دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٢٨٢
| اسبتاريه جلد: ٨ شماره مقاله:٣٢٨٢ |
اِسْبِتاريّه، عنوانى كه در منابع اسلامى بر فرقهاي دينى - نظامى از
صليبيان موسوم به مهمان نوازان٣ در دوران جنگهاي صليبى اطلاق مىشد. اين
كلمه معرب و مأخوذ از واژة لاتين «هُسپيتاليس٤» است و به شكلهاي تحريف و
تصحيف شدة ديگري چون استباريه، استباليه و همچنين تركيب بيت الاسبتار و
اخوة الاسبتاريه نيز در اين منابع آمده است.
اين فرقه در نيمههاي سدة ٥ق/١١م چند سالى پيش از آغاز جنگهاي صليبى
بنيان نهاده شد. گفتهاند كه در ٤٤٠ق/١٠٤٨م يا ٤٦٣ق/١٠٧٠م گروهى از
بازرگانان آمالفى - بندري در خليج سالرنو١، تابع ناپل - براي ياري به
زائران مسيحى بيت المقدس و پرستاري از بيماران آنها، دير و مهمان سرايى در
آنجا با اجازة حاكم آن ديار يا خليفة فاطمى، ساختند كه كارگزاران آن راهبان
فرقة بنديكتى فلسطين بودند و نام يحيى تعميد دهنده، و به روايتى يوحنا قديس
مشهور اسكندريه در سدة ٧م را بر گروهخود نهادند(«دائرةالمعارف...٢»، ؛ VIII/٢١٧
رانسيمان،٢/١٨٠؛ مصطفى، ٣٧٣؛ عروسى، ٧٠). آنگاه كه صليبيان به فلسطين هجوم
آوردند، رئيس اين گروه راهبى به نام ژرار بود كه حاكم مسلمان بيتالمقدس
او را بيرون رانده بود و صليبيان به ياري او توانستند شهر را تصرف كنند. از
اين رو، ژرار از سران صليبى موقوفاتى براي اين سازمان گرفت و از اطاعت
فرقة بنديكت خارج شد و با تجديد تشكيلات به فرقة مستقلى تبديل گرديد
(رانسيمان، همانجا؛ بستانى، ١١/١٤٠- ١٤١). شايد به همين سبب بعضى از
نويسندگان، تأسيس واقعى اين فرقه را مقارن تصرف بيت المقدس به دست
صليبيان مىدانند (نك: زياده، ١(١)/٦٨).
اين فرقه كه در اوايل جنگهاي صليبى به مداوا و تيمار مجروحان مسيحى
مىپرداخت، به سرعت به امور نظاميگري داخل شد و رمون دوپوي٣ جانشين ژرار،
حفظ امنيت راههاي قلمرو صليبيان و آماده نگاهداشتن نيرويى دائم از شهسواران
منتخب افراطى و زهدگراي مسيحى براي جنگ با مسلمانان را نيز به اهداف فرقه
افزود. از اين پس اينان به عنوان يكى از بزرگترين و پر نفوذترين
سازمانهاي دينى - نظامى مسيحى يا رهبانيت نظامى با عنوان شهسواران
مهماننواز نقش مهمى در دوران دراز مدت جنگهاي صليبى در سياست داخلى و
خارجى اميرنشينهاي فرنگى ومملكت لاتينى فلسطين بازي كردند. پاپ و روحانيان
و فرماندهان برجستة صليبى نيز براي اينان كه مردانى جنگجو و جانباز در اختيار
آنان مىگذاشتند، اهميتى ويژه قائل بودند و امتيازاتى خاص به آنها مىدادند؛
چنانكه بيشتر روحانيان مسيحى مملكت لاتينى عُشر درآمد خود را وقف اين
سازمان كرده بودند و امرا و فرمانروايان صليبى نيز اموال، املاك و اقطاعات
بسيار بدانها مىدادند (مصطفى، ٣٧٣-٣٧٤؛ يوسف، العرب...، ٦٩؛ عروسى، ٧٠-٧١؛
رانسيمان، ٢/١٨٠-١٨١؛ پينتر، «جنگ سوم...٤» ، . در اين عصر، خاصه در فواصل
جنگها كه زائران جنگجو و جنگجويان موقت به سرزمينهاي خود باز مىگشتند،
فرمانروايان صليبى براي حفظ شهرها و دژهاي خود در شام بيشتر به اسبتاريه
متكى بودند كه به سبب داشتن تشكيلات سازمان يافتة نظامى و دشمنى عميق با
مسلمانان، به مثابة لشكري سخت كوش و آمادة نبرد كار مىكردند ( اسميل ، ٥٤ ؛
عروسى ، ٦٩). با اينهمه، شهسواران اسبتاريه در عصر اوج قدرت و نفوذ خود كه
با ضعف مملكت لاتينى قدس مقارن بود، همچون دولتى مستقل در درون قلمرو
صليبيان به حيات خود ادامه مىدادند. نيروي ثابت نظامى، ثروت و وسعت
اقطاعات و املاك سران آن (يوسف، همان، ٩٠ -٩١)، موجب مىشد تا در بسياري از
اوقات كه منافع اين فرقه با اهداف و منافع سياسى دولت لاتينى تعارض
مىيافت، به رغم آنها سياست متضادي با امرا و دولتهاي مسلمان در پيش گيرند
و معاهدات مستقلى منعقد كنند (نك: دنبالة مقاله). نفوذ آنان در اين دوران تا
بدانجا بود كه گاه در عزل و نصب شاه قدس نيز مداخلة مستقيم داشتند و در
برابر سلطة عالى كليسا و شخص پاپ نيز گاه سر فرود نمىآوردند.
