دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٣٤٦
| اسحاق بن سليمان اسرائيلى جلد: ٨ شماره مقاله:٣٣٤٦ |
بْنِ سُلِيْمانِ اِسْرائيلى،
ابويعقوب (ح ٢٤١- پس از ٣٤١ق/٨٥٥ -٩٥٢م)، پزشك پرآوازة مصري و فيلسوف
نوافلاطونى يهودي، شاگرد اسحاق بن عمران و استاد ابن جزار (ه م م).
بخش يكم - زندگى
در هيچ يك از منابع متقدم از سال تولد وي ياد نشده است و تنها با توجه به
اينكه بنابر همة مآخذ به هنگام مرگ بيش از ١٠٠ سال داشته است، مىتوان
تاريخ ولادت او را تخمين زد. به گفتة ابن جلجل در طبقات الاطباء - كهنترين
مأخذ باقى مانده دربارة اسحاق بن سليمان - وي چشم پزشكى مصري بود كه به
قيروان رفت و ملازم و شاگرد اسحاق بن عمران شد (ص ٨٧). در مآخذ ديگر نيز به
شاگردي او نزد اسحاق بن عمران اشاره شده است (صاعد، ٨٨؛ ابن ابى اصيبعه،
٢/٣٧؛ ابن فضلالله، ٩/٣٠٨). از سوي ديگر، بنابر سخنانى كه ابن جزار از
اسحاق بن سليمان شنيده، و در كتاب اخبار الدوله آورده است، اسحاق به
روزگار زيادة الله سوم اغلبى از مصر به قيروان رفت و زمانى به قيروان رسيد
كه زيادةالله همراه سپاهيانش در اُرْبُس اردو زده بود. زيادةالله با شنيدن
خبر رسيدن اسحاق، از پى او كس فرستاد و وي را نزد خود خواند (نك: ابن ابى
اصيبعه، همانجا). ابن عذاري بدون استناد به ابن جزار اين رويداد را در ميانة
سال ٢٩٣ق ياد كرده است (١/١٤١).
بيشتر محققان معاصر ضمن استناد به گزارش ابن جلجل برآنند كه اسحاق بن
عمران به فرمان همين امير اغلبى به قتل رسيده است. ازمجموع اين سخنان
چنين برمىآيد كه اسحاق بن سليمان از ٢٩٣ق/ ٩٠٦م در قيروان نزد اسحاق بن
عمران به تحصيل پرداخته، و ملازم وي شده است. اما اسحاق بن سليمان در
آن زمان دست كم ٥٠ سال داشته است كه نه سن وي براي تحصيل مناسب
بوده، و نه در روزگاري چنين كوتاه (٢٩٣ق تا حداكثر پايان حكومت زيادةالله
در ٢٩٦ق) فرصت چندانى براي تحصيل و ملازمت اسحاق بن عمران داشته است. از
سوي ديگر، ابن عذاري به صراحت از قتل اسحاق بن عمران در ٢٧٩ق، به دستور
ابراهيم ثانى سخن گفته است (١/١٢٢). در اين صورت بايد گفت كه اسحاق بن
سليمان دست كم يك بار در زمان ابراهيم ثانى و پيش از ٢٧٩ق در حالى كه
چشم پزشكى جوان بوده، به قيروان رفته، و نزد اسحاق بن عمران به تحصيل
پزشكى پرداخته است؛ يا آنكه اين امر در جايى جز قيروان و شايد در زادگاه
اسحاق بن سليمان، يعنى مصر صورت گرفته است؛ چه، ابن فضلالله عمري به
صراحت از اقامت اسحاق بن عمران در مصر، پيش از رفتن به قيروان ياد كرده
است (همانجا).
