ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٥ - پيرزن و حضرت خضر (ع)
پيرزن و حضرت خضر (ع)
در زمانهاى نه چندان دور، پيرزنى براى برآورده شدن خواستهاش شب و روز دعا مىكرد تا اينكه از كسى شنيد كه هر كس چهل روز عملى را انجام دهد، يكى از پيامبران خدا را خواهد ديد و مىتواند حاجتش را از او بخواهد. او بايد براى ديدن حضرت خضر (ع) چهل صبح پيش از طلوع آفتاب جلوى در خانهاش را آب و جارو مىكرد. پيرزن با نيت شروع كرد. روزهاى اوّل با شوق و ذوق تمام اين كار را انجام مىداد. گاهى حاجتش را عوض مىكرد يا دوباره منصرف مىشد، گاهى هم همه چيز را به خدا مىسپرد تا هر چه صلاح است، انجام دهد. باورش نمىشد كه بتواند يكى از پيامبران، حضرت خضر (ع) را ببيند، چه برسد به اينكه از او حاجتى بخواهد. او مواظب بود وظيفهاش را درست و بدون كم و كاست انجام دهد تا مبادا روزى خوابش ببرد يا يك وقت آب نداشته باشد يا جارويش شكسته باشد تا چهل روز تمام شود. روزهاى آخر ديگر اين كار براى پيرزن وظيفه شده بود و گاهى حاجتش را فراموش مىكرد و به مردمى كه در رفت و آمد بودند، خيره مىشد و با بىحوصلگى آنها را تماشا مىكرد تا اينكه بالأخره روز چهلم رسيد. پيرزن در را باز كرد و لبخندى زد و نفس عميقى كشيد و شروع كرد به آب و جارو كردن. بعد از آن، بايد منتظر مىماند تا حضرت خضر (ع) رد شود، صندلى چوبىاش را آورد و جلوى درِ خانه منتظر شد، هنوز خورشيد بالا نيامده بود و كسى در كوچه نبود.
دقايقى گذشت، او داشت به درختان نگاه مىكرد؛ به گنجشكها كه مىآمدند روى زمين مىنشستند و بلند مىشدند؛ به آسمان امروز كه ابرهايش چقدر شكلهاى قشنگى درآوردهاند. اين سر كوچه را نگاه كرد؛ آن سر كوچه را؛ دوباره اين سر كوچه را؛ مردى چوب به دست داشت رد مىشد، پيرزن او را نگاه كرد. چقدر چهره گيرايى داشت. نزديكتر شد؛ انگار كه پيرزن سالهاست او را مىشناسد. به صورتش خيره شده بود. در چشمانش نورى بود و بر لبش ذكرى. پيرزن فقط نگاه مىكرد. انگار آن شخص را فقط بايد نگاه كرد و سكوت. نبايد حرفى زد. مرد به آرامى گذشت. پيرزن داشت به او مىنگريست و وقتى رد شد، هنوز در جاى خودش نشسته بود و غرق در فكر و خيالاتش هنوز منتظر بود. خودش هم نمىدانست به چه مىانديشد. دقايق مىگذشتند و او انگار در همان لحظههاى اوّل، حاجتش را جا گذاشته بود. كمكم مردم شروع كردند به رفت و آمد و كوچه داشت شلوغ مىشد؛ ولى كوچه و خانه پيرزن امروز بوى ديگرى گرفته بود، بوى نور، بوى رهگذرى از بهشت. پيرزن لبخند زد؛ زيرا اصلًا به ياد نياورده بود كه حاجتى دارد. اصلًا انگار يادش رفته بود كه مىتواند حرف بزند و خواستهاش را بگويد، او خضر (ع) را نشناخته بود.