در اين عصر فرقههاي دينى - نظامى ديگري هم به سرعت نيرومند مىشدند و
دشمنى و رقابتى كه از اين راه ميان اسبتاريه و فرقههاي ديگر و هستههاي
اصلى جنگجويان صليبى ايجاد مىشد، گاه منافع بسياري براي مسلمانان در هجوم
به فرنگان و عقب راندن ايشان داشت (نك: مصطفى، ٣٧٤).
دربارة فعاليت اين فرقه، اطلاعات بسياري از انبوه منابع اسلامى و مسيحى
معاصر جنگهاي صليبى و پس از آن مىتوان به دست آورد. افزون بر آن، كتابها
و مقالات ويژهاي از نويسندگان معاصر دربارة جنگهاي صليبى و اسبتاريه منتشر
شده است كه گاه حاوي اشاراتى به فعاليت اينان پس از جنگهاي صليبى نيز
هست؛ اما بعضى از اين آثار از نگاه و تحليلى بيطرفانه بر اين موضوع تهى
است، گرچه نمىتوان منكر شد كه بعضى از نويسندگان و محققان معاصر آثار جامع
و معتبري در اين باب فراهم آوردهاند.
از ميان مورخان اسلامى، ظاهراً ابن قلانسى نخستين كسى است كه از اسبتاريه
به عنوان گروهى از جنگجويان صليبى در نبرد سال ٥٥٢ق/ ١١٥٧م نزديك بانياس
ياد كرده است. در اين سال مسلمانان، پس از آنكه فرنگان در حمص و حماه به
خرابى و كشتار دست زدند، گروهى از اسبتاريه و سواران معبد٥ (داويه) را كه
به تقويت پادگان صليبى بانياس مىرفتند، در اطراف آن ديار درهم شكستند (ص
٣٣٨- ٣٣٩). از آن سوي فرمانروايان صليبى براي محافظت از راههاي مهم قلمرو
خود، دژهاي مهمى را به اسبتاريه دادند. چنانكه فولك٦ فرمانرواي صليبى قدس
در ٥٣١ق/١١٣٧م قلعة بيت جبرين را كه بر سر راه الخليل و عسقلان قرار داشت،
براي حراست از راه يافا - قدس به ايشان واگذاشت و اسبتاريه با تقويت اين
دژ راه اصلى از ساحل مديترانه تا پايتخت مملكت لاتينى را براي صليبيان
امن گردانيدند (اسميل، ١٥٩؛ مولر وينر، ١٨؛ بستانى، ١١/١٤٢). در ٥٣٦ق/١١٤٢م
نيز رمون، كنت طرابلس قلعة بسيار مهم و استوار حصن الاكراد يا قلعة الحصن را
كه از بزرگترين مراكز صليبيان در سواحل شمالى مملكت لاتينى بود، به
اسبتاريه واگذاشت (نك: مولر وينر، ٧٦- ٧٨؛ بستانى، ١١/١٤٢- ١٤٣). بدين گونه
اسبتاريه نيرومند شدند و در حملات صليبيان به قلمرو مسلمانان مستقيماً شركت
جستند؛ چنانكه در ٥٤٨ق/ ١١٥٣م همراه بالدوين سوم فرمانرواي قدس به عسقلان
هجوم بردند (مصطفى، ٣٧٧؛ نيز نك: ابن كثير، ١٢/٢٤٨) و در ٥٥٢ق پس از آنكه
همفري صاحب تبنين نيمى از شهر تبنين را به اسبتاريه داد، اينان در كوششهاي
آموري (آمالريك) اول براي تسخير مصر سهيم شدند و تعهد كردند كه اگر او پس از
تسخير مصر امتيازات ويژهاي براي آنان در نظر گيرد، كمك نظامى بزرگى به او
خواهند داد (اسميل، ١٦٠). شايد پيروزي لشكر مصر در ٥٥٣ق/١١٥٨م در عسقلان بر
صليبيان (ابنكثير، ١٢/٢٥٥) در پى همين اتحاد و هجوم به مصر بود.