ابن ابى اصيبعه به نقل از ابن جزار مىنويسد كه ابوعبدالله شيعى پس از
پيروزي بر زيادةالله و رسيدن به رقاده، اسحاق را بزرگ داشت و به خود
نزديك ساخت و اسحاق نيز سنگكلية او را درمان كرد(همانجا). اسحاق پس از
ابوعبدالله، عبيدالله مهدي را خدمت كرد و تا آخر عمر در خدمت فاطميان بود
(نك: ابن اثير، ٨/٤٩٧- ٤٩٨؛ عباس، ١/٢٣٦). صاعد اندلسى سال مرگ او را نزديك
٣٢٠ق دانسته است (ص ٢٣٣) و ابن ابى اصيبعه و بسياري از معاصران از او
پيروي كردهاند. اما اسحاق دست كم تا ٣٤١ق زنده بوده است، زيرا بر اساس
روايتى كه تاريخ نگاران بسياري بدان اشاره كردهاند، وي در ٢٩ شوال ٣٤١
به درمان ابوطاهر اسماعيل منصور فاطمى كه در اثر نپذيرفتن اندرزش به شدت
بيمار شده بود، پرداخت، اما براي بىخوابى او دارويى نداد؛ چه، اين كار را
خطرناك مىدانست. خليفه درمان وي را نپسنديد و پزشكى ديگر خواست. اطرافيان
پزشك جوانى به نام ابراهيم را نزد او آوردند و او كاري را كه اسحاق از آن
خودداري كرده بود، انجام داد و خليفه به خواب رفت. اسحاق چون شنيد كه به
خليفه داروي خواب آور دادهاند، دانست كه او مرده است. اطرافيان خواستند
ابراهيم را بكشند، اما پايمردي اسحاق او را از مرگرهايى
داد(ابناثير،همانجا؛ابنخلكان، ١/٢٣٥-٢٣٦؛ قس:مقريزي، اتعاظ...، ١/١٣١-١٣٢،
المقفى...، ١٨٨- ١٨٩).
پس از ٣٤١ق هيچ خبري از اسحاق بن سليمان در دست نيست و گمان مىرود كه
پس از آن چندان زندگى نكرده باشد. محققان اروپايى در مورد سال مرگ اسحاق
بيشتر به سخن صاعد اندلسى تكيه كردهاند (مثلاً نك: سارتن، )؛ I/٦٣٩ اما لكلر
به نكتة ياد شده توجه داشته است .(I/٤١٠-٤١١) اولمان نيزسال ٣٤٤ق را به
عنوان سال مرگ اسحاق ياد كرده است (ص .(١٣٧ برخى از مورخان عرب چون
علوچى (ص ٣٦٦-٣٦٧)، عبدالوهاب (١/٢٣٧- ٢٣٨) و به پيروي از او سامرايى (١/٦٣٣
-٦٣٤) دربارة اسحاق بن سليمان و ارتباط وي با استادش اسحاق بن عمران نكاتى
را ذكر كردهاند كه نه با ديگر وقايع تاريخى توافق دارد و نه در مآخذي كه
بدانها استناد كردهاند، ديده مىشود.
مآخذ: در پايان مقاله. يونس كرامتى
بخش دوم - ديدگاه فلسفى
اسحاق بن سليمان را نخستين كسى دانستهاند كه سنت فلسفى نوافلاطونى را به
دنياي يهود شناسانده است. چند اثري كه در زمينههاي فلسفى از او باقى
مانده است، تأثيرپذيري او را از يعقوب بن اسحاق كندي، نخستين فيلسوف
مسلمان نشان مىدهد. بجز كتاب الحدود و الرسوم وي كه بيشتر مبتنى بر
رسالهاي از كندي در باب حدود و تعريفات است (نك: كندي، ١/١٦٥ به بعد؛
«فرهنگ...١»، )، VII/٢٣ اثري از او با عنوان «فصلى دربارة عناصر» به دست
آلتمان شناسايى و چاپ شده است. آلتمان از اين اثر پى به منبعى برده است
كه مورد استفادة اسحاق قرار داشته، و از آن دست آثار نوافلاطونى به زبان
عربى بوده است كه تا سدههاي دراز به نادرست به ارسطو نسبت داده
مىشدهاند (نك: ٢ EI). به همينگونه كتاب الجواهر او كه فقط پارهاي از آن
بر جاي مانده، نيز شرح گونهاي است بر همان اثر نوافلاطونى منسوب به ارسطو
(«فرهنگ»، همانجا).
