عوامل معنوی و فرهنگی دفاع مقدس (ج3) - سنگری، محمدرضا - الصفحة ٢٧١ - ٦ صبورى
گفت:خدا را شكر،وقتى به دنيا آمد دعا كردم فداى اسلام شود و حالا دعايم مستجاب شد. [١]
يكى از خواهران بسيجى مىگويد:
در روز شهادت برادرم يك قطره اشك بر پيكر خونين او روى تابوت نريختم؛ فقط تابوت را بوسيدم و گفتم:برادر! شفاعتمان كن،و مىدانم كه در آن لحظه بر من روسياه و گنهكار خنديد و گفت:مگر مىشود معصيتكاران را شفاعت كرد؟ [٢]
يكى از رزمندگان در بارۀ صبر مادر يكى از شهيدان چنين مىگويد:
در سال ٦١ برادر نعمتاللّه كلول،مسؤول تسليحات لشكر ٧ ولىعصر به درجۀ شهادت رسيد.از آن جا كه من با ايشان در يك بسيج و محله بوديم، مىبايست خبر شهادتش را من به خانۀ ايشان مىدادم.وقتى صبح براى شناسايى جسد به بيمارستان افشار دزفول رفتيم،مسؤول سردخانه گفت:
كدام كلول؟ ما در اين جا دو شهيد بهنام كلول داريم.وقتى آنها را مشاهده كردم،[ديدم] هر دو برادر،مثل اين كه در بستر كنار هم خوابيدهاند.حقيقتاً حالت خودم را نمىتوانم وصف كنم.بالإجبار به منزل ايشان رفتم و بعد از مقدّمهچينى فراوان گفتم:حقيقت اين است كه نعمتاللّه شهيد شده است.
مادرش تنها يك كلمه گفت:«شكر».گفتم:مطلب به همينجا ختم نمىشود، محمدرضا هم شهيد شده! پس از اين كه مادر گرانقدر اين دو شهيد به باقى سخنانم گوش داد،با همان لهجۀ دزفولى گفت:«خدا داد،خدا هم برد.» [٣]
[١]
[٢]
[٣]