ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٨ - رسيدن به قريه و ماجراى تعمير ديوار
بنا بر اين، اين آيات مىخواهد يك داستان را بيان كند كه موسى (ع) سه مرتبه، يكى پس از ديگرى به خضر (ع) اعتراض كرده است، نه اينكه خواسته باشد سه داستان را بيان كرده باشد كه موسى در هر يك اعتراضى نموده، پس مثل اينكه براى اين گفته شده كه داستان چنين و چنان شد و موسى بر او اعتراض كرد، دوباره اعتراض كرد، بار سوم هم اعتراض كرد. پس غرض و نقطه اتّكاء كلام، بيان سه اعتراض موسى است، نه عمل خضر و اعتراض موسى تا سه داستان بشود.
عكسالعمل و اعتراض موسى (ع) در برابر اين قتل
در اينجا بار ديگر موسى (ع) صبر خود را از دست داد، منظره وحشتناك كشتن يك كودك بىگناه، آن هم بدون هيچ مجوّز، چيزى نبود كه موسى بتواند در مقابل آن سكوت كند، آتش خشم در دلش برافروخته شد و گويى غبارى از اندوه و نارضايتى چشمان او را پوشاند، آنچنان كه بار ديگر تعهّد خود را فراموش كرد، زبان به اعتراض گشود، اعتراضى شديدتر و رساتر از اعتراض نخست، چرا كه حادثه وحشتناكتر از حادثه اوّل بود؛ «گفت: آيا انسان بىگناه و پاكى را بىآنكه قتلى كرده باشد، كشتى؟!»، «قالَأَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ». «به راستى كه چه كار منكر و زشتى انجام دادى.» «لَقَدْجِئْتَ شَيْئاً نُكْراً».
پاسخ خضر (ع) به اعتراض موسى (ع)
باز آن عالم بزرگوار با همان خونسردى مخصوص به خود، جمله سابق را تكرار كرد و گفت: «به تو گفتم تو هرگز توانايى ندارى با من صبر كنى»، «قالَأَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً». تنها تفاوتى كه با جمله گذشته دارد، اضافه كردن كلمه «لك» است كه براى تأكيد بيشتر است؛ يعنى من اين سخن را به شخص تو گفتم. زيادى كلمه «لك» يك نوع اعتراضى است. به موسى كه چرا به سفارشش اعتنا نكرد و نيز اشاره به اين است كه گويا نشنيده كه در اوّل امر به او گفته بود: «إِنَّكَلَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً».
عذرخواهى و مهلتخواهى حضرت موسى (ع) از خضر (ع)
موسى (ع) به ياد پيمان خود افتاد، توجّهى توأم با شرمسارى، چرا كه دو بار پيمان خود را- هