ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٤ - اشاره
بشمارم كه همين گونه عاشقى كرده اند. نوح را سوار كشتى فرمود. امر كرد بزغاله را هم سوار كن از هر كدام دو تا اما بچه ات را سوار نكن. نوح عاشق بود. آيين نامه عاشقى را مى دانست. غزالى داستانى دارد. مى گويد: شخصى به بانويى بشدت اظهار علاقه كرد. آن زن در جواب گفت: من خواهرى دارم بسيار زيباتر و جميل تر از خودم كه پشت سر تو در حال حركت است. برگرد نگاهش كن. تا برگشت، يك مشت خاك ريخت بر صورتش و گفت اين بود عشق تو؟ بله اينطور است. بايد امتحان پس بدهى.
روزى در جلسه اى به بچه هاى تخريب جنگ گفتم: الان هم ميدان مين هست. برويد ببينم چه كار مى كنيد. اين مينها غيرمحسوس است. آنها حسى بودند اينها غيرحسى اند. جهاد اكبر يعنى همين. گفتم اينجا هم مجروح مى شوى. شهيد مى شوى. اسير مى شوى. اينجا هم رمز شب دارد. راز شب دارد. معبر دارد. خاكريز دارد. آنجا چطور معبر مى زدى؟ حالا هم بزن و عبور كن. كار خيلى سخت است.
مدير كل، يك سكه بهار آزادى به تو داده حواست پرت شد. يك سكه حواست را پرت كرد؟ تو كجايى كه ديگر هيچ نمى بينى؟ هيچ نمى گويى؟ پس اينجا باخته اى و تسليم شده اى. نتوانسته اى عبور كنى. بله، قصه اين است. گفتم: ننشينيد ناله كنيد كه ياد آن شبهاى جبهه بخير. اين فراركردن از حقيقت است. يك وقتى نجواى عاشقانه دارى، حرف دل مى زنى. قبولت دارم. اما يك وقت هست كه مى خواهى از حقيقت فرار كنى. مى خواهى بيندازى گردن سايرين. خير، الان هم جبهه هست، تمام نشده. ببينيد به نوح مى گويد بچه ات را سوار نكن. «لَيْسَمِنْ أَهْلِكَ».[١] اما آقا باندش را ول نمى كند. همه چيز را زير و رو مى كند براى اينكه دار و دسته خودش را حفظ كند. آن وقت مى گويد من عاشق امام زمانم. منتظر امام زمانم. شماها كه دستتان به قلم مى رسد اينها را به مردم نشان دهيد. حضرت امام صادق، عليه السلام، مى فرمايد: گاهى به خاطر يك نياز به در خانه خدا مى روم، آنقدر محو مناجات با خدا مى شوم كه نيازم را هم فراموش مى كنم.
دو واژه در قرآن داريم: دعا و سؤال. ائمه ما سؤال را بهانه دعا مى كردند. ما دعا را بهانه سؤال مى كنيم.
باز هم مى خواهيد بشمارم عشاق را؟ «و بعض اولدته من غير اب»[٢] يكى را هم بدون پدر متولد كردى. در آنجا اتهام دزدى است. «جَعَلَالسِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ» اين آسانتر است. اما در اينجا اتهام فحشا است. مى گويد: «ياأُخْتَ هارُونَ ما كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ ما كانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا».[٣] پدرت كه مرد بدى نبود و مادرت كه ستمكار نبود؟ حال متهم شده اى، حرف هم نبايد بزنى، مهر بزنى بر لبت.
مهر بر لب زده خون مى خورم و خاموشم. حرف هم نزن فقط يك اشاره كن! همين! آن هم به كى؟ به كودكت! نه يك شاهد قوى كه بيايد شهادت بدهد و مهر و امضا كند كه تو آدم خوبى هستى. نه!!
ببينيد قصه هاى عاشقى چقدر پيچ و خم دارد. بارها گفته ام كه ما همه مى گوييم اهل حب هستيم. اما حتى يك بيت از قصيده مطول عشق را نخوانده ايم. خيلى ادعا كرده ايم كه اهل حبيم. اصلا شيعه به قول شهيد مطهرى مذهب شيفتگى و عشق است