ويژگى كار اسحاق، در كوشش او براي سازگار كردن نظرية نوافلاطونى فيضان يا
صدور با عقيدهاي كه در كتاب مقدس در زمينة خلقت الهى طرح شده است، خلاصه
مىشود. بر اين اساس، وي سعى كرده است تا در عين پذيرش نظرية صدور كه
بيانگر صدور ازلى و ضروري مخلوقات از ذات خداوند است، جايى براي خلقِ «از
عدم» باز كند (نك: جودائيكا، ؛ V/١٠٦٧ ولفسن، .(٣٦٨-٣٧١ در كتاب الاسطقسات او
برهانى در اثبات خلق از عدم آمده است كه بيشتر صورتى كلامى دارد، تا
فلسفى (همو، .(٣٨٥ جنبة ديگر اين كوشش، تمايزي است كه وي ميان دو مرحله از
آفرينش الهى قائل شده است: در مرحلة نخست قدرت خداوند و ارادة خلاق او به
خير تجلى مىيابد، و در مرحلةدوم - كه تمامى آنچه در نظريةنوافلاطونى خلقت
بيانمىشود، منطبق بر آن است - موجودات به ترتيبى خاص، از عالى تا سافل
يا از عقل كلى تا اجسام، از ذات الهى صادر مىگردند ( جودائيكا، XIII/٤٣٣-٤٣٤
.(IX/١٠٦٤,
در آثار فلسفى اسحاق، وجه عرفانى حكمت نوافلاطونى نيز با سنت يهودي پيوند
يافته است، چنانكه اعتقاد دينى به بهشت برين، بر واپسين مرحله از سير
بازگشت و تعالى نفس انسانى به سوي نوراعلى تطبيق شده است (نك: همان،
XV/١٧٦-١٧٧ .(IV/٣٥٩,
مآخذ: در پايان مقاله. محمدجواد انواري
بخش سوم - آثار
بيشتر آثار اسحاق به زبانهاي لاتينى و عبري و برخى از آنها به زبانهاي جديد
اروپايى ترجمه شده است. پژوهشگران معاصر بيش از هر چيز به آثار فلسفى وي -
كه بيشتر براي يهوديان اهميت دارد - پرداختهاند، اما به آثار پزشكى وي به
خصوص مآخذي كه او بدانها استناد كرده، كمتر توجه شده است. تنها ديتريش به
برخى مآخذ كتاب الاغذيه اشاره كرده است (ص .(١٣٦-١٤٣ از اين روي، در اينجا
بيشتر به آثار پزشكى اسحاق پرداخته شده است. اين آثار شهرت والايى نزد
پزشكان دورة اسلامى و نيز اروپاي سدههاي ميانه داشته است. ابن جلجل بر
آن است كه آثار اسحاق برتر از آثار پيشينيانش بوده است و به خصوص كتاب
فىالبول وي را ستوده است (ص ٨٧). صاعد اندلسى كتاب فى الحميات را بىنظير
خوانده (ص ٢٣٣)، و زهراوي پژوهش اسحاق در اين باره را غايت پژوهش دانسته،
و خلاصة بخش پايانى آن را نقل كرده است (١/٣٦٤- ٣٦٥). ابن ابى اصيبعه نيز
اين كتاب را ستوده، و براي اثبات نظر خود به ابوالحسن على بن رضوان
استناد كرده است (٢/٣٧). پزشكانى چون ابن جزار (نك: دوگا، ٣٣٣ )، ابن سمجون
(جم، نك: فهرست)، زهراوي (مثلاً نك: همانجا، نيز ١/٥٠، ٣٤٤، ٢/٢٧٦، ٤٤٨)، ابن
مطران (١/١١٥- ١١٨)، غافقى (گ ١٠ الف، ١٥٥ ب، جم)،ابن بيطار (١/١٠-١٤، جم)،و
از ميان مؤلفانآثار فارسى حاجى زين عطار (ص ٢٤٣، ٢٧٥) و بسياري ديگر از
پزشكان دورة اسلامى از آثار او بهره بردهاند . در مآخذ طبى و بهخصوص كتب
ادوية مفرده گاه از پزشكى بهنام اسحاق يادمىشود كه مقايسة اين اقوال با
آراء اسحاقبنحنين، اسحاق بن عمران و اسحاق بن سليمان نشان مىدهد كه در
بيشتر اين موارد، منظور اسحاق بن حنين، و در مواردي بسيار كمتر منظور اسحاق
بن عمران بوده است و اين مؤلفان هنگام نقل آراء اسحاق بن سليمان يا به
نام كامل وي و يا به عنوان «اسرائيلى» اشارهكردهاند (نيزنك:
ابراهيمبنمراد، بحوث...، ٦٨ - ٦٩، دراسات...، ٩٠؛ براي مقايسة برخى موارد،
نك: ه د، اسحاق بن عمران).
شهرت آثار اسحاق بن سليمان در اروپا بيشتر به سبب ترجمههاي لاتين
كنستانتين افريقايى، منتحل مشهور و نيز گراردوس كرمونايى بوده است. در واقع
اسحاق از طريق كنستانتين بر مكتب پزشكى سالرنو كه كنستانتين پيشگام آن
بود، تأثيري بسزا گذارد (زودهوف، .(٢٤١-٢٤٧ البته كنستانتين در ترجمههاي خود
هيچ نامى از صاحبان اصلى آثار از جمله اسحاق بن سليمان، على بن عباس
مجوسى اهوازي، ابن جزار و اسحاق بن عمران نبرده، و آنها را از آن خود
دانسته است. اما در اين ميان، دستاندازي او بهآثار اسحاق بن سليمان بيشتر
بودهاست.انتحال آثار اسحاق بن سليمان برخلاف ترجمة منحول مقالة فى
الماليخوليا كه در اصل از آن استادش بود، از صدها سال پيش معلوم شده بود.
با اينهمه، محققان اروپايى معمولاً از آثار كنستانتين به عنوان ترجمه، و نه
آثار منحول ياد كردهاند (مثلاً نك: اشتاين اشنايدر، «كنستانتينوس...»، ٨٠٨ -٧٥١
، «ادبيات...١»، ٣٩ -٣٨ ؛ «علم...٢»، و تنها شمار اندكى از آنان مانند كامستون
(نك: فريدنوالد، بدين حقيقت اعتراف كردهاند. حال آنكه در اين ترجمهها
تمامى نشانههايى كه ممكن است خواننده را به اصل اثر يا دست كم ماهيت
عربى - اسلامى آن راهنمايى كند، و به خصوص نام پزشكان دورة اسلامى، حذف
شده است (همانجا؛ نيز نك: ه د، اسحاق بن عمران). نكتة جالب توجه در اين
باره آن است كه مجموعه آثار منحول كنستانتين٣ پس از مجموعه آثار اسحاق٤
چاپ شده است. با كشف اين انتحالها برخى از مورخان (مثلاً ووستنفلد، تصور
كردهاند كه ترجمههاي ديگري مانند ترجمة كامل الصناعه، يا كتاب الملكى
اهوازي ( پانتگنى ٥)،و زاد المسافر و الاعتماد فى الادوية المفردة ابن جزار (
وياتيكوم و گراديبوس ٦)نيز ترجمههاي منحولى از آثار اسحاق بن سليمان بوده
است. در ١٨٤٦م تيرفلدر به يكسانى پانتگنى منسوب به اسحاق و كتاب الملكى
اهوازي اشاره كرد (ص .(٦٠-٦٢ دارمبرگ نيز در ١٨٥١م ضمن اشاره به كار
تيرفلدر و مقايسة بخشهايى از دو ترجمة لاتين كتاب الملكى از كنستانتين و
اصطفان انطاكى بدين مسأله تأكيد كرد. او در همين مقاله براي نخستين بار به
يكى بودن وياتيكوم منسوب به اسحاق و زادالمسافر ابن جزار اشاره كرد (ص ٥٢٧
-٤٩٠ ؛ نيز نك: كمبل، .(٧٣-٧٤ اشتاين اشنايدر (همانجا) نيز به يكى بودن دو اثر
آخر اشاره كرده است.
برخى از آثار اسحاق اينهاست:
١. الاغذية و الادوية: از مشهورترين و مفصلترين كتب اسحاق بن سليمان كه با
عناوينى چون الاغذيه، يا فى الغذاء و الدواء (ابن جلجل، ٨٧) از آن ياد شده
است. تنها نسخة كامل اين كتاب در ٤ جزء به شمارههاي ٣٦٠٤-٣٦٠٧ در كتابخانة
فاتح با عنوان الاغذيه موجود است (ديتريش، .(١٣٥-١٤٢ سزگين تصوير همين نسخه
را در ١٩٨٦م به چاپ رسانده است. كنستانتين افريقايى اين كتاب را با عنوان
«رژيم عام [غذايى] و خاص [دارويى٧]» به لاتين ترجمه، و به خود منسوب
كرده است. ظاهراً وي عنوان فى الغذاء و الدواء را مدنظر داشته است. بخشهايى
از اين ترجمه در ١٤٨٧م در پادوا به چاپ رسيد كه نخستين اثر چاپ شدة اسحاق
به شمار مىرود. اين ترجمه بارها و از جمله در مجموعه آثار اسحاق، و مجموعه
آثار كنستانتين چاپ شده است.
٢. كتاب الحميات، اسحاق به اين كتاب بسيار افتخار مىكرد. از متن عربى آن،
نسخ متعددي در دست است III/٢٩٦) .(GAS, اين اثر به لاتين(توسط
كنستانتين)،كاستيلىو ظاهراً اسپانيايىترجمه شده است.
٣. كتاب البول، كنستانتين آن را به لاتين ترجمه كرده است. كمبل بر آن
است كه اصل عربى ترجمة لاتينى موجود، از آن عبداللطيف بغدادي است (ص ٧٤
)، اما مأخذ او معلوم نيست.
٤ و ٥. الاسطقسات و الحدود و الرسوم. گراردوس كرمونايى آنها را به لاتين
ترجمه كرده است. آلتمان و اشترن هر دو را با استفاده از متن عربى به
انگليسى ترجمه كردهاند و متن لاتين كتاب دوم را نيز به چاپ رساندهاند.
هيرشفيلد ترجمة عبري همين كتاب را با مقدمهاي كوتاه در «جشننامة» ٨٠ سالگى
اشتاين اشنايدر چاپ كرده است (نك: فريدنوالد، .(١٧٩-١٨٤
آثار ديگر وي اينهاست: بستان الحكمة، المدخل الى المنطق، المدخل الى صناعة
الطب، كتاب فى الحكمة، كتاب فى النبض و كتاب فى الترياق (ابن ابى
اصيبعه، ٢/٣٧).
آثار منسوب:
پندنامهاي مشتمل بر ٥٠ پند به پزشكان كه اصل عربى آن گم شده، اما ترجمة
عبري آن باقى مانده است. متن عربى اين اثر را سوآوه در ١٨٦١م يافت و آن
را به ايتاليايى ترجمه كرد (فريدنوالد، .(١٨١ در ١٨٨٤م كاوفمن ترجمة آلمانى
اين رساله را به همراه فهرستى از تحقيقاتى كه دربارة اسحاق، و به خصوص
اين اثر صورت گرفته بود، منتشر كرد (ص .(٩٣-١١٢ اما گوتمان در مقالهاي اين
انتساب را نادرست خوانده است (ص ١٦٤ -١٥٦ ؛ نيز نك: كلاين فرانكه، .(١٣٢
كتاب فى الماليخوليا. ابن مطران مطالبى از اين كتاب نقل كرده است، اما در
هيچ يك از مآخذ متقدم سخنى در اين باره ديده نمىشود. با توجه به برخى
شباهتها بين اين مطالب و كتاب اسحاق بن عمران در همين موضوع ، به نظر مى
رسد كه اسحاق كتاب استادش را شرح كرده باشد (نك: ابن مطران، ١/١١٥- ١١٨؛
اسحاق بن عمران، ١٣٨، ١٤١).
منابع الاغذيه و ويژگيهاي آن: بيش از نيمى از ارجاعات اسحاق در الاغذيه
به جالينوس است. او از آثار متعدد اين طبيب از جمله العقاقير البسيطه و
تفسير او بر افيديميا يبقراط بهره گرفته است (٢/٢١٥، ٢٣٨، جم). البته در اكثر
قريب به اتفاق موارد وي نام كتاب جالينوس را ذكر نمىكند كه مىبايست در
اين موارد مأخذش كتاب الاغذية او بوده باشد. بيش از نيمى از ديگر ارجاعات
نيز به [ حشائش ] ديوسقوريدس است (١/١١٥، ١٤٥، ٢/٢٥٠، ٣٤١، ٣/٥١٠، جم). اما
آثار بقراط و از آن جمله افيديميا يوي و به احتمال قوي در اكثر موارد كتاب
الغذاء٨ او (١/٤٠، ٤٣، ٨٦، ٢/٢٦٢، ٢٩٦، ٣/٦٠٠، ٦١٩، جم)، و آثار روفس افسوسى
(١/٩٧، ١٠٥، ٣/٣٦٥، ٥٤٦، ٦٢٤، جم) - از آن جمله كتاب او دربارة ماليخوليا - از
اين نظر در ردههاي بعدي قرار دارند.