مدافعات و حملههاي فيروزمند نورالدين زنگى بر صليبيان، اسبتاريه را در
مخاطرة بسيار قرار داد و بدين سبب از ٥٥٥ق/١١٦٠م به تجديد بنا و تقويت دژهاي
خود خاصه حصن الاكراد پرداختند (مولر وينر، ٢١) و با آنكه يكبار در ٥٥٨ق از
آنجا بيرون آمده،نورالدين را بهتنگنا افكندند (ابن اثير، ١١/٢٩٤- ٢٩٥)، ولى
پيروزيهاي نورالدين سبب شد كه تا بوهِمُند امير انطاكيه و شماري از امراي
ديگر صليبى بسياري از دژهاي قلمرو خود را به اسبتاريه دادند تا از آنان دفاع
كنند ( بستانى، ١١/١٤٣-١٤٤)؛ چه اينان از ديگر جنگجويان صليبى در جنگ با
مسلمانان پايداري بيشتري نشان مىدادند، چنانكه وقتى آموري شاه قدس در
٥٥٩م به دعوت شاور وزير مصر بر ضد اسدالدين شيركوه ايوبى بدان ديار لشكر
كشيد و كاري از پيش نبرد و به صلح گردن نهاد، اسبتاريه كه طمع در تسخير
فَرما بسته بودند، اين صلح را تقبيح كردند و آموري را به تجديد لشكركشى
برانگيختند (مصطفى، ٣٨٧؛ نيز نك: ابن اثير، ١١/٢٩٨-٣٠٠). چند سال بعد نيز كه
صليبيان به كوششهاي جديدي براي تسلط بر مصر دست زدند و در ٥٦٣ق/١١٦٨م
توانستند به طور مستقيم در قاهره نفوذ كنند (همو، ١١/٣٢٦-٣٢٧)، اسبتاريه نقش
مهمى در اين حوادث داشتند. با كوششها و تشويق ژيلبر داسايى پيشواي آنان،
آموري به رغم ميل باطنى خود به مصر حمله كرد و اسبتاريه خسارات سنگينى در
اين نبرد متحمل شدند (رانسيمان، ٢/٤٤٥-٤٤٧، ٤٤٩؛ نيز نك: ابن اثير،
١١/٣٣٥-٣٣٦). در همين سالها بود كه اسبتاريه بسياري از دژهاي اطراف قلمرو
فرنگان را در اختيار داشتند (مصطفى، ٣٧٩) و در ٥٦٥ق هم آموري قلعة مهم عكا و
شهر عرقه را به آنان داد (رانسيمان، ٢/٤٥٣).
پس از مرگ آموري در ٥٦٩ق/١١٧٤م، رمون، كنت طرابلس و پيشواي اسبتاريه
نايب السلطنة بالدوين چهارم شد. بالدوين كه كودكى بيمار بود، اندكى بعد
درگذشت و ميان سران صليبى بر سر جانشينى او اختلاف افتاد. در اين ايام حصن
كوكب در جنوب درياچة طبريه نيز از مراكز استقرار اسبتاريه بود و بدين سبب
اينان در دفاع از مركز مملكت لاتينى نقش مهمى داشتند (مصطفى، ٣٧٨، ٣٧٩).
