ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٢ - ما صاحب داريم
نبود. كسى كه اين همه مدّت روى برف ايستاده باشد، بايد آثار پايش روى برف ديده مىشد؛ امّا انگار كه برف نبود و جلوى در مدرسه سنگ فرش بود كه ردّ پا و رفت و آمدى بر آن نقش نبسته بود. پدر كه ديد حيدر دير كرده با وحشت و اضطراب صدا زد:
حيدر! بيا تو يخ مىزنى. هر كس مىخواهد باشه ... بيا تو ....
حيدر نااميد از ديدن دوباره آن جوان، در را بست و بىآنكه ديگر احساس سرما كند، با آرامش به حجره برگشت.
پيرمرد لب به اعتراض گشود:
تو اين هواى برفى كه زبون به لب و دهن يخ مىزنه، با كى اينقدر حرف مىزدى؟
حيدر بدون اينكه حرفى بزند، به سراغ طاقچه رفت. شمع گچى را ديد. يادش آمد دو سال قبل، آن را آنجا گذاشته بود و به كلّى فراموش كرده بود. آن را آورد و روشن كرد. نور شمع به حجره روشنى داد.
پيرمرد متعجّب نيمخيز شد و وقتى حيدر يك مشت سكّه نو را روى كرسى ريخت، چشمان كمفروغ پيرمرد برقى زد:
اينها چيه؟ اين شمع تا حالا كجا بود؟ كى دم در بود؟ ...
حيدر به آرامى همه قصّه را براى پدر گفت؛ در حالى كه اشك تمام صورتش را خيس كرده بود. پيرمرد متعجّب به حيدر خيره شد:
اسمت رو مىدونست! از حال ما خبر داشت! جاى شمعى كه دو سال قبل گذاشته بودى ... حيدر اون جوون ...
در خودش احساس نشاط و گرما كرد. به شتاب بلند شد و به طرف در حياط مدرسه دويد و جاى پاى حيدر را اين طرف در ديد؛ ولى در آن طرف در، در كوچه هيچ ردّ پايى نبود.
به حجره برگشت. او هم با وجود همان شعله كوچك شمع، احساس گرما مىكرد. هر دو تا صبح بيدار بودند و مجذوب آنچه پيش آمده بود ... هنوز با همان حال خوشى كه داشتند در پرتوى نور گرمابخش شمع به تعقيب نماز صبح مشغول بودند كه دوباره در زدند. اين بار جوان ديگرى براى همه طلّاب مدرسه و تمام زمستان خاكه ذغال آورده بود. ذغالى كه تا پايان زمستان براى تمام مدرسه كافى بود. جوان كه رفت حيدر بلند بلند گريه كرد و صدايى در گوشش طنين انداخت:
به پدرتان بگوييد ... ما بىصاحب نيستيم ....