اسحاق از آثار ارسطو - كه همه جا او را فيلسوف ناميده است - از جمله كتاب
النفس و كتاب الحيوان (١/٤٧، ١٠٩، ١١٠، ٣/٥٤٥) و نيز «مردي از اوائل و اهل
اثينيا كه بدو منيثساوس گويند» (١/٧١، ٨٠، ٩٢، ٩٣) نيز بهره برده است. وي از
كسانى چون نافيطس شاعر و اوسيريس (٣/٥٧٨)، فراطس (٣/٤٤٠) و سلسطراطس (٢/٢٥٣)،
با استناد به آثار جالينوس، ديوسقوريدس و دياغورس (سدههاي ٤- ٥م) مطالبى
آورده، و از كسانى چون ارسسطراطس (سدههاي ٤- ٥م)، فولوطوس، هرمس،
ديوجانس، سقلس، فيثاغورس، دياغورس، و اصطفن و از همه جالب تر از پزشكان
پارس مستقيماً نقل قول كرده است (١/١٦، ٩٧، ١٤٠، ١٥٧، ١٦٥، ٢/١٨٥، ٢٥٣، ٣/٤٧٢،
نيز ٣/٤٥٩)، گرچه در مورد گروه دوم به نظر مىرسد كه در چند مورد باز هم
جالينوس و ديوسقوريدس واسطه بودهاند.
اسحاق از ميان پزشكان دورة اسلامى تنهابه كندي، و به ويژه كتاب السمائم
او (٣/٤٤٧، ٤٦٨، ٤٦٩، ٤٧٤) و يوحنا بن ماسويه - كه او را در شمار برخى از
پزشكان زمان خود دانسته - استناد كرده است (٣/٤٧٦). وي حتى از استاد خود كه
كتابى مشهور دربارة ادوية مفرده نوشته، و از مهمترين مآخذ داروشناسان مشهوري
چون ابن سمجون، غافقى و ابن بيطار بوده، ياد نكرده است و ازاين رو، بايد
گفت كه وي در نياوردن نام پزشكان دورة اسلامى اصرار داشته است. او برخلاف
آنچه بعدها ميان نويسندگان آثار داروشناسى - به ويژه نزد غافقى و ابن بيطار
مرسوم شد، تنها به نقل گفتههاي پيشينيان و افزودن تجارب خود بر آنها اكتفا
نمىكند، بلكه با طرح تناقضها و تشابههايى كه درمىيابد، گاه سخن حكماي
اوائل، به ويژه ديوسقوريدس را نقد مىكند (١/١٤٥، ٢/٢٥٠، ٢٨٠، ٣٤١، ٣/٥١٠).
اسحاق در اين كتاب سبكى دارد كه در آثار طبى كمتر ديده مىشود. تقريباً
تمام كتاب مانند صورت مكالمات يك مناظره است كه البته خود وي راوي آن
است و سخنان ديگران را پس از عباراتى چون: «اگر پرسندهاي پرسيد»، «اگر
معترضى بر ما چنين خرده گرفت»، «آنانكه از سخن جالينوس چنين استنباط
كردهاند»، «گويندهاي گفت» مىآورد (١/٤٧، ٥٠، جم). شايد برخى از سخنان
دانشمندان دورة اسلامى را بتوان در پس اين عبارات شناسايى كرد. چنين سبكى
در مقالة فى الماليخوليا تأليف اسحاق بن عمران نيز كم و بيش ديده مىشود.
