ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٣ - اشاره
ما امام زمان را براى چه مى خواهيم. آيا اگر امام زمان برايمان زحمت داشته باشد، باز هم او را مى خواهيم؟ آيا ما از «المسارعين اليه فى قضاء حوائجه»[١] هستيم يا نه، از كسانى هستيم كه مى خواهيم امام زمان در قضاء حوائج ما بكوشد، از «والمستشهدين بين يديه»[٢] هستيم يا نه؟
اجازه بدهيد باز هم به داستان يوسف برگردم «وَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ»[٣] يعنى زمانى كه اذن دخول يافتند و بر يوسف وارد شدند، يوسف آنها را كه همان قاتلان يوسف هستند اذن دخول داد. چون كريم از در خانه اش كسى را نمى راند. امام رضا، عليه السلام، مامون را هم از در خانه اش رد نكرد. يوسف هم همه را راه داد اما يكى را ماوى داد. يكى را در آغوش گرفت. او كيست؟ بنيامين.
بياييد ما هم از آنها باشيم، ماوى بگيريم، در آغوش امام زمان باشيم. آيت الله سيد صدرالدين صدر در كتاب المهدى نوشته است: جوانى عارف شد. امام زمان يك هفته مهمانش شدند. دقت كنيد در منزل او مهمان شدند نه اينكه او را مهمان كردند. يوسف هم به برادرش گفت: من برادر تو هستم. به ديگران نگفت. كارى كنيم كه روزى آقا امام زمان به ما بگويد: «انا بقية الله». خودش را معرفى كند. مى دانيد كه «يَمْشِيفِي الْأَسْواقِ»[٤] يعنى در بازارهاى ما راه مى رود. «يخاطبونه» مردم با او گفتگو مى كنند، «يبايعونه» خريد و فروش مى كنند. بر فرشهاى ما قدم مى گذارند. اما ببينيم به چه كسى خودشان را معرفى مى كنند؟
آيت الله صدر مى نويسد: چگونه مى توان به امام غايب بهره جست؟ و جواب مى دهد كه اين طور نيست كه ايشان از ما دورى كند. مى آيند سر راهمان. فقط حضور معنوى ندارند بلكه حضور فيزيكى هم دارند.
باز برگرديم به داستان يوسف؛ سخن اصلى من از اينجا آغاز مى شود «فَلَمَّاجَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ». يوسف اين دفعه برادران را تجهيز كرد. اما اين دفعه بنيامين هم هست. محبوب هم هست. يوسف كار ديگرى مى كند. «جَعَلَالسِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ.»[٥] ظرف آبخورى را در بار برادرش مى گذارد. بارش را سنگين مى كند. يعنى متهمش مى كند. آيا ما آمادگى داريم كه در راه اين حب در معرض اتهام هم قرار بگيريم؟ اصلا عاشق يعنى همين.
عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد.
با حرف و ادعا كه نمى شود. دعاى ندبه دعاى عاشقى است. نجواى عاشقانه است. «اللهم لك الحمد.»[٦] هيچ شكايتى نيست و سپاس است. سپاس بر چه؟ بر غذا؟ بر پول؟ نه. «اللهم لك الحمد على ما جرى بقضائك.»[٧] صحبت از جارى شدن قضاست. آيا آمادگى قضا را داريم؟ يا مى خواهيم تغييرش دهيم.
گر تو نمى پسندى تغيير ده قضا را مى خواهى تغيير دهى يا راضى به قضاى خدا هستى؟ اين دعا، دعاى اهل قضاست. جارى شدن قضا در چه چيز؟ «على ما جرى بقضائك». جارى شدن قضا در چه چيزى «فى عبادك»؟ يا «اوليائك»؟ سخن از بنده عاشق است. سخن از ولى است. «اوليائك». آنها چه خصوصيتى دارند؟ «الذين استخلصتهم لنفسك و دينك.»[٨] كسانى كه اخلاص دارند. اخلاص براى خدا نه براى خود. نمى توان براى خدا خالص شد. بايد خود را در مسيرى قرار داد تا او تو را خالص كند. بايد بيايى همه چيز را در هم بريزى. بايد آماده باشى تا تو را براى خودش بپرورد. موسى در آن دل شب كه عيالش از دردفارغ شدن ضجه مى زند، مى گويد: «واصتنعتك لنفسى»[٩]
من تو را براى خودم ساخته ام. تو را براى خودم پرورانده ام. آيا تو اين آمادگى را دارى كه تو را براى خودش بپرورد و سپس «استخلصتهم لنفسك و دينك اذاخترت لهم جزيل ماعندك»؟[١٠] او اختيار مى كند. او انتخاب مى كند. چه چيزى را؟ «جزيل ماعندك». فراوانترين فراوانى را، آن چيست؟ نعمتهاى اين دنياست كه ما به آن دل بسته ايم؟ خير، نعمت پايدار، نعمتى كه ماندنى است، از بين نمى رود. اين دعا دعاى خواص است. دعاى كره و مربا نيست. روزى در مشهد گفتم اگر من مسؤول دعاى ندبه شوم مى گويم برويد دامنه كوه سنگى، زيرانداز هم با خودتان نبريد. برويد روى همان سنگها و خاكها بنشينيد و يابن الحسن بگوييد. بعد هم برويد صبحانه تان را در خانه تان بخوريد تا مزه عاشقى را بچشيد. خلاصه مردم را بدعادت نكنيم. حداقل همان كسى را هم كه مى خواهد بيايد و ميدانى براى عاشقى پيدا كند ما برايش حجاب شده ايم. ادعا زياد است. من خودم را بچسبانم به امام زمان، اما فايده ندارد. بايد مرا بپذيرد. وقتى كه پذيرفت، به خود مقرب مى كند. نزديكت مى كند. نامت را بلند مى كند. با علم و دانشش از تو پذيرايى مى كند. قلمت روان مى شود. زبانت گويا مى شود. چشمه هاى حكمت از دلت جارى مى شود. كوتاه كنم. آيين نامه عاشقى اين است. تعجب نكنيد. مصداق هم دارد. بسيارى را مى توانم