دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٤١٠
| اسفند جلد: ٨ شماره مقاله:٣٤١٠ |
اِسْفَنْد، يا اسپند، سِپَنْد، نام گياهى است خودرو، پايدار و هميشه سبز
كه در كوه و بيابان و زمينهاي كويري مىرويد. نام اين گياه از كلمة
«سْپِنْته٣» در اوستا گرفته شده، و در زبان پهلوي به معنى «افزونيك»، يعنى
بركت دهنده و مقدس آمده است (نيبرگ، ؛ II/٢٦ رايشلت، ٢٧٠ ؛ قس: پورداود،
٧٩-٨٠).
گياه اسفند به سبب داشتن خاصيتهاي طبى در درمان برخى از بيماريها به كار
مىرود (زرگري، ١/٣١٣). در فرهنگ عامة مردم سرزمينهاي اسلامى، اسفند و دانة
آن مقدس شمرده مىشود و آن را براي رماندن بلاها و آفتها و دفع چشم زخم
به كار مىبرند (پورداود، ٧٩).
خانواده: اسفند از تيرة سُدابيان٤، و از گياهان بومى آسيا و ؛گلگلاب،
XX/٢٦٩ŠÃÛ¤þóµî餑ãõóÿ¤Ž¢Ä)–¨ù÷¤—þ¢õý‘ú÷þõ¥¤¨ ٢١٤).اسفند را نوع «سدابِ
بَرّي» يا «سدابِ كوهى»(حسينى، ٢٩١؛ بستانى، ٩/٥٤٣؛زرگري، همانجا)،و از
انواع حَرْمَل(ابومنصور،١١١؛ بيرونى، الصيدنة، ٢١١؛ قرطبى، ١٩) دانستهاند. به
عربى آن را «حَرْمَل احمر» يا «حرمل عامى» نامند (رازي، ٢٠/٣٢٥؛ غسانى، ٩٢).
ويژگيهاي رويش: اسفند ساقهاي به بلندي حدود نيم متر، برگهاي سبز مايل به
آبى با لكههاي روشن، گلهاي سفيد و درشت با ٥ كاسبرگ و ٥ گلبرگ موجدار بزرگ
دارد (عوض الله، ٨٩؛ بريتانيكا، ؛ VIII/٧١١ آمريكانا، ؛ XXIII/٧٥٤ قس: زرگري،
همانجا). ميوة اسفند پوشينهدار و كروي و داراي دانهها يا تخمهاي متعدد سياه
رنگ است. اين گياه بيشتر در نواحى خشك و باير و حاشيههاي كوير ايران، راه
تهران به قم و اصفهان، تهران به قزوين، رستم آباد و رودبار، اطراف كرج،
بوشهر، ازنا، جادة تفرش و نواحى ديگر ايران مىرويد (همانجا). اين گياه در
«زمينهاي حاره و لامزروع» افغانستان ( دائرة المعارف آريانا، ٣/٢٠١٢)،
زمينهاي سنگلاخ و شيبدار كريمه XXII/٥١٢) )، GSE, سرزمينهاي افريقاي شمالى و
جنوب اروپا و در عربستان، سوريه (لوي، و در بخشهايى از سرزمين هند (
آسياتيكا، به فراوانى مىرويد.
خواص طبى: اسفند از خانوادة گياهان دارويى است. اين گياه به سبب داشتن
روغنى فرار، بويى تند و بد، و مزهاي گس و تلخ دارد. در دانههاي اسفند دو
نوع آلكالوئيد به نام هرملين يا هرمين١ هست كه مادهاي بلوري و زرد رنگ
است ( آمريكانا، ؛ XIII/٧١١ عوضالله، همانجا).
از سدههاي پيش از ميلاد خاصيتهاي درمانى اسفند نزد بسياري از مردم
سرزمينهاي مديترانه و آسيا شناخته شده بوده است. پلينى، طبيعىدان رومى در
نخستين سدة ميلادي، چند صفحه از كتاب بيستم خود را به خواص گوناگون سداب و
گياهان وابسته به اين تيره، بهخصوص اسفند ، اختصاص داده است . او كاربرد
اسفند و تركيبهاي دارويى برساخته از آن را در درمان انواع بيماريها، دردها،
گزيدگيها و پيشگيري از بيماريها و ناخوشيها، و نيز روشهاي كاربرد آنها را شرح
مىدهد .(VI/٧٧-٨٥) ديوسكوريدِس پزشك يونانى سدة ١ م و مؤلف كتاب «مواد طبى»
نيز از كاربرد اسفند در درمان بيماريها و دردهاي گوناگون سخن گفته، و آن را
در معالجه درمان بسياري از دردها و ناخوشيها همچون پهلو درد، سينه درد، تنگى
نفس، سرفه، ورم ريه، درد مفاصل، بستن زهدان، دفع كرم، گوش درد، خارش و
ورم حاد به كار برده است (نك: لوي، .(٢٨١
پلينى مىنويسد: خوردن اسفند همراه با كلم، تبهاي شديد و دردهاي معده را
تسكين مىدهد. مصرف تخم اسفند همراه با كلم براي آوردن «جُفتِ بچه»، و
درمان گزيدگى موش حشرهخوار مفيد است .(VI/٥٣-٥٥)
گياه اسفند به سبب خواص طبى شناخته شدهاش از داروهايى است كه در جهان
اسلام نيز كاربرد فراوان داشت. عيسى بن ماسه (پزشك سدة ٢ ق) كه در
بيمارستان مرو كار مىكرد، حرمل (اسفند) را در درمان برخى بيماريها همچون صرع
به كار مىبرد (ابن بيطار، ١/١٥). كندي، اسفند را در درمان بيماريهاي
ماليخوليا و صرع به كار مىگرفت و كچلى و بواسير را با مرهمى برساخته از اين
گياه مداوا مىكرد (لوي، .(٢٥٨ از برگها و تخمها و شيرة اسفند در درمان
بيماريهاي ديگر استفاده مىكردند. هوپر مىگويد: امروزه تخم اسفند را همچون
دارويى تقويت كننده و پاك كننده و محرك قوة باه به كار مىبرند (نك:
همانجا). بههنگام تب شديد جوشاندة حرمل (اسفند) را به بيمار مىنوشانيدند
(بيرونى، الصيدنة، ٢١١).
طبيعت گياه اسفند را «گرم و خشك» مىدانستند و خوردن آن را براي «دفع
رطوبت و نفخ و باد معده و امعاء» تجويز مىكردند (همو، صيدنه، ٥٨). ابن بطريق
تخم اسفند را براي برطرف كردن رطوبت و حرارت بدن به كار مىبرد (نك: لوي،
همانجا). ابو منصور موفق هروي در الابنية عن حقايق الادويه به سودمندي
«حرمل كه سپند خوانند» در برطرف كردن «تاريكى بصر» و «وجع المفاصل» اشاره
مىكند و مىنويسد: سپند را «چون بكوبند و به انگبين بسرشند و زهرة ماكيان اندر
او كنند و زعفران و عصارات رازيانه، سود كند تاريكى بصر را و وجع المفاصل را
نيز» (ص ١١١). هنوز در برخى نقاط افغانستان مردم جوشاندة گياه اسفند را روي
اندامهايى كه «دچار وجع مفاصل و يا باد باشد، مىمالند تا درد دفع گردد» (
دائرة المعارف آريانا، ٣/٢٠١٢).
بيرونى دربارة معالجة «گَري» و «خارش پوست» مىنويسد: شير حرمل را مىگيرند
ومقداري پشم يا پنبه را ١٠ روز در آن خيس مىكنند تا بپوسد. بعد پشم يا پنبة
پوسيده در شير حرمل را روي پوست اندامى كه گَرْ يا خارش دارد، مىمالند تا
بهبود يابد ( بيرونى، صيدنه، ٢٢٦). عوض الله در خواص گياه اسفند مىنويسد:
اسفند براي كسانى كه تشنج دارند، زيان آور است و سبب سقط جنين مىشود.
ادرار مىآورد و خون قاعدگى را مىگشايد. اگر بر اندامهاي مفصل و سر بمالند،
درد آنها را تسكين مىدهد. نوشيدن و ماليدن داروي بر ساخته از اسفند براي
كسى كه قولنج دارد، سودمند است. بادها و عِرق النسا و تاسه يا تنگى نفس و
دردهاي سينه و ريه را دفع مىكند (ص ٨٩). زرگري نيز دانههاي اسفند را
«خواب آور، معرّق، ضدكرم و قاعدهآور» مىداند و مىنويسد در «طبابتهاي قديم
اعراب» به كار مىرفت و «هنوز هم در طب عوام كم و بيش» به كار مىرود
(١/٣١٣).