با آنكه واژگان فارسى براي داروها و اصطلاحات طبى بسيار رايج بودهاند،
برخى از واژگان فارسى به كار رفته در الاغذيه جالب توجهند، چه، در ديگر
متون عربى و حتى فارسى كمتر به كار رفتهاند. از جملة اين واژگان مىتوان
به شهديه، شاهنجير، شاهالوج، شكوهج (سه كوهنگ) و اسفيدمرد (٢/٢٦٠، ٢٦٦، ٢٧٩،
٣/٤٣٤، ٤٨٠) اشاره كرد. هيچ يك از اين واژهها در دو كتاب مهم فارسى هداية
المتعلمين فى الطب اخوينى بخاري و الابنية عن حقائق الادوية ابومنصور موفق
هروي كه كهنترين متون پزشكى به زبان فارسى هستند، ديده نمىشوند؛ در
حالى كه اخوينى بخاري بسياري از اصطلاحات عربى رايج در متون پزشكى را به
فارسى برگردانده است. در موارد اول و چهارم اخوينى و ابومنصور تنها معادلهاي
آنها را (به ترتيب شيرينه و حسك) آوردهاند (اخوينى، ٢١٥، ٣٢٨، جم؛ ابومنصور،
١٠٩، ١٤٨). بيرونى در صيدنه موارد پنجم، دوم و چهارم را به ترتيب اسبيذمرد،
تين و حسك (ص ٤٨، ١٥٩، ٢١٥) و شاهلوج را تنها به عنوان مثالى براي واژگانى
كه با كلمة «شاه» آغاز مىشوند، آورده است (ص ٧٤). ابن بيطار نيز در بيشتر
اين موارد توضيحاتش را ذيل معادلهاي ياد شدة آنها آورده است ( مثلاً نك:
٣/٥٠، ٦٧، قس: ٢/٢٠-٢١).
اسحاق برخى از واژگان فارسى را توضيح مىدهد كه در مواردي توضيحش نادرست،
اما جالب توجه است؛ مثلاً دربارة فنجنكشت (يا بنجنكشت = پنج انگشت به لحاظ
شباهت برگ آن به دستى با انگشتان گشاده) مىگويد كه اين نام فارسى و
معناي آن ٥ برگ (!) است (٢/٢٥٧)، در حالى كه ابن بيطار معنى درست آن را
آورده است (٣/١٦٨).
مآخذ: ابراهيم بن مراد، بحوث فى تاريخ الطب و الصيدلة عندالعرب، بيروت،
١٩٩١م؛ همو، دراسات فى المعجم العربى، بيروت، ١٩٨٧م؛ ابن ابى اصيبعه،
عيون الانباء، به كوشش آوگوست مولر، قاهره، ١٢٩٩ق؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن
بيطار، عبدالله، الجامع لمفردات الادوية، بولاق، ١٢٩٤ق؛ ابن جلجل، سليمان،
طبقات الاطباء و الحكماء، به كوشش فؤاد سيد، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ ابن
خلكان، وفيات؛ ابن سمجون، حامد، الادوية المفردة، به كوشش فؤاد سزگين، چ
تصويري، فرانكفورت، ١٩٩٢م؛ ابن عذاري، احمد، البيان المغرب فى اخبار
الاندلس و المغرب، به كوشش كولن و لوي پرووانسال، ليدن، ١٩٤٨م؛ ابن
فضلالله عمري، احمد، مسالك الابصار، به كوشش فؤاد سزگين، چ تصويري،
فرانكفورت، ١٩٨٨م؛ ابن مطران، اسعد، بستان الاطباء و روضة الالباء، به كوشش
مهدي محقق، چ تصويري، تهران، ١٣٦٨ش/١٤٠٩ق؛ ابو منصور موفق هروي، الابنية
عن حقائق الادوية، به كوشش احمد بهمنيار و حسين محبوبى اردكانى، تهران،
١٣٤٦ش؛ اخوينى، ربيع، هداية المتعلمين فى الطب، به كوشش جلال متينى،
مشهد، ١٣٤٤ش؛ اسحاق بن سليمان، الاغذية و الادوية، به كوشش محمد صباح،
بيروت، ١٤١٢ق/١٩٩٢م؛ اسحاق بن عمران، مقالة فى الماليخوليا، به كوشش كارل
گاربرس، هامبورگ، ١٩٧٧م؛ بيرونى، ابوريحان، الصيدنة فى الطب، به كوشش
عباس زرياب، تهران، ١٣٧٠ش؛ حاجى زين عطار، على، اختيارات بديعى، بخش
مفردات، به كوشش م.ت. مير، تهران، ١٣٧١ش؛ زهراوي، خلف، التصريف لمن عجز