چون كنت رمون بر مسند فرمانروايى قدس نشست، اسبتاريه بيش از پيش نيرومند
شدند و دژهاي بيشتري به دست آوردند؛ اما چنين مىنمايد كه روحية جنگجويى و
دشمنى شديد با مسلمانان به تدريج در آنها سستى مىگرفت و طرفدار سازش و
پرهيز از لشكركشيهاي پرخطر بودند (رانسيمان، ٢/٤٧٢؛ مولر وينر، ٦٤، ٧٢). در واقع
علت اين سستى را بايد در ظهور قدرتى تازه نفس از مسلمانان، يعنى ايوبيان و
شخص صلاح الدين دانست كه پيروزيهاي برق آسا و متوالى او فرمانروايان
صليبى را در بيمى عظيم فرو برده بود. چنانكه در ٥٧٥ق/١١٧٩م در جنگ مرج
عيون صليبيان را به سختى شكست داد و گروهى از جمله فرمانده اسبتاريه را
اسير كرد (ابوشامه، ٢/٥٦ -٥٧؛ ابن كثير، ١٢/٣٢٣). پيش از جنگ حِطّين در
٥٨٣ق/١١٨٧م صلاحالدين پسر خود الافضل را به تسخير عكا مأمور كرد. لشكر
الافضل به فرماندهى مظفرالدين كوكبوري سپاه فرنگان و اسبتاريه را درهم
شكست و فرمانده اسبتاريه كه از شهسواران نامدار صليبى بود، به قتل رسيد
(ابن اثير، ١١/٥٣٠-٥٣١؛ ابوشامه، ٢/١٣٣-١٣٤). اما گويا اسبتاريه دوباره عكا را
گرفتند؛ زيرا آوردهاند كه وقتى ريچارد شيردل وارد فلسطين شد، به عكا رفت و
در آنجا مستقر شد (پينتر، «جنگ سوم»، .(٦٩
جنگ بزرگ حِطّين كه به پيروزي صلاحالدين و تسخير قدس انجاميد، پايههاي
قدرت او را سخت استوار كرد. در اين جنگ جمع كثيري از جنگجويان و سران مشهور
صليبى از جمله فرمانده اسبتاريه كشته شدند و با آنكه صلاح الدين بسياري از
اسيران را بخشيد، ولى دستور داد بقية اسبتاريه را به سبب دشمنى بسيار با
مسلمانان و ضربات مهلكى كه بر آنان مىزدند، به قتل آورند (عمادالدين،
٨٠-٨٣؛ ابن شداد، ٧٧؛ ابوشامه، ٢/١٣٣- ١٣٨؛ مقريزي، ١(١)/٩٣؛ رانسيمان، ٢/٥٣١
-٥٣٧). گفتهاند كه صلاحالدين هرگاه بر اسبتاريه دست مىيافت، ايشان را
باقى نمىگذاشت (مثلاً نك: ابن خلدون، ٥(٣)/٦٩٠ -٦٩١). وي پس از حطين، به
طبريه تاخت و آنجا را گرفت و فرمان قتل اسراي اسبتاريه را صادر كرد و نايب
خود در دمشق را نيز گفت كه بر اسبتاريه ابقا نكند (عمادالدين، ٨٦؛ ابن اثير،
١١/٥٣٨). او همچنين مقر اسبتاريه در قدس را به مدرسه تبديل كرد (همو،
١١/٥٥٣).
در اين ايام حصن كوكب مقر اصلى اسبتاريه و انبار سلاح و ذخاير ايشان بود و
از نظر نظامى چندان اهميت داشت كه فتح آنجا كليد تسخير بسياري از مناطق
صليبيان به شمار مىرفت. صلاح الدين كه پس از حطين به تسخير شماري از
دژهاي مهم صليبى پرداخته بود، سيفالدين محمود قايماز نجمى را به تصرف دژ
كوكب فرستاد و اسبتاريه را از آنجا بيرون راند. صلاحالدين در نامهاي كه به
برادرش در يمن نوشت، دژ كوكب را مركز و دارالكفر اسبتاريه خواند (ابوشامه،
٢/١٨١-١٨٢، ١٩٧؛ قلقشندي، ٧/٢٣؛ اين كثير، ١٢/٣٥١-٣٥٣). از اين رو اسبتاريه
بهرغم قدرت و سطوت، در اين عصر نمودي نداشتند و بيشتر در دسته بنديهاي خود
صليبيان شركت مىجستند. اينان در واقع هيچ گاه به طور كامل مطيع
فرمانروايان و رؤساي مسيحى نبودند و بيشتر هم پيمان به شمار مىرفتند، نه
تابع آنان (اسميل، ١٦٩-١٧٠). از اين رو، وقتى بوهمند انطاكيه را تسخير كرد،
اسبتاريه كه طرفدار رمون روپن، مدعى سلطنت قدس، بودند، ارگ انطاكيه را
گرفته، به او ندادند و حتى نايب السلطنة قدس را به دست اسماعيليه ترور
كردند (رانسيمان، ٣/٩٦، ٢٠٥-٢٠٦). در ٥٩٣ق/١١٩٧م نيز در قضية انتخاب جانشين
هانري دُ شامپيون مداخله كردند و جانب كسى را گرفتند كه ثروت بيشتري داشت
(هاردويك، .(٥٢٩-٥٣٠ از همين روست كه آنها را به اسماعيلية شام مانند
كردهاند كه جز نفع خود نمىطلبيدند. اينان در اين روزگار بيشتر با ساير
فرقههاي صليبى در رقابت و نزاع بودند (همو، ٥٣٤ ؛ ابن نظيف، ١٥٠؛ حتى،
٢/٢٤٣؛ ابن اثير، ١٢/٤٦٤- ٤٦٦) و ترجيح مىدادند كه با مسلمانان صلح كنند.
