ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦ - امير محبوس
ماست؛ در اين ترديدى نيست؛ امّا در اين نكته بايد ترديد كرد كه ماندگارى هميشه، تقدير محتوم ما نيست؛ چنانكه به اختيار خود، در اين برهوت خوفناك مُقام گزيديم. گويا رزق و روزى ديگر يا گريزگاهى برايمان قابل تصوّر نيست. در پى پذيرش اين موقعيت است كه مأموريت ويژهاى هم براى خود جعل و تعريف كردهايم: ماندن در كوير و تسهيل اين زندگى كويرى با منتها اليه سعى و مجاهدت.
هر انسان عاقلى با اندكى تأمّل درمىيابد كه اين همه توانايى و استعداد كه در انسان متجمّع است، بار مسئوليت و مأموريتى را هم بر دوش او مىگذارد و ايفاى نقشى شايسته را در اين صحنه فراخ از او مىطلبد.
آن قبول نامقبول در خودش، تعريفى از مأموريت و نقشآفرينى انسان در پهنه هستى را پنهان داشته است؛ يعنى: تغيير و تسهيل زندگى كويرى و ديگر هيچ.
همين اين امر، افق دوردست و نهايت بال پروازى ما را معلوم ساخته است.
فاجعه به قبول ما برگشت دارد؛ در حالى كه در چند قدمى ما در خانهاى، در كنجى، محبسى، اميرى و رهنمايى كليددار و رهگشا مانده است كه مىتواند ما را از اين همه برهاند و حيات طيبه و آب زلال و ... را فراروى ما قرار دهد.
گفتوگوى مهدوى، در بنياد با ساير گفتوگوهاى جارى و سارى ميان عموم ساكنان زمين تفاوت دارد. از جنس ديگرى است. از آغاز با اعتراض و پرسش از اين برداشت مجعول از زندگى و مأموريت انسان آغاز مىشود. آن همه را مورد بازخواست قرار داده و دربارهاش ترديد به وجود مىآورد. به ناگاه علامت سؤال بزرگى به بزرگى جغرافياى كويرى كه بودن و زيستن در آن را پذيرفتهايم، فراروى ما قرار مىدهد؛ يعنى در همه آنچه كه يقينى و قطعى فرض مىكرديم، شكست و ترديد به وجود مىآورد. برخلاف آنچه كه به غلط از موضوع و مفهوم انتظار مىشناسيم.
به همين سبب است كه گفتوگوى مهدوى از همان ابتدا، با پرسش و جنبش همراه است.
جنبش و خيزش ابتدايى با شكستى در آنچه محتوم و قطعى فرض مىكرديم، حادث مىشود، حركت در نفس درمىگيرد. اين فرموده «قرآن كريم» است:
«إِنَّاللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»[١]
زمينه تغيير موقعيت يا حتّى تغيير وضعيت اندامها و اعضاى بدن، از تغيير در نفس اتّفاق مىافتد. تغيير در آنچه كه پذيرفته شده- به رغم آنكه صحيح و به حق نبوده يا تغيير در آنچه كه بر آن باور نداشتيم؛ امّا ناگزير بايد بدان باور بياوريم- با ترديد در آنچه محتوم فرض شده، بلافاصله با حركت اتّفاق مىافتد؛ اگرچه به اندازه تغيير و حركتى كوچك در نفس باشد كه سعى دارد، فضاى خالى حاصل آمده را با امر ديگرى پُر كند تا خود را از چالش و بىقرارى، رهايى دهد.
محتوم و غيرقابل تغيير فرض شدن زيست كويرى و قوت آلوده لايموت، باعث بىتحرّكى ما شده است.
در دل اين ترديد و تغيير است كه مجاهدت براى يافتن راه خروج و خلاصى بيرون مىزند؛ وگرنه در جغرافياى انديشه كويرى، از همه چيز و همه كس مىگوييم، الّا راه رهايى و كليد قفلگشا. براى همه چيز و همه كس، جشنواره و كنگره و بزرگداشت برگزار مىكنيم؛ امّا براى لحظهاى از اين امر حياتى سخن نمىگوييم؛ در حالى كه اگر جمله تلاشهاى جارى را در يكصد هزار ضرب كنيم، به دليل آنكه جملگى بر فرض محتوم بودن زندگى كويرى استوار شده است، تغييرى بنيادين در موقعيت ما ايجاد نمىكند.
جمله موضوعات خرد و كلان مطرح ما، حول همان بهسازى وضع كوير و تسهيل در زيست كويرى مىچرخد.
اين عمل ما به آن مىماند كه ما به جاى تلاش براى رهايى از كوير، در دل كوير، همايش كويرشناسى برگزار كنيم يا جمله كويرنشينان، درباره يافتن ادويهاى بيانديشند كه خورش كويرى را خوشبو مىسازد و .... همگى حول همين كوير سخن مىگويند. ما از ضرورت تلاش براى خلاصى از اين كوير و كشف كليد گرهگشا سخن نمىگوييم يا در جستوجوى مردى راهبر كه در بند و حبس غيبت گرفتار آمده، برنمىخيزيم؛ در حالى كه خودمان نيز سهمى در اين واقعه شوم داشتهايم و با شيوه عملمان هم بر زمان آن مىافزاييم. اگر گاهى هم از او سخن مىرانيم، درباره خلاصى او از اين بند و حصر سخنى بر زبان نمىآوريم. به عكس، از يادگارهاى مانده از او، از خاطرات گذشته و سخنان پيشين بر جاى ماندهاش براى زينت بخشيدن به زندگى كويرى استفاده مىكنيم، به عبارت ديگر، به جاى آنكه از او براى رهايى بگوييم و در جستوجوى او بر آييم، او را در خدمت زيست كويرى خويش وارد مىسازيم و اين ظالمانهترين معاملهاى است كه قومى با امير خود مىكند.
از همين جاست كه رهايى بخش در محبس مىماند و كويرى در كوير، لاجرم اين وضع كويرى تداوم مىيابد تا ...! به واقع ما، با برداشتى انحرافى، زندگى و بودن خود را تعريف كردهايم.
اين عبارت را در جايى ديگر نوشتهام: هر آنچه آدمى تكرار كند، بدان خو كرده و معتاد بدان مىشود و هر آنچه را عادت خويش ساخت، در آن استقرار مىيابد، گويى كه بدل به اخلاق و فرهنگ او شده است. اخلاق او و آنچه كه بدان معتاد است، سرنوشت او را معلوم مىسازد.
سرنوشت اقوام را آنچه بدان خو كرده و بدان معتاد و مبتلا شدهاند، معلوم مىسازد. از آنجا كه به زيست كويرى خو كردهاند، سرنوشت