ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - سامرّاء، آغاز امامت مهدى (عج)
دريغا كه چنين محبّتى بايد پنهانى بماند تا به چشمزخم نگاههاى آلوده و جانزخم دستهاى رسوا گرفتار نيايد.
فرزند امام حسن عسكرى (ع) حياتش نيز چون تولّدش بايد در خفا و دور از مراقبتهاى خلافتى ادامه يابد.
سامرّاء، دكّان روغنفروشى- سالهاى امامت
عثمان بن سعيد ظرفهاى روغن را زير و رو مىكند تا اموالى را كه از شيعيان به وى رسيده، در آنجا جاسازى كرده و پنهانى نزد ابومحمّد عسكرى بفرستد.
او همچون ابراهيم بن عبده و على بن مهزيار از وكلاى معروف امام است و اين روزها كه كسى اجازه رفت و آمد و ملاقات با حسن عسكرى (ع) را ندارد، هدايت ويژه شيعيان از طريق افراد امين و مورد اعتماد امام كه سابقه علمى درخشان و نيز ارتباط استوار با امامان قبلى داشتهاند، صورت مىگيرد.
مردم از طريق اين وكيلان معارف شيعى را در قالب حديث و كلام مىآموزند و نيز نامهها و سؤالات و وجوهات خود را به دست امام مىرسانند و امام (ع) در نوشتهها و توقيعاتشان به آنان پاسخ مىدهند و البتّه اين همه دور از چشم حكومتيان اتّفاق مىافتد.
سامرّاء، كوچه پس كوچههاى دارالخلافه- سالهاى امامت
باز دوشنبهاى ديگر است و امام مجبور است راه دارالخلافه را پيش گيرد تا حضور خود را به آگاهى حكومت برساند. دوباره قدمهاى نرم و آرام امام بود و لذّت بىمنتهاى زمين. امام بىهيچ شتابى گامهايش را آهسته برمىداشت و مىدانست پشت درهاى بسته، كسانى نگران نشستهاند تا عطر عبور امام مستشان كند.
سامرّاء، زندان حكومتى- سالهاى امامت
صالح بن وصيف كلافه شده است، ديگر آزارى نمانده كه بر جان امام برساند. او درماندگى را با تمام وجودش احساس مىكند.
نمىداند چاره چيست. دو تن را كه بدترين مردم مىدانست بر امام مأمور كرد؛ ولى آنان چنان تحت تاثير امام حسن عسكرى (ع) قرار گرفتند كه خود در عبادت و نماز به حدّى والا دست يافتند.
نه راه پس دارد و نه راه پيش، نفس گرم امام در اسارت نيز كارساز است. راستى كه داستان، عكس شده است: زندانبان اسير زندانى مىگردد و اين سنّت هميشه امامان اسير است.
سامرّاء، سراى عبدالله بن خاقان كارگزار خليفه عبّاسى- سالهاى امامت
حاجب وارد مىشود. در گوش صاحبخانه زمزمهاى مىكند. عبيدالله يكباره از جا برمىخيزد، چهرهاش گشاده مىگردد، با شادمانى فرياد مىزند: اجازه ورود بدهيد! و خود به استقبال مهمان جوان مىرود.
دست در گردن او مىاندازد، صورت و پيشانىاش را مىبوسد، او را در جاى خود مىنشاند و با احترام خطابش مىكند و مرتّب مىگويد: پدر و مادرم به فدايت ...
شب هنگام احمد بن عبدالله از پدر مىپرسد:
مهمانمان كدام بزرگوار بود كه چنين احترامش كردى؟
عبيدالله درنگى مىكند و سپس پاسخ مىدهد، او ابنالرّضا، امام شيعيان بود كه اگر روزى خلافت از دست بنىعبّاس بيرون رود، در ميان بنىهاشم، جز او كسى شايستگى تصدّى آن را ندارد. او به دليل فضل، صيانت نفس، زهد، عبادت و اخلاق نيكو، سزاوار مقام خلافت است. اگر پدر او را ديده بودى مردى بود بزرگوار، عاقل، نيكوكار، فاضل و ...
آرى اينچنين دوست و دشمن امام حسن عسكرى (ع) را مىستايند.
سامرّاء، در سوگ امام حسن عسكرى (ع)- سال ٢٦٠ ه. ق.
قيامتى برپا شده از مردم، ناله و شيون همه جا به گوش مىرسد، اشكها بىامان مىبارد و جماعت با جنازه امام وداع مىكنند. معتمد خليفه عبّاسى، ابوعيسى را مىفرستد تا گزارش رحلت امام را تهيه نمايد و وى چنين تحرير مىكند:
ابو محمّد حسن بن على به مرگ طبيعى ديده از جهان فرو بست و گواه اين ماجرا از قضّات چند نفر و از اعيان دربار چند نفر و از اطبّا چند نفر و از امراى سپاه چند نفر هستند.»
و نيرنگ و فريب همچنان ادامه مىيابد.
سامرّاء، آغاز امامت مهدى (عج)
ابوالاديان ناباورانه به اطراف خود مىنگرد، درست دو هفته قبل بود كه امام حسن عسكرى (ع) وى را طلبيد و نامههايى را كه با دست مباركش نوشته بود، به وى داد تا به «مدائن» ببرد، فرمود:
«آنگاه كه به سامرّاء بازگشتى، صداى شيون از خانه من خواهى شنيد و مرا در آن وقت غسل دهند.»
ابوالاديان گفت: اى مولاى من! هرگاه چنين واقعهاى هولناك روى دهد، امامت با كيست؟ و ايشان فرمود: «هر كه جواب نامه مرا از تو طلب كند، او امام است.» ابوالاديان نشانهاى ديگر خواست، فرمود: «هر كه بر من نماز كند، جانشين من است و او امام شماست.»
امروز ابوالاديان به سامرّاء بازگشته و صداى نوحه از منزل امام مىشنود ... جلوتر مىرود، جعفر كذّاب را مىبيند كه بر در خانه نشسته و شيعيان به وى تسليت مىگويند. حيرت زده نزديك مىرود؛ امّا جعفر سراغى از نامه نمىگيرد. خدمتكار امام بيرون مىآيد و جعفر را براى اقامه نماز بر جنازه امام به داخل فرا مىخواند او نيز مهياى نماز مىشود؛ امّا دستهايش كه براى گفتن تكبير، بالا مىرود، كودكى عبايش را به عقب مىكشد و با كلامى كه دل ابوالاديان را سخت مىلرزاند، مىگويد:
«اى عمو! پس بايست كه من سزاوارترم به نماز بر پدر خود از تو!»
جعفر عقب مىرود، كودك بر پدر خويش نماز مىگزارد و سپس متوجّه ابوالاديان مىشود. به او مىفرمايد: «جواب نامهاى را كه با توست، به من بده» و ابوالاديان آسودهخاطر مىگردد كه جانشين امام را يافته.