چنانكه در ٥٩٩ق فرقة سواران معبد را واداشتندكه ميان آنها و الملك المنصور
براي صلح وساطت كنند (ابن واصل، ٣/١٤٦-١٤٧) و پس از آنكه الملك المنصور
اسبتارية حصن الاكراد و مرقب را در هم شكست، آنها صلح خواستند (همو، ٣/١٤٨-
١٤٩، ١٥٢) و گويا باز كار به صلح انجاميد، زيرا گفتهاند كه در ٦٠١ق/١٢٠٥م
اسبتاريه صلح را شكستند و حماه را به باد غارت دادند (مقريزي، ١(١)/١٦٤) و
الملك الظاهر ايوبى سلطان حلب نيز به قلعة مرقب هجوم آورد (مولر وينر، ٧٢).
با اينهمه، در ٦٢٧ق/١٢٣٠م نيز ميان صلاح الدين شيركوه، امير ايوبى مصر با
فرنگان صلح شد و سيمون فرستادة اسبتاريه مأمور ابلاغ اين خبر به اشرف
ايوبى گرديد و ٣ سال بعد نيز همو واسطة صلح ميان سواران معبد و الملك العزيز
سلطان حلب بود (ابن نظيف، ٢٠٣، ٢٦١). در همين سالها لئون دوم پادشاه
ارمنستان در ازاي خدمات اسبتاريه، سلوكيه را به آنها داد، ولى اسبتاريه از
بيم فرو افتادن در نزاعهاي داخلى ارمنستان آن را فروختند (مولر وينر، ١٠٧).
دربارة روابط اسماعيليان شام و اسبتاريه كه آن دو را به هم تشبيه كردهاند،
مآخذ حاكى از آن است كه اسماعيليه دست كم در دورهاي كه قدرت
فرمانروايان مسلمان بقاي آنها را تهديد مىكرد، با اسبتاريه روابط نيكو داشتند
و حتى بدانها خراج مىدادند و به دستور آنها مخالفانشان را از ميان
برمىداشتند. چنانكه رمون، شاهزادة صليبى و آلبرت، بطريق قدس را كه از
مخالفان اسبتاريه بودند، به قتل رساندند (حتى، ٢/٢٤٥، ٢٤٧؛ رانسيمان، ٣/١٦٧،
٢٠٥-٢٠٦). نيز گفتهاند بدان سبب كه اسبتارية حصن الاكراد و مرقب بر قلاع
اسماعيليه ميان حماه و طرابلس مشرف بودند، اسماعيليان براي حفظ راههاي
ارتباطى خود به آنان خراج مىدادند (يوسف، العدوان...، ٢٣٣-٢٣٤).
به هر حال در ٦٢٥ق/١٢٢٨م كه فردريك از آلمان به فلسطين آمد و دست به
حمله به قلمرو مسلمانان گشود، اسبتاريه چندان با او موافق نبودند (وان كلو،
.(٤٥٤ نيز در ٦٣١ق نزاع شديد ميان اسبتاريه و سواران معبد و ساير امراي
صليبى و فردريك باعث تشتت صليبيان شد (پينتر، «جنگ صليبى...١»، و هر يك از
آنان به رغم مخالفت گروههاي ديگر عهدنامههايى با مسلمانان تنظيم مىكردند،
چنانكه در ٦٣٧ق/١٢٣٩م كه ميان صليبيان و دمشق صلح شد، اسبتاريه به
مخالفت برخاستند (همان، .(٤٧٨-٤٧٩ در اين ايام نزاع برخى ايوبيان فرصتى به
صليبيان داد تا قلمرو خود را گسترش دهند، ولى نزاع ميان لوئى فيليپ امپراتور
فرانسه و اسبتاريه و سواران معبد مانع پيشروي آنها شد. با اينهمه، در
٦٤٢ق/١٢٤٤م اسبتاريه با بعضى از امراي ايوبى همداستان شدند و با مصريان و
خوارزميان به جنگ پرداختند، ولى شكست خوردند و فرمانده ايشان نيز اسير شد
(استرير، ٤٨٩ ؛ يوسف، همان، ١٧٥-١٧٦).