عن التأليف، به كوشش فؤاد سزگين، چ تصويري، فرانكفورت، ١٩٨٨م؛ سامرايى،
كمال، مختصر تاريخ الطب العربى، بغداد، ١٩٨٤م؛ صاعد اندلسى، طبقات الامم،
به كوشش لويس شيخو، بيروت، ١٩١٢م؛ عباس، احسان، حاشيه بر وفيات (نك: هم،
ابن خلكان)؛ عبدالوهاب، حسن حسنى، ورقات عن الحضارة العربية بالافريقية،
تونس، مكتبة المنار؛ علوچى، عبدالحميد، تاريخ الطب العراقى، بغداد، ١٩٦٧م؛
غافقى، احمد، الادوية المفردة، نسخة خطى كتابخانة اوسلر دانشگاه مكگيل، شم
٧٥٠٨؛ كندي، يعقوب، الرسائل الفلسفية، به كوشش محمد عبدالهادي ابوريده،
قاهره، ١٣٦٩ق/١٩٥٠م؛ مقريزي، احمد، اتعاظ الحنفاء، به كوشش جمالالدين
شيال، قاهره، ١٣٦٧ق/١٩٤٨م؛ همو، المقفى الكبير، به كوشش محمد يعلاوي،
تونس، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ نيز:
Campbell, D., Arabian Medicine and its Influence on the Middle Ages, London,
١٩٢٦; Daremberg, Ch., X Recherches sur un ouvrage qui a pour titre Zad el-Mou ٥
afir, en arabe, ... Viatique, en latin... n , Archives des missions
scientifiques et litt E raires, ١٨٥١, vol. II; Dictionary of Scientific
Biography, ed, Ch.C. Gillispie, New York, ١٩٧٣ ; Dietrich , A ., Medicinalia
arabica , G N ttingen , ١٩٦٦ ; Dugat , G., X Etudes sur le trait E de m E
decin... Zad al - mo ٥ afir n , JA , ١٨٥٣ , vol. I; EI ٢ ; Friedenwald, H., X
Manuscript Copies of the Medical Works of Issac Judaeus... n , Annals of Medical
History, ١٩٢٩; GAS; Guttmann, J., X Uber die Unechtheit der dem Isaak ben Salomo
Israeli beigelegten Schrift Sitte der Arzte n , Monatsschrift f O r Geschichte
und Wissenschaft des Judentums, ١٩١٩, vol. LXIII; Judaica; Kaufmann, D., X Isak
Israeli's Prop L deutik f O r Aerzte n , Magazin f O r die Wissenschaft des
Judenthums, ١٨٤٤, vol. XI; Klein-Franke, F., Vorlesungen O ber die Medizin im
Islam, Wiesbaden, ١٩٨٢; Leclerc, L., Histoire de la m E decine arabe, Paris,
١٨٧٦; Sarton, G., Introduction to the History of Science, Baltimore, ١٩٢٨;
Science in the Middle Ages, ed. D.C. Lindberg, Chicago/London; Stein- schneider,
M., Die arabische Literatur der Juden, Hildesheim, ١٨٩٣; id, X Constantinus
Africanus und seine arabischen Quellen n , Virchows Archiv, ١٨٦٦, vol. XXXVII;
Sudhoff, K., X Konstantin der Afrikaner und die Medizinschule von Salerno n ,
Sudhoffs Archiv, ١٩٣٠, vol. XXIII; Thierfelder, J.G., X Beweis, dass das
Almaleki des Ali ben Abbas und das Pantechnum des Ishak ben Soleiman identitisch
und letzterer der Wahre Verfasser des Werkes sei n , Henschels Janus,
١٨٤٦,vol.I;Ullmann,M., Die Medizin im Islam, Leiden,١٩٧٠; Wolfson, H.A., The
Philosophy of the Kalam, London, ١٩٧٦; W O stenfeld, F., Geschichte der
arabischen Aerzte und Naturforscher, G N tingen, ١٨٤٠.
يونس كرامتى