمايل و اسلحۀ خود را تحويل دهيد.
در حالى كه بغض گلويش را گرفته و چشمانش پر از اشك شده بود،گفت:برادر شفيعى! من ٧٠ سال از خداوند عمر گرفتهام.مدّتها است منتظر چنين لحظهاى هستم؛خواهشى كه از شما دارم اين است كه مرا از اين فيض بزرگ محروم نكنى.اصرار او تمامى نداشت.مىگفت:سه نفر جاى خود گذاشتهام، همهچيز مرتب است.
براى جلوگيرى از هرج و مرج روى حرفم ايستادم و از او خواستم كار تداركات را انجام دهد.در اين بين،محسن وزوايى از راه رسيد.او به چهره هركس نگاه مىكرد مىگفت كه شهيد مىشود يا مجروح.درگيرى لفظى من با نوروزى ادامه داشت كه وزوايى مرا به كنارى كشيد و آهسته گفت:چرا اينقدر سخت مىگيرى؟ اين بندۀ خدا از دنيا رفته،شما چرا مانع رفتن او مىشويد؟
گفتم:آخر،كار اصلىاش را رها كرده.گفت:او شايد چند لحظهاى به شهادتش
[١]