در ٦٤٧ق/١٢٥٠م هم جنگ بزرگى ميان مصريان و صليبيان در كنار بحر اشموم
درگرفت كه آن را از نبردهاي بزرگ صليبى خواندهاند. در اين نبرد بر
اسبتاريه ضربات خرد كنندهاي وارد شد و يكى از امراي بزرگ آنان كشته شد
(همان، ٧٥-٧٦؛ نيز نك: ابن كثير، ١٣/١٨٩). افزون بر آن كشمكش ميان ونيزيان و
ديگر بازرگانان اروپايى موجب دسته بنديهاي داخلى ميان صليبيان و ضعف آنها
مىشد، چنانكه گفتهاند در سالهاي ٦٥٤-٦٥٦ق/١٢٥٦- ١٢٥٨م فرقهها و گروههاي
اصلى مملكت لاتينى مانند اسبتاريه و سواران معبد هر يك در اين كشمكش جانب
گروهى را گرفته، به نزاع پرداختند (اسميل، .(٣٥-٣٦
در عصر مماليك، بيشترين روايات دربارة روابط اسبتاريه با مسلمانان مربوط به
عصر سلطان الظاهر بيبرس است. چه از اواخر عصر ايوبيان و داستان شجرة الدر و
ايبك تا برآمدن بيبرس، نابسامانى اوضاع داخلى مصر و شام، و كشمكش ايوبيان
مانع از ادامة مقابلة جدي مسلمانان با فرنگان شده است، و مورخان نيز كمتر از
جنگهاي پراكندة اين عصر ياد كردهاند. بيبرس چون به تخت نشست (٦٥٨ق/
١٢٦٠م) بى درنگ به جنگ پرداخت و به القرين كه از دژهاي اسبتاريه بود،
هجوم برد و پس از جنگى سخت آنان را به تسليم واداشت (ابن تغري بردي،
٧/١٥٣). بيبرس پس از آن مدتى را به بازگرفتن بعضى از شهرهاي شام از
بقاياي ايوبيان، و نبرد با مغولان سپري كرد. به نظر مىرسد كه او در همين
دوران بنابر مقتضيات سياسى، گاه به صلح با صليبيان تن در مىداد تا بتواند
اوضاع را به نفع خود سامان دهد (نك: حماده، ٢٥٥). با اينهمه، پس از چندي
دوباره به صليبيان پرداخت و از ٦٦٤ق/١٢٦٦م حملات مداوم و سنگينى را بر ضد
اسبتاريه و صليبيان تدارك ديد. در همين سال صفد را گرفت و اسبتاريه و
سواران معبد آنجا را به انتقام كشتاري كه از مسلمانان مىكردند، گردن زد
(بيبرس، ٣١-٣٢).
در ٦٦٥ق/١٢٦٧م صليبيانى كه از قبرس به شام آمده بودند، به شهر طبريه
حمله كردند، اما سپاه بيبرس آنان را به سختى شكست داد و اسبتاريه نيز در
اين جنگ خسارات بسيار ديدند (مقريزي، ١(٢)/٥٥٤ - ٥٥٥؛ زياده،١(٢)/٥٥٥). در
همين سال ميان بيبرس و اسبتارية حصنالاكراد و مرقب و عكا و بلاد ساحلى براي
١٠ سال متوالى صلح شد. از اين صلح نامه بر مىآيد كه اسبتاريه شاخههاي
متعدد داشتند كه هركدامدر دژهايخودبا فرماندهىنسبتاًمستقلىمىزيستند(قلقشندي،
١٤/٣١- ٣٩؛ بيبرس، ٣٦).
در ٦٦٩ق بيبرس دوباره به القرين هجوم برد و اسبتاريه را بيرون راند (همو،
٤٦). در پى اين پيروزيها، اسبتاريه كسانى را به صلح نزد بيبرس فرستادند.
شروط وي براي قبول صلح جالب توجه، و حاكى از تسلط او بر اوضاع است. مطابق
اين معاهده مقرر شد كه اسبتاريه از اقطاعات خود در حماهو بلاد ابوقبيسو
قلمرو اسماعيليهدستبردارندو هرگاه
بيبرسبخواهد،بتواندصلحرافسخكند(مقريزي،١(٢)/٥٥٠).
در همين سال بيبرس فرصتى يافت و سرانجام حصن الاكراد را كه سالها در دست
اسبتاريه بود، تصرف كرد. اسبتارية آنجا سپس به طرابلس رفتند (مولر وينر، ٧٨).
روايت قلقشندي (١٤/٤٢-٥١) حاكى از صلحديگرياست كه در همينايامميان
بيبرسو پسرش الملكالسعيد بركه با فرمانده اسبتاريه منعقد شد. بر اساس اين
صلح مقرر گرديد كه اسبتاريه فقط انطرطوس و مرقب را در دست داشته، از ديگر
حقوق خود در بلاد اسلام صرف نظر كنند و مرقب و اموال و درآمد آنجا هم ميان
بيبرس و اسبتاريه تقسيم شود و آنان به تجديد عمارت آنجا نپردازند (عينى،
٧٢).
