ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢١ - ما صاحب داريم
رفت. زير نور چراغ برق كوچه، بارش شديد برف را كه ديد بيشتر نگران شد، اگر تمام شب همين طور مىباريد ... فكر كرد:
فردا هر طور شده از اينجا مىريم.
پيرمرد متوجّه سوسو زدن چراغ فانوس شد. مدرسه هنوز برق نداشت و حجرهها با چراغ نفتى روشن مىشدند. دل حيدر از سوسو زدن چراغ لرزيد. نفت آن هم رو به اتمام بود. پدر ناليد:
پسر تو ديگه كى هستى؟ نفت هم تموم كردى؟
- چه كار كنم؟ ... امروز صبح رفتم بخرم، گيرم نيومد. قحطى نفت و خاكه زغاله با اين برف و سرماى طولانى.
پيرمرد حس كرد تحمّل اين يكى را ديگر ندارد. حيدر كنار او نشست و گفت:
نماز كه خونديم، شامم كه خورديم. حالا تاريك باشه، چى مىشه؟ مىخوابيم، فردا خدا بزرگه.
پيرمرد ناله كرد: كى با اين سرما خوابش مىبره؟
- چه كار كنم؟ اين وقت شب تو اين تاريكى و برف ... بدون يه قرون پول ...
چراغ با آخرين رمق در برابر تاريكى مقاومت مىكرد؛ امّا بالأخره آخرين قطرات نفتش تمام شد و خاموش شد.
پيرمرد انگار كه از تاريكى اتاق ترسيده باشد، كز كرد. پشيمان از اين سفر اجبارى به اصفهان و «مدرسه باقريه» كه حيدر آنجا درس مىخواند، چشمانش را بست؛ امّا مىدانست در آن سرما به خواب نمىرود.
حيدر با خاموش شدن آخرين پرتوى نور اتاق حس كرد در تاريكى راحتتر مىتواند گريه كند. از شدّت سرما و شرمندگى پيرمرد، سرش را زير لحاف برد و اشك ريخت:
- خدايا! اگر امشب پدرم از سرما تلف بشه؟ مىدونى دستم از همه جا كوتاهه. شب بلند زمستون ... يا صاحب الزّمان!
مىدونى كارى از دستم ساخته نيست. خودت راه نجاتى نشونم بده آقا! ...
شب از نيمه گذشته بود. سرما در آخرين درجه بيداد مىكرد و ديگر رمقى براى شكوه و شكايت هم در پيرمرد نمانده بود. حيدر آنقدر آشفته بود و گريه كرده بود كه حال خودش را نمىفهميد. شبهاى زيادى را به سختى گذرانده بود؛ امّا حالا با اين حضور پدر و رنجى كه مىبرد توان تحمّل يك شب ديگر را از او گرفته بود.
از شدّت سرما خواب از چشم هر دوى آنها رفته بود كه ناگهان صداى درِ مدرسه دلِ حيدر را از جا كند.
كسى محكم در را مىكوبيد. حيدر اوّل اعتنايى نكرد. تصوّر بيرون رفتن از زير لحاف و پوستين در آن برف نيمه شب وحشتزدهاش كرد. پدر پرسيد:
كى مىتونه باشه؟
- نمىدونم. خدا مىدونه نصف شبى كيه.
- هر كى هست باشه! مىبينه كسى جواب نمىده مىره دنبال كارش. ما كه نمىتونيم كمكش كنيم.
حيدر از شنيدن صداى محكم در نيمخيز شد: هر چى باشه ما يه سرپناه كه داريم. شايد راه گم كرده.
بلند شد و منتظر اعتراض پدر نماند. پوستين را به دور خودش پيچيد و در حجره را به زحمت باز كرد. برف پشت در را پر كرده بود. به زحمت در را هل داد و با كنار رفتن مقدارى از انبوه برف كه پشت در متراكم شده بود، به سختى پا به حياط گذاشت و خودش را به دالان مدرسه رساند. صدا زد: كيه؟ اين وقت شب كسى در مدرسه نيست.
صدايى از پشت در گفت: شيخ حيدر على مدرّس. شما را مىخواهم.
حيدر جا خورد. بدنش لرزيد و با خودش گفت:
اين وقت شب. مهمون آشنا؟ اون هم كسى كه منو از پشت در مىشناسه؟ با اين وضعى كه من دارم، باعث شرمندگى و خجالته. حالا چه كار كنم؟
ناخواسته سعى كرد عذرى بياورد تا مهمان از راه رسيده برگردد، گفت:
خادم مدرسه در رو بسته و رفته. من هم نمىتونم بازش كنم.
جوان پشت در گفت: بيا از سوراخ بالاى در اين چاقو را بگير و در را باز كن.
حيدر جا خورد. اين نوع در باز كردن بدون كليد، به جز دو سه نفر از طلّاب، از همه پنهان بود. چاقو را گرفت و در را باز كرد. نگاهش به چراغ برق جلوى مدرسه افتاد كه خاموش شده بود. اگر چه سرشب روشنايى آن را از پشت پنجره ديده بود. با وجود خاموشى چراغ برق، كوچه كاملًا روشن بود و حيدر در آن لحظه متوجّه منبع و علّت اين روشنايى نشد. در را كه باز كرد جوانى را پشت در ديد كه كلاهى بر سر داشت و شال پشمى دور گردنش پيچيده بود و لباس پشمى قهوهاى به تن داشت با دستكش چرمى و پاهايش را هم با مچبند، بسته بود.
حيدر سلام كرد، جوان با خوشرويى جواب سلامش را داد. حيدر دقّت كرد او را بشناسد و بداند نامش را از كجا مىداند. جوان دستش را جلو آورد. تعداد زيادى سكّه دو قرانى جديد در دستش بود كه مىتوانست مخارج ماههاى آينده حيدر باشد. آنها را در دست او گذاشت و چاقو را گرفت و گفت: فردا صبح خاكه ذغال هم براى شما مىآوريم. اعتقاد شما بايد بيش از اينها باشد. به پدرتان هم بگوييد اينقدر شكايت نكن. ما بىصاحب نيستيم.
حيدر از شنيدن كلام جوان احساس آرامش عجيبى كرد. گفت:
حالا بفرمايين تو. پدرم تقصيرى نداره. وسيله گرم كننده ندارم. حتّى نفت چراغم تموم شده. حجره خيلى سرده، تاريك هم شده.
جوان فرمود:
شمع گچى بالاى طاقچه حجره هست آن را روشن كنيد. خاكه زغال هم مىرسد.
حيدر پرسيد: آقا اين پول براى چى هست؟
جوان گفت: مال شماست. خرج كنيد.
حيدر كه كاملًا سرما را فراموش كرده بود و با آرامش ايستاده بود، گفت:
بفرمايين تو. جوان كه پيدا بود براى رفتن عجله دارد، خداحافظى كرد و حيدر در را كه بست يادش آمد اسم او را نپرسيده، دوباره در را باز كرد؛ امّا به جاى آن روشنايى زمان حضور آن جوان، تاريكى دوباره بر كوچه سايه انداخته بود و هيچ نشانى از جوان نبود. اثرى از جاى پا هم