قداست اسفند: اسفند در نزد عامة مردم بسياري از سرزمينهاي جهان، به ويژه
مسلمانان، جايگاه و ارزش خاصى داشته است. از زمانهاي بسيار كهن ايرانيان
اسفند را گياهى مقدس مىپنداشتند و براي آن نيرويى آسمانى و شفابخش و
جادويى تصور مىكردند. پيش از ظهور زرتشت در ايران، اسفند در كيش «ديوپرستى»
مقدس شمرده مىشده است (هنينگ، .(II/٦٠٧
عامة مردم گياه اسفند را مظهر يكى از نيروهاي فوق طبيعى بر روي زمين
مىپنداشتند. در ردهبندي گياهان مقدس، اسفند را مىتوان در ردة «رمانندهها»
يا «نَفِرات» جاي داد. اين گياه به سبب خاصيت و نيز نيروي رمانندگى بوي
تند و زنندة دود ناشى از سوختن دانههاي آن، در گندزدايى محيط زيست و در باور
عامه، پالودن فضا از ارواح خبيث و جن و شياطين به كار برده مىشده است.
از حضرت رسول(ص) نقل كردهاند: «بر هر يك از برگ و دانة گياه اسفند مَلَكى
موكل است كه با آنها هست تا كه بپوسد». همچنين گفتهاند: «ريشهاش و
شاخهاش غم و سحر را برطرف مىكند و در دانهاش شفاي هفتاد درد است»، «پس
مداوا كنيد به اسفند و كندر» (نك: قمى، ٣١٧، حاشيه). كاشانى در عرايس الجواهر
به اثر سوختن كندر و حرمل و دانههاي ديگر و پراكندن دود آن در خانه براي
رماندن جنيان و شياطين اشاره مىكند و مىنويسد: «كندر و گوز و قُسط نو
فراگيرند و همة ساير اجزا بر نو، و همه را بَرغول كنند و به قدري قسط و قشور
مِحْلَب و حرمل سفيد تركيب كنند و از اين معجون هر شبى در عرصة خانه دود
كنند، ديو و جن و شياطين از آنجا بگريزند» (ص ٣٠٧). اين باور در شعرهاي نظامى
(ص ٢٩٦) و ناصر خسرو (ص ١٤٣) نيز به روشنى آمده است. مصريان و برخى از
مردم عرب و ترك هر روز صبح با گياه اسفند شياطين را از فضاي خانههاي خود
دور مىكردند و هواي فاسد و آلوده را از زيستگاه خود بيرون مىراندند (
بستانى، ٩/٥٤٣). در گذشته، ايرانيان هم هر روز صبح براي گشايش كار، اسفند و
كندر دود مىكردند (هدايت، نيرنگستان، ١١٤).
هيچ گياهى، به باور الياده، به خودي خود ارزشمند نيست. ارزش گياه به
پيوندش با يك نمونة مثالى، يا به تكرار مجموعهاي از اعمال و كلماتى است
كه گياه را با جدا كردن از محيط دنيوي آن، مقدس مىكند (ص .(٢٩٦ دربارة
تقدس و ارزش اسفند گفتهاند:
١. اسفند گياهى است كه كسى آن را نكاشته، و كسى تخمش را نيفشانده، و به
خودي خود و با قدرت خدايى روييده است. در پنداشت بسياري از مردم جهان
چنين گياهانى جنبة قدسى مىيابند و از نيرو و خاصيت جادويى - درمانى
برخوردارمىشوند.درميانمسيحيانفرانسه وِردي رايج است كه به خصوصيت اين
چنين گياهان مقدس اشاره مىكند و مىگويد: «اي گياه مقدس كه نه تخمت را
افشاندهاند و نه تو را كاشتهاند، قدرتى را كه خداوند به تو بخشيده است،
آشكار كن» (همو، .(٢٩٨ ايرانيان در يكى از وردهاي مخصوصى كه به هنگام دود
كردن اسفند مىخوانند، پديداري اين گياه را به خدا نسبت مىدهند و مىگويند:
«... اسفند را خداوند بنا كرد» (مردانى، ٣٥).
٢. برخى منابع «خبز المشايخ» را همان اسفند دانسته، و آن را با حضرت مريم
مربوط كرده، گفتهاند: حضرت مريم به هنگام درد در زادن عيسى(ع)، بر گياه
«خبز المشايخ» چنگ و پنجه افكند. اين گياه در اثر پنجههاي مريم به صورت ٥
انگشت درآمد. از اين رو، در فارسى آن را پنجة مريم، چنگ مريم، شجرة مريم و
بخور مريم ناميدهاند (نك: برهان قاطع، ذيل همين نامها؛ كتيرايى، ٢٦٧؛ شليمر،
.(١٧٥
زرياب به نقل از مايرهوف در شرح اسماء عقّار مىنويسد: «شجرة مريم را به
گياهان متعدد اطلاق كردهاند، از جمله سيكلمه١ و پارثنيوم٢»، و مىافزايد:
«پارثينوم در يونانى، دوشيزگى و عذرا بودن را مىرساند و با نام مريم متناسب
است» (ص ٣٦٨).
برخى از قدما اسفند يا حرمل را همان «بخور مريم» دانستهاند، ولى ابوريحان
بيرونى اطلاق بخور مريم را به حرمل نادرست دانسته است ( الصيدنة، ٢١١). در
شرح بخور مريم، به نقل از حاشية منهاج البيان، حرمل (اسفند)، همان بخور
مريم دانسته شده، و چنين آمده است: «و بعضى گويند بخور مريم حرمل را گويند
و چنان نمايد كه حرمل را به بخور مريم نسبت از اين روي كردهاند كه هر دو
ادرار حيض بگشايند» (همان، ١٠٠). مردم اقليد فارس طلسمى را كه از اسفندهاي
به رشته كشيده مىساختند، «اسفند مريم» مىناميدند (هدايت، «فولكلور...»،
٤٧٥).
در برخى گويشهاي فارسى، مانند گويش سروستانى، گياه اسفند را «نِوَند» خوانند
(همايونى، ٣٧٤؛ نك: برهان قاطع، ذيل نوند). «نيوند» را صاحب برهان قاطع
«حرمل عامى» و «نوعى سداب كوهى» دانسته كه همان گياه اسفند است (نك: ذيل
همين نام). داعى الاسلام در فرهنگ نظام (ذيل نوند) اين بيت از سنايى را
به عنوان شاهد مثال «نوند» كه آن را براي دور كردن چشم زخم در آتش
مىريختند و مىسوزاندند، آورده است: از پى چشم زخم خوش صنمى }{ خويشتن را
بسوز همچو نوند
نوند يا نيوند را هم به حضرت مريم پيوند داده، و «نيوند مريم» خواندهاند و
آن نوعى از حرمل يا هزار اسفند است و به عربى «حبّ المحلب» خوانند (نك:
برهان قاطع، ذيل همين نامها). شليمر (ص آن را پيوند مريم ضبط كرده كه
نادرست است.
در فرهنگ عاميانة مردم ايران، براي استوار ساختن و تشديد قداست اسفند، آن را
به چند تن از پيشوايان و ائمه مانند پيامبر اسلام(ص)، حضرت على(ع) و حضرت
فاطمه(ع) وابسته كردهاند كه هر يك به نحوي در گزيدن، كاشتن و چيدن گياه
اسفند دست داشتهاند. در اوراد مخصوص «اسفند دود كردن» آشكارا به اين باور
عامه اشاره شده است (هدايت، نيرنگستان، ٤٤؛ شهري، ٣/١٧٩).