به هرحال، بيبرس توانست اتحاد مصر و شام را دوباره برقرار كند و ميان
سالهاي ٦٥٨ -٦٧٦ق براثر سلسله حملاتى كه به دژهاي صليبيان و خاصه مراكز
فرماندهى فرقههاي نظامى اسبتاريه و توتونى١ انجام داد (اسميل، ٣٨ )، افزون
بر آنچه گذشت، بعضى از شهرها و دژهاي آنان چون ارسوف و نيز دژهاي
اسماعيليان چون مصياف، قدموس، كهف و خوابى را تصرف كرد (حتى، ٢/٢٤٣- ٢٤٥).
در عصر سلطان قلاوون (٦٧٨ - ٦٨٩ق/١٢٧٩-١٢٩٠م) نيز نخست ميان او و اسبتاريه
معاهدة صلحى ١٠ ساله منعقد شد (ابن فرات، ٧/٢٠٤؛ زياده، ١(٣)/٩٧٤ - ٩٧٥) و در
٦٨٢ق/١٢٨٣م اين صلح دوباره تأييد شد (ابن فرات، ٧/٢٦٢-٢٦٣). آوردهاند كه
قلاوون در ٦٨٤ق قلعة بسيار مهم مرقب و سپس دژهاي مَرَقيّه و بلنياس را از
اسبتاريه گرفت و در ٦٨٨ق قلعة يحمور را فتح كرد (ابن حبيب، ١/٩٦؛ مولر وينر،
٦٤، ٧٢). قلاوون اندكى بعد درگذشت و جانشين او الملك الاشرف خليل بلافاصله
لشكر به تسخير عكا برد و پس از جنگى شديد اسبتاريه و سواران معبد چارهاي جز
تسليم نيافتند و عكا فتح شد (٦٩٠ق). در پى آن الملك الاشرف شهرهاي صور،
عتليت، صيدا، بيروت و حيفا را تصرف كرد و بقاياي اسبتاريه به قبرس كوچيدند
(ابن تغري بردي، ٨/٦ -٧؛ بيبرس، ٩١ -٩٢) و دژ كولوسى در ليماسول قبرس به
مقر فرماندهى اسبتاريه تبديل شد؛ سپس بقية اسبتاريه در رودس جاي گرفتند
(مولروينر، ١٢٣؛ عروسى، ٧١). بدينگونه، جنگهاي صليبى با سقوط آخرين دژ
صليبيان در سوريه خاتمه يافت، ولى اسبتاريه دست از كار برنداشتند و در مراكز
ديگري به فعاليت پرداختند و از اين پس به شهسواران رودس مشهور شدند (
موسوعه...، ٤/٢٠٥؛ براي روابط مماليك و اسبتاريه، نيز نك: زياده، ٧٣٥ به
بعد).
اسبتاريه از پايگاههاي جديد خود همچنان به سواحل مصر و شام هجوم مىبردند
(مولر وينر، ٣٨). در ٧٧٦ق/١٣٧٤م ازمير را گرفتند و در پى تسخير يونان بودند. در
٨١٨ق/١٤١٥م عثمانيان آنها را از ازمير راندند و اسبتاريه بندر هاليكارناسوس
صغير را در برابر دژ خود در كوس٢ به مركز و مقر خويش در خشكى به جاي ازمير
تبديل كردند (همو، ٣٨- ٣٩).
در ٨٤٦ق/١٤٤٢م سلطان الظاهر سيفالدين خوشقدم ناوگانى به جنگ با اسبتاريه
در رودس فرستاد، اما چون توفيقى نيافت، يكى از مراكز ساحلى آنان، يعنى
حصنالاشهب در ساحل آسياي صغير را گرفت و ويران كرد (ابن تغري بردي،
١٥/٣٥١-٣٥٢). در ٨٤٨ق نيز الظاهر به رودس حمله برد و جنگى سخت درگرفت و چون
راه به جايى نبرد، بازگشت (همو، ١٥/٣٦٠-٣٦٣).
