دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٤٣٤
| اسكندري جلد: ٨ شماره مقاله:٣٤٣٤ |
اِسْكَنْدَري، ابوسليمان شرفالدين داوود بن عمر بن ابراهيم، فقيه
مالكى و عارف شاذلى سدههاي ٧- ٨ق/١٣-١٤م. او به ابن باخلا (يا ابن
ماخلا)، و در ميان پيروان طريقة شاذليه به داوود باخلى نيز مشهور بوده است
(ابنملقن،٥١٧؛ شعرانى، الانوار...،١/١٢٩،الطبقات...،١/١٨٨؛غنيمى، ٢٧- ٢٨؛ نيز
نك: ابن مبارك، ١/٣٥٨؛ ابن عجيبه، ١/٦). تاريخ تولد و زادگاه او دانسته
نيست، اما از آنجا كه مريد ابن عطاءالله (د ٧٠٩ق) بوده، و نيز به گفتة ابن
حجر عسقلانى (٢/٢٢٦)، محضر ابوالعباس مرسى (د ٦٨٦ق) را دريافته، مىتوان حدس
زد كه ولادت او در اواسط سدة ٧ق بوده است.
بهگفتة شعرانى (همانجا) او نخست بهعنوان شحنه در دستگاه والى اسكندريه
خدمت مىكرد و از نفوذ و اعتباري ويژه برخوردار بود، تا آنجا كه مجازات يا
تبرئة برخى از متهمان با اشارة او انجام مىگرفت (نيز نك: نبهانى، ٢/٨؛
منوفى، ٢/٢٤٥). از مقدمات تحصيلات و چگونگى گرايش او به تصوف چيزي دانسته
نيست، اما چنانكه گذشت، او مريد ابن عطاءالله (ه م) عارف مشهور سلسلة
شاذليه بود (ابن ملقن، ٥١٨؛ سيوطى، ١/٥٦٢) و سپس خود از بزرگان اين طريقت و
صاحب مقامات عالى در تصوف گرديد (نبهانى، همانجا). بهگفتة شعرانى، اسكندري
خواندن و نوشتن نمىدانست (همانجا)، با اينهمه، منوفى او را جامع بين علم
ظاهر و علم باطن دانسته است (همانجا).
اسكندري شاگردان بسياري تربيت كرد كه از آن جمله محمد وفا، عارفمشهور
اسكندريه را مىتوان نام برد(شعرانى، الانوار،الطبقات،نيز ابن عجيبه،
همانجاها؛ مخلوف، ٢٠٤).
شيخ داوود در اسكندريه درگذشت (سيوطى، همانجا؛ باباتنبكتى، ١/١٧٥). بهگفتة
منوفى قبر او در اسكندريه زيارتگاه است (همانجا). تاريخوفات او را
بهاختلاف: ٧٣٣ق(سيوطى،همانجا)،٧٣٢ق(حاجى خليفه، ١/٤٨١، ٦٦١؛ بغدادي،
ايضاح، ١/٥٥٧، هديه، ١/٣٦٠) و نيز ٧١٥ق (نك: ابن حجر، همانجا) نوشتهاند.
اسكندري معتقد است كه سرشت و جوهر مريد فقط در امتحان و آزمايش آشكار مىشود،
و از شرايط مريد اين است كه قدمى به سوي شهوات نفسانى برندارد، و اگر ارادة
مريد صادق باشد، همة شهوات در وجود او از ميان مىرود. مريد صادق سيرش به
باطن است و ظاهرش تابع باطن، حال آنكه عابد سيرش به ظاهر است و باطنش
تابع ظاهر (شعرانى، الانوار، ١/١٢٩-١٣٠، الطبقات، ١/١٨٩، ١٩٥). او مريدان را
به دو گروه تقسيم كرده است: ١. مريدانى كه تعاليم پير خود را پيش از آنكه
به دل راه دهند، نخست با عقل مىسنجند؛ ٢. مريدانى كه تلقينات پير را از
همان ابتدا با دل و جان مىپذيرند و اين مريد را سودمندتر است (همان، ١/٢٠١).
اسكندري زهد در دنيا را اساس همة احكام و قواعد طريقت مىداند و از سخنان
اوست كه هركس محبت دنيا را از دل بيرون كند، عابد و زاهد است و هركس خود را
از نفس و متعلقات آن برهاند، عارف است (همو، الانوار، ١/١٣١، الطبقات،
١/١٩٩).
شعرانى به نقل از كتاب عيون الحقائق او مىگويد: «ولى» داراي دو نور است:
نور عطف و رحمت، و نور فيض و عزّت و قهر (همان، ١/١٨٨-١٨٩)، و نيز نيكوترين و
برترين نورها، نوري است كه بر دل مريد مىتابد (همو، الانوار، همانجا).
اسكندري بعد از ايمان به خدا و ملائكه و كتابهاي آسمانى و پيامبران او،
ايمان به نور ولايت را از بزرگترين مواهب مىداند (همو، الطبقات، ١/١٨٩).
قلب ساية نور روح، روح ساية نور سرّ و سرّ مظهر تجلى نور حقيقتِ نخستين در
آغاز خلقت است (همانجا). اهل تصوف آنانند كه از جسد به ماوراي آن سير
كرده، و سپس در «حضرت وفا» فرود آمده، و در «محل صفا» ساكن شدهاند (همان،
١/١٩٠).