٣. در فرهنگ ايران رنگ سبز و سبزي، نمادي از حيات و فراوانى و بركت بوده،
و به اين سبب جنبة قدسى داشته است. هميشه سبز و رويا و بارور بودن گياه
اسفند نيز مانند درخت سرو، انگيزة ديگري بر مقدس و مبارك شمردن اسفند در ميان
مردم به شمار مىرفته است. در برخى جامعههاي سنتى ايران شاخههاي اسفند
را مىكندند و براي بركت و فزونى بخشيدن به محصولات به كار مىبردند؛ مثلاً
جندقيها پس از اينكه گندم را در خرمنگاهها خرمن مىكردند، يك دسته شاخة سبز
اسفند بر سر خرمن مىگذاردند و براي بركت گندم دعايى مىخواندند (حكمت
يغمايى، ١٢٠). همچنين در ميان مردم روستاي كمره رسم بود كه دستهاي از
شاخههاي اسفند سبز و تازه را كه به آن «گُلْ مشكه» مىگفتند، مىچيدند و
به هنگام كَرهزنى، به طناب «مشكه» مىآويختند (فرهادي، ٣٢٧)، تا به اين
طريق به كره بركت و فراوانى بخشند. در قديم مبلغان مسيحى با جاروهايى كه
از شاخههاي اسفند ساخته شده بود، براي تيمن و تبرك، آب به مردم
مىپاشيدند ( آمريكانا، .(XXIII/٧٥٤ بسياري از مردم جهان، گياه اسفند را به
نشانة «فيض» و «بركت» نيز به كار مىبردهاند («دائرة المعارف كلمبيا١»، ؛
IV/١٨٤٤ «دائرة المعارف كلير»، .(XX/٢٦٩
شيوههايكاربرد اسفند: در سرزمينهاو فرهنگهايمختلف،اسفند را به شيوههاي
گوناگون و با آداب و رفتارهاي خاص، به قصد چشم زخمزدايى و درمان بيماريها
و دردها به كار مىبرند. رايجترين اين شيوهها، طريق «اسفند گردانى» و «خال
گذاري» است.
اسفند گردانى: مشتى دانة اسفند را برمىدارند و دور سر شخص يا حيوان
مىگردانند. بعد دانههاي اسفند را يكى يكى مىشكافند، يا همه را درسته در
آتش منقل يا آتش گردان مىريزند و دود آن را در فضاي خانه و پيرامون شخص و
حيوان مىپراكنند.
گاهى با دانههاي اسفند موادي ديگر همراه مىكنند و مىسوزانند. معمولترين
چيزهايى كه با اسفند مىآميزند وِشا، كندر و زاج يا زاگ است. وِشا و كندر از
صمغهاي خوش بو و معطر است و زاج مادهاي است كه رنگى كبود دارد و با چشم
كبود يا چشم زاغ همرنگ است.
گاهى هم دانههاي اسفند را با چيزهايى وابسته به انسان يا حيوان، يا
چيزهايى كه با انسان و حيوان تماس دارد، همراه مىكنند و مىسوزانند. مثلاً
يك تكه پارچه يا يك تار نخ از لباس يا بند تنبان شخصِ دارندة چشم بد، يا
كسى كه احتمال زخم چشم از او مىرود، به دست مىآورند و با دانههاي اسفند
دور سر شخص نظرخورده مىگردانند و بعد در آتش مىريزند و مىسوزانند. در صورتى
كه نتوانند اين چيزها را به دست آورند، مقداري از خاك ته كفش دارندة چشم
بد را، يا خاك جايى را كه او از آنجا عبور كرده، مىگيرند و با دانههاي اسفند
مىسوزانند (هدايت، نيرنگستان، ٤٣؛ ماسه، ١/٦٥ -٦٦؛ شهري، ٣/١٧٩).
مردم لرستان سرجارويى را به نام شورچشمانى كه مىشناسند، قيچى مىكنند،
سپس بريدههاي سرجارو را با دانههاي اسفند مخلوط مىكنند و در غروب دوشنبه يا
چهارشنبه دور سر بيمار چشمخورده مىگردانند و در آتش مىريزند و دود مىكنند
(اسديان، ١٧٧). همچنين در برخى جامعههاي سنتى ايران براي باطل كردن سحر و
جادو، اسفند و كندر را با مقداري پوست سير و پياز، يا خردههايى از استخوان
جمجمة سگ مخلوط مىكردند و در شب چهارشنبه يا چهارشنبه شب آنها را در آتش
مىريختند و دود مىكردند و مىگفتند: «توعاطل كردي،منباطلكردم»(ماسه،٢/١٠٠).