در ٨٥٩ق/١٤٥٥م عثمانيان به رودس هجوم بردند و در برابر دژهاي استوار
اسبتاريه ناكام ماندند و ٢٥ سال بعد نيز در تلاش مجدد كاري از پيش نبردند تا
در ٩٢٩ق/١٥٢٢م سلطان سليم اول سرانجام آنجا را گرفت و نزديك بود كه
اسبتاريه را به كلى نابود كند كه شارل پنجم جزيرة مالت را به آنان داد و
اسبتاريه به ناچار از مستملكات خود در درياي اژه دست برداشتند و به مالت
كوچيدند و مركز جديدي تأسيس كردند (مولر وينر، ٣٩) و از اين پس به فرقة مالت
مشهور شدند و تاكنون دوام دارند (دربارة اسبتارية رودس، نك: لوترل، ٣١٣ -٢٧٨ ؛
رسى، ٣٣٩ .(٣١٤,
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن حبيب، حسن، تذكرة
النبيه، به كوشش محمد محمد امين، قاهره، ١٩٧٦م؛ ابن خلدون، العبر؛ ابن
شداد، يوسف، النوادر السلطانية، به كوشش جمال شيال، قاهره، ١٩٦٤م؛ ابن
فرات، محمد، تاريخ، به كوشش حسن محمد شماع، بصره، ١٣٨٩ق/١٩٦٩م؛ ابن
قلانسى، حمزه، ذيل تاريخ دمشق، به كوشش آمدرز، بيروت، ١٩٠٨م؛ ابن كثير،
البداية؛ ابن نظيف، محمد، التاريخ المنصوري، به كوشش ابوالعيد دودو، دمشق،
١٤٠١ق/١٩٨١م؛ ابن واصل، محمد، مفرج الكروب، به كوشش جمالالدين شيال،
قاهره، ١٩٥٣م؛ ابوشامه، عبدالرحمان، عيون الروضتين، به كوشش احمد بيسومى،
دمشق، ١٩٩١م؛ اسميل، ر. س.، فن الحرب عندالصليبيين، ترجمة محمد وليد جلاد،
دمشق، ١٩٨٥م؛ بستانى؛ بيبرس منصوري، مختار الاخبار، به كوشش عبدالحميد صالح
حمدان، قاهره، ١٤١٣ق/١٩٩٣م؛ حتى، فيليپ، تاريخ سورية و لبنان و فلسطين،
ترجمة كمال يازجى، بيروت، ١٩٨٢م؛ حماده، محمدماهر، وثائق الحروب الصليبية،
بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ رانسيمان، استيون، تاريخ جنگهاي صليبى، ترجمة منوچهر
كاشف، تهران، ١٣٦٠ش؛ زياده، محمد مصطفى، تعليقات بر السلوك (نك: هم،
مقريزي)؛ عروسى مطوي، محمد، الحروب الصليبية، تونس، ١٣٧٤ق/١٩٥٤م؛ عمادالدين
كاتب، محمد، الفتح القسى فى الفتح القدسى، به كوشش محمد محمود صبح،
قاهره، دارالقومية للطباعة و النشر؛ عينى، محمود، عقدالجمان، به كوشش محمد
محمد امين، قاهره، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ قلقشندي، احمد، صبح الاعشى، قاهره،
١٣٨٣ق/١٩٦٣م؛ مصطفى، شاكر، «فلسطين مابين العهدين الفاطمى و الايوبى»،
موسوعة خاص، ج ٢؛ مقريزي، احمد، السلوك، به كوشش محمد مصطفى زياده، قاهره،
١٩٥٦م؛ موسوعة عام؛ مولر وينر، ولفگانگ، القلاع ايام الحروب الصليبية، ترجمة
محمد وليد جلاد، دمشق، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ يوسف، جوزف نسيم، العرب و الروم و
اللاتين فى الحرب الصليبية الاولى، اسكندريه، ١٩٨٩م؛ همو، العدوان الصليبى
على بلاد الشام، اسكندريه، ١٩٨٩م؛ نيز:
Hardwicke, N. N., X The Crusader States, ١١٩٢-١٢٤٣ n , A History of the Crusades
, ed . K . M . Setton , London , ١٩٦٩ , vol. II ; Luttrell, A., X The at Rhodes,
١٣٠٦-١٤٢١ n , ibid, ١٩٧٥, vol. III; New Catholic Encyclopedia, San Francisco,
١٩٦٦; Painter, S., X The Third Crusade: Richard the Lionhearted and Philip
Augustus n , A History of the Crusades, ed. K. M. Setton, London, ١٩٦٩, vol. II;
id, X The Crusade of Theobald of Champagne and Richard of Cornwall, ١٢٣٩-١٢٤١ n
, ibid; Rossi, E., X The Hospitallers at Rhodes, ١٤٢١-١٥٢٣ n , ibid, ١٩٧٥, vol.
III; Smail, R. C., The Crusaders in Syria and the Holy Land, London, ١٩٧٣;
Strayer, J. R., X The Crusades of Louis IX n , A History of the Crusades, ed. K.
M. Setton, ١٩٦٩, vol. II; Van Cleve, Th. C., X The Crusade of Frederick II n ,
ibid; Ziada, M. M. X The Mamluk Sultans, ١٢٩١-١٥١٧ n , ibid, ١٩٧٥, vol. III.
صادق سجادي