ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٩ - جدا شدن موسى و خضر (ع)
در روايتى از پيامبر (ص) مىخوانيم كه درباره آنها فرمود: «كانوا اهل قرية لئام؛ آنها مردم لئيم و پستى بودند.» سپس قرآن اضافه مىكند: با اين حال آنها در آن آبادى ديوارى يافتند كه مىخواست فرود آيد، آن مرد عالم دست به كار شد تا آن را برپا دارد و مانع ويرانىاش شود «فَوَجَدافِيها جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقامَهُ».
اعتراض موسى (ع) به تعمير ديوار از سوى خضر
موسى (ع) كه قاعدتاً در آن موقع خسته و كوفته و گرسنه بود و از همه مهمتر احساس مىكرد شخصيت والاى او و استادش به دليل عمل بىرويه اهل آبادى سخت جريحهدار شده و از سوى ديگر مشاهده كرد كه خضر در برابر اين بىحرمتى به تعمير ديوارى كه در حال سقوط است، پرداخته، مثل اينكه مىخواهد مزد كار بد آنها را به آنها بدهد و فكر مىكرد، حدّاقل خوب بود استاد اين كار را در برابر اجرتى انجام مىداد تا وسيله غذايى فراهم گردد. بنابراين تعهّد خود را بار ديگر به كلّى فراموش كرد و زبان به اعتراض گشود؛ امّا اعتراضى ملايمتر و خفيفتر از گذشته و «گفت: مىخواستى در مقابل اين كار اجرتى بگيرى»!
جدا شدن موسى و خضر (ع)
اينجا بود كه آن مرد عالم، آخرين سخن را به موسى گفت؛ زيرا از مجموع حوادث گذشته يقين كرد كه موسى، تاب تحمّل در برابر اعمال او ندارد، فرمود: «اينك وقت جدايى من و تو است! امّا به زودى سرّ آنچه را كه نتوانستى بر آن صبر كنى، براى تو بازگو مىكنم»، «قالَهذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً».
مفسّر معروف، ابوالفتوح رازى مىگويد:
در خبرى است كه از موسى (ع) پرسيدند، از مشكلات دوران زندگىات از همه سختتر را بگو، گفت:
«سختىهاى بسيارى ديدم (اشاره به ناراحتىهاى دوران فرعون و گرفتارىهاى طاقتفرساى دوران حكومت بنى اسرائيل) ولى هيچ يك همانند گفتار خضر كه خبر از فراق و جدايى داد، بر قلب من اثر نكرد.»
پس از آن خضر (ع) سبب كارهايى را كه انجام داده بود، يك به يك بيان كرد:
امّا داستان كشتى: مىدانستم در پيش رو پادشاهى است كه كشتىها را غصب مىكند؛ مگر كشتىهاى معيوب را و من كشتى را معيوب كردم، براى آنكه نجات پيدا كند. من خدمت مىكردم؛ ولى به صورت خيانت.
امّا داستان غلام: او فرزند يك پدر و مادر مؤمن بود. بيم آن بود كه وقتى بزرگ شود طغيان كند، كفر ورزد و آنها را از بين ببرد. در واقع من خدمتى به پدر و مادرش كردم. امّا آن ديوار مال دو تا بچّه بود كه پدر و مادرشان آدمهاى صالحى بودند و احسان و خدمت به آنها اقتضا مىكرد كه من اين كار را انجام دهم، اين پاداش نيكوكارى آنها بود. در اين داستان، پيوسته چنين است كه در زير يك پرده كه آن پرده، كار زشت است، يك هدف عالى نهفته است كه آن را توجيه مىكند. براى كسى كه نمىداند، توجيهپذير نيست. آن كسى كه نمىداند، وظيفهاش اين است كه از استاد خود پيروى كند. برخى كارها براى افرادى جايز مىشود و براى افراد ديگر جايز نيست. اين است كه وظيفه پيغمبر و امام و ولى در خيلى موارد فرق مىكند؛ نه اينكه حكم براى پيغمبر و ما دو حكم است. حكم براى ما و پيغمبر يا براى ما و امام، هر دو يكى است. اگر ما هم علم آنها را داشتيم آن طرفتر را مىديديم، وظيفهمان همان مىشد.
پىنوشتها:
[١]. سوره كهف (١٨)، آيات ٦٠ تا ٦٤.
[٢]. همان، آيات ٦٥ الى ٧٠.