خال گذاري: خال گذاشتن با خاكستر اسفند روي تن و صورت نظر خورده به اين
ترتيب است كه با خاكستر دانههاي سوختة اسفند، خط و خالهايى روي پيشانى،
ميان ابروان، روي گونهها و چانه و بناگوش، و گاهى تن كودكان يا
بزرگسالان مىگذاشتهاند. خط و خالهايى را كه به شكل چشم مىكشيدند چشمارو
يا چشمارُخ، و خط و خالهايى كه به شكل «ل» مىگذاشتند «لام» يا «لامچه»
مىناميدند (نك: برهان قاطع، فرهنگ جهانگيري، ذيل همين كلمات). اين خالها
چون از سوختة اسفند و به رنگ كبود يا سياه لاجوردي بود، آنها را «نيل» (
برهان قاطع، فرهنگ رشيدي) يا «كبودي» هم مىناميدند. همچنين انگشت شهادت
را با آب دهان خيس مىكردند و با آن مقداري خاكستر از اسپند دور سر گردانده و
سوخته، برمىداشتند. خاكستر را در گودي كف دست خمير مىكردند و خالهايى از
آن، ميان ابروان كودك يا بيمار مىگذاشتند (ماسه، ١/٦٧)؛ يا اينكه از خاكستر
اسفند و زاج سوخته، ٧ جاي تن بيمار را خال مىگذاشتند (هدايت، همان، ٥٧).
چشمارو: يا چشمارخ به خالهاي كبودي گفته مىشد كه با سوختة اسفند بر تن و
روي مىگذاشتند. به تعويذ وحرزي هم كه از دانههاي اسفند يا چيزهاي ديگر
درست مىكردند و براي دفع چشم زخم همراه كودك و حيوان مىكردند و در خانه
و باغ و كشتزار مىآويختند، اصطلاحاً چشمارو يا چشم پنام مىگفتند. مؤلف برهان
قاطع چشم پنام را دعا و تعويذي مىداند كه آن را براي حفاظت از زخم چشم
بد مىنويسند (نك: برهان قاطع، ذيل همين كلمه).
در لرستان چشمارو يا چشم پنامى از اسپند و بند بريدة ناف نوزاد مىساختند. اين
چشم پنامها يا طلسمها را از رخت نوزادان يا كودكان مىآويختند تا آنها را از
نظر بد و زخم چشم بد در امان نگهدارند (اسديان، همانجا).
اوراد اسفند: در مراسم اسفند گردانى و ريختن دانة اسفند در آتش و سوزاندن آن،
وردها يا دعاهايى كه در هر جامعه يا فرهنگى متفاوت است، خوانده مىشود. اين
وردها موزون و شعر گونهاند. واژگان وردها در فرهنگهاي مختلف با هم فرقهايى
دارند، اما ساخت معنايى آنها، يكسان است و تماماً يك عقيده و پنداشت عمومى
را با رمز و نشانه مىرسانند.
وردها عموماً با نام گياه اسفند و شمار «سى و سه» يا «صد و سى» دانة اسفند،
اين چنين آغاز مىگردد: «اسفند، اسفند دونه/ اسفند سى و سه دونه» يا «اسفند
اسفند دونه/ اسفند صد و سى دونه». اين شماره احتمالاً به كثرت دانههاي
اسفندي كه مىخواهند دود كنند، اشاره دارد. وردها معمولاً با عبارت «بتركه
چشم حسود و بخيل و بيگونه!» يا عباراتى شبيه آن، پايان مىيابد (شهري،
همانجا؛ مردانى، ٣٥).
در اوراد مخصوص اسفند به همة افراد و گروهها، از نزديكترين كسان و آشنايان تا
دورترين كسان و بيگانگان و دوست و دشمن و پاك و ناپاك اشاره مىشود.
آدمهاي كبود چشم، ازرق چشم، شور چشم و سياه چشم؛ زنان بزا و نزا؛ آدمهاي
سرسياه، سق سياه و دندان سفيد؛ همسايگان دست راست و دست چپ؛ اهل كوچه،
محله و حمام؛ زاده شدگان روزهاي هفته مثل شنبهزا، يكشنبهزا ... و جمعهزا
و زاده شدگان اوقات مختلف شبانهروز مانند صبحزا، ظهرزا ... و شبزا؛ بيرون
روندگان از شهر و دروازه و واردشدگان از دروازه به شهر؛ چرندگان و پرندگان؛
انس و جن و پري و پريزاد و ... يكايك در اوراد مخصوص اسفند مىآيند (ماسه،
١/٦٦؛ شريعتزاده، ٢/٢٦٠).