اسكندري علوم را بر ٣ گونه مىداند: علم سلوكى كه اظهار آن واجب است، علم
كشفى كه اظهار آن روا نيست، و علم سرّي كه مطلقاً نبايد آن را آشكار كرد
(همان، ١/١٩٩).
اثر چاپى: ١. اللطيفة المرضية بشرح حزب الشاذلية، ظاهراً همان الرسالة المرضية
فى شرح دعاء الشاذلية است كه حاجىخليفه (١/٦٦١) و به تبع او بغدادي (
ايضاح، ١/٥٦٩) از آن ياد كردهاند. در برخى منابع آن را شرح حزب البحر نيز
ناميدهاند (ابن ملقن، ابن مبارك، همانجاها). اين كتاب شرحى است بر حزب
البحر ابوالحسن شاذلى، شامل آراء و عقايد بسياري در تصوف، بهويژه دربارة
كلام اوليا، حقايق عقلى و قلبى، حكمت الهى و ... (غنيمى، ٢٨). اين اثر در
١٣٥٤ق/ ١٩٣٥م در قاهره به چاپ رسيده است.
آثار خطى: ١. اجوبة الشاذلى، رسالهاي است بهصورت سؤال و جواب دربارة
معراج و نزول حق به آسمان دنيا، كه به شمارة ٦٥٩٥ در كتابخانة ظاهريه موجود
است (ظاهريه، ١/١٧ - ١٨). ٢. روضة المستبين فى شرح التلقين، شرح كتاب
التلقين ابومحمد عبدالوهاب بن على بغدادي در فقه. از اين كتاب نسخهاي در
خزانة قرويين در فاس موجوداست(فاسى،١/٣٤٣؛نيز
نك:سيوطى،١/٥٦٢؛باباتنبكتى،١/١٧٥؛ III/١٢٢٣ .(GAL,S, ٣.
عيونالحقائق،كهشعرانىدرالطبقات (١/١٨٨-٢٠١) از آن بهره برده، و درموارد
بسيار از آن نقل كرده است (نيز نك: بغدادي، همان، ٢/١٣٣؛ مخلوف، ٢٠٤).
نسخهاي از اين كتاب در برلين موجود است ( ا¸لوارت، شم .(٣٠١٩
آثار منسوب: ١. ايضاحالمسالك علىالمشهور من مذهبمالك. بغدادي اين اثر را
كه شرحى است بر رسالة ابن ابى زيد قيروانى، به اسكندري نسبت داده است
(همان، ١/٥٥٧)، اما در دو نسخة موجود در كتابخانة ازهريه نام مؤلف آن داوود
بن محمد مالكى (د ٩٠٣ق) آمده است (ازهريه، ٢/٣٠٨، ٤٢١). ٢. شرح مختصر الجمل
للزجاجى، كه سيوطى و باباتنبكتى (همانجاها) به نام او آوردهاند، ولى
نسخهاي از آن شناخته نيست. ٣. كشف البلاغة، در معانى (بغدادي، هديه،
١/٣٦٠- ٣٦١؛ زركلى، ٢/٣٢٣).
منوفى دو اثر به نامهاي شرح على حزب البرّ و شرح على ضرب البحر به او
نسبت داده (همانجا) كه به احتمال بسيار همان شرح حزب البحر است. ابن حجر
عسقلانى قصيدهاي نيز از او نقل كرده است (٢/٢٢٦).
مآخذ: ابن حجر عسقلانى، احمد، الدرر الكامنة، حيدرآباد دكن، ١٣٩٣ق/١٩٧٣م؛ ابن
عجيبه، احمد، ايقاظ الهمم فى شرح الحكم، قاهره، ١٩٨٥م؛ ابن مبارك، احمد،
الابريز، بهكوشش محمد عدنان شماع، دمشق، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ ابن ملقن، عمر،
طبقات الاولياء، بهكوشش نورالدين شريبه، بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ ازهريه،
فهرست؛ باباتنبكتى، احمد، نيل الابتهاج بتطريز الديباج، بهكوشش عبدالحميد
عبدالله هرامه، طرابلس، ١٩٨٩م؛ بغدادي، ايضاح؛ همو، هديه؛ حاجىخليفه،
كشف؛ زركلى، اعلام؛ سيوطى، بغيةالوعاة، بهكوشش محمد ابوالفضل ابراهيم،
قاهره، ١٣٨٤ق/ ١٩٦٤م؛ شعرانى، عبدالوهاب، الانوار القدسية، بهكوشش طه
عبدالباقى سرور و محمد عيدالشافعى، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، الطبقات
الكبري، قاهره، ١٣٧٤ق/ ١٩٥٤م؛ ظاهريه، خطى (تصوف)؛ غنيمى، ابوالوفا، ابن
عطاءالله السكندري و تصوفه، قاهره، ١٣٨٩ق/١٩٦٩م؛ فاسى، محمد عابد، فهرس
مخطوطات خزانة القرويين، تونس، ١٣٩٩ق/١٩٧٩م؛ مخلوف، محمد، شجرة النور الزكية،
قاهره، ١٣٥٠ق؛ منوفى، محمود، جمهرة الاولياء، قاهره، ١٣٨٧ق؛ نبهانى، يوسف،
جامع كرامات الاولياء، قاهره، ١٣٢٩ق؛ نيز: . S GAL, Ahlwardt;
محمدجواد شمس