در فرهنگهاي كهن و سنتى، عامة مردم بر اين باور بودهاند كه همزمان با
خواندن هر يك از كلمههاي اوراد مخصوص اسفند و سوختن و تركيدن هر يك از
دانههاي اسفند در آتش، يكى از نيروهاي شرير و زيانكار چشمان بد و حسود و
بخيل نيز مىسوزند و نابود مىشوند. مؤلف فرهنگ نظام ( داعى الاسلام، ذيل
اسپند) مىنويسد كه بعضيها همچنين مىپنداشتند كه صداهايى كه از سوختن
دانههاي اسفند در آتش برمىخيزد، علامت تركيدن چشم بد و حسود است.
اسفندي : در برخى قومها و عشاير و روستاييان و شهرنشينان مخصوص اسفند مىآيند
(ماسه، ١/٦٦؛ شريعتزاده، ٢/٢٦٠؛ كرباسى، ١٤٧).
اسفندي : در ميان برخى از ايرانيان رسم بود كه از دانههاي اسفند طلسمهايى
مىساختند، به اين شكل كه نخست دانههاي اسفند را به چند رشته نخ
مىكشيدند. سپس آنها را به يكديگر مىبستند و از آنها شَدّههايى به شكل
چهارگوش و سهگوش و لوزي و گرد، و با شَرّابة اسفند يا بىشرابه درمىآوردند.
روي اسفندهاي بند كشيده را هم با لولههاي پارچهاي و نخهاي رنگى نقش و
نگار مىانداختند و اسفنديها را تزيينمىكردند(ذكايى، ٣١-٣٢).اسفنديرا در هر
حوزة جغرافيايى فرهنگى به نام خاص محلى آن حوزه مىناميدهاند (كرباسى،
همانجا؛ فرهادي، ٣٢٢؛ ذكايى، ٣١).
اسفنديها را بر سر درخانهها، در اتاقهاي نشيمن، در آغلهاي گوسفند و در
سركشتزارها مىآويختند تا چشم بد و بلا و آفت را از خانه و اعضايخانواده و
احشاموغلات دوركنند و بركت و فراوانىوسلامت بياورند. امروزه اسفندي جنبة
تقدس و جادوزدايى وخصوصيت آيينى - جادويى خود را از دست داده، و در ميان
مردم بيشتر جامعهها جنبة تزيينى يافته است و براي آرايه و زيبايى به كار
مىرود.
خوان و خوانچه آرايى: از دانههاي اسفند براي تندرستى و سعادت و شگون و
شادي در آراستن و تزيين خوان نوروزي و خوانچة سر عقد استفاده مىكنند.
دانههاي اسفند رنگ شده را در خوان يا خوانچه يا سينى و ظرفى به شكلهاي
گوناگون مىآراستند و در روي سفرة هفتسين و سفرة عقد مىگذاشتند. در شيراز رسم
بود كه از يكى دو هفته به نوروز مانده، اسفند فروشان دوره گرد با طبقهاي پر
از اسفندِ رنگ شده، در محلهها به راه مىافتادند. هر خانواده مقداري اسفند،
يا به اصطلاح شيرازي «بوخوش»، از اسفند فروش مىخريد و با آن سفرة نوروزي
خود را مىآراست.
در گذشته، همراه جهاز عروس، يك كيسة ترمه يا مخمل، يا يك كيسة پارچهاي
گلدوزي شده پر از اسفند و يك منقل يا آتشدان كوچك برنجى كنده كاري شده در
خوانچه يا طبق مىگذاشتند و به خانة داماد مىفرستادند. اين رسم هنوز هم در
برخى از جامعههاي سنتى ايران معمول است.
مآخذ: ابن بيطار، عبدالله، الجامع لمفردات الادوية و الاغذية، بولاق، ١٢٩١ق؛
ابومنصور موفق هروي، الابنية عن حقايق الادوية، به كوشش حسين محبوبى
اردكانى، تهران، ١٣٤٦ش؛ اسديان خرمآبادي، محمد و ديگران، باورها و دانستهها
در لرستان و ايلام، تهران، ١٣٥٨ش؛ برهان قاطع، محمد حسين بن خلف تبريزي،
به كوشش محمد معين، تهران، ١٣٣٧ش؛ بستانى؛ بيرونى، ابوريحان، صيدنه، ترجمة
ابوبكر كاسانى، به كوشش منوچهر ستوده و ايرج افشار، تهران، ١٣٥٨ش؛ همو،
الصيدنة، به كوشش عباس زرياب، تهران، ١٣٧٠ش؛ پورداود، ابراهيم، «نامهاي
دوازده ماه»، فرهنگ ايران باستان، تهران، ١٣٢٦ش؛ حسينى، محمد مؤمن، تحفه،
تهران، ١٤٠٢ق؛ حكمت يغمايى، عبدالكريم، جندق: روستايى كهن بركران كوير،
تهران، ١٣٥٣ش؛ داعى الاسلام، محمدعلى، فرهنگ نظام، حيدر آباددكن، ١٣٠٥ش؛
دائرة المعارف آريانا، كابل، ١٣٣٥ش؛ ذكايى، سودابه، «طرز درست كردن اسفند»،
فردوسى، ١٣٤٧ش، شم ٨٧٩؛ رازي، محمد بن زكريا، الحاوي، حيدرآباد دكن،
١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ زرگري، على، گياهان دارويى، تهران، ١٣٦٠ش؛ زرياب، عباس،
حاشيه بر الصيدنة (نك: هم، بيرونى)؛ شريعت زاده، علىاصغر، فرهنگ مردم
شاهرود، تهران، ١٣٧١ش؛ شهري، جعفر، طهران قديم، تهران، ١٣٧١ش؛ عوضالله،
احمد، العلاج بالاعشاب و النباتات الشافية، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ غسّانى
تركمانى، يوسف، المعتمد فى الادوية المفردة، به كوشش مصطفى سقا، بيروت،
١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ فرهادي، مرتضى، «گياهان و درختان مقدس در فرهنگ ايرانى»،
آينده، ١٣٧٢ش، شم ٤-٦؛ فرهنگ جهانگيري، حسين بن حسن انجوي شيرازي، به
كوشش رحيم عفيفى، مشهد، ١٣٥١ش؛ فرهنگ رشيدي، عبدالرشيد بن عبدالغفور حسينى
مدنى تتوي، به كوشش محمد عباسى، تهران، ١٣٣٧ش؛ قرطبى، موسى، شرح اسماء
العقار، به كوشش ماكس مايرهوف، بغداد/تركيه، ١٩٤٠م؛ قمى، عباس، مفاتيح
الجنان، تهران، ١٣٩١ق؛ كاشانى، عبدالله، عرايس الجواهر و نفايس الاطايب،
به كوشش ايرج افشار، تهران، ١٣٤٥ش؛ كتيرايى، محمود، از خشت تا خشت، تهران،
١٣٤٨ش؛ كرباسى راوري، على، فرهنگ مردم راور (دفتر يكم)، تهران، ١٣٦٥ش؛ گل
گلاب، حسين، گياه شناسى، تهران، ١٣٢٦ش؛ ماسه، هانري، معتقدات و آداب
ايرانى، ترجمة مهدي روشن ضمير، تبريز، ١٣٥٥ش؛ مردانى، مهري، «خرافات و
معتقدات»، فردوسى، ١٣٤٨ش، شم ٩٢٩؛ ناصر خسرو، ديوان، به كوشش مهدي سهيلى و
ديگران، تهران، ١٣٣٩ش؛ نظامى گنجوي، خمسه، به كوشش م. درويش، تهران،
١٣٦٦ش؛ هدايت، صادق، «فولكلور يا فرهنگ توده»، نوشتههاي پراكنده، تهران،
١٣٣٤ش؛ همو، نيرنگستان، تهران، ١٣٣٤ش؛ همايونى، صادق، فرهنگ مردم سروستان،
تهران، ١٣٤٨ش؛ نيز:
Americana; Asiatica; Britannica; Collier's Encyclopedia, New York, ١٩٨٥; The
Columbia Encyclopedia, New York, ١٩٥٠; Eliade, M., Patterns in Comparative
Religion, tr. R. Sheed, London, ١٩٧١; GSE; Henning, W.B., X A Grain of Mustard n
, Acta Iranica, Leiden, ١٩٧٧, vol. XV; Levey, M., The Medical Formulary or Aqr ?
b ? dh / n of Al- Kind / , London, ١٩٦٦; Nyberg, H.S., A Manual of Pahlavi,
Wiesbaden, ١٩٧٤; Pliny, Natural History, tr. W.H.S. Jones, London, ١٩٦٩;
Reichelt, H., Avesta, Strassbourg, ١٩١١; Schlimmer, J. L., Terminologie medico-
pharmaceutique, Tehran, ١٩٧٠.
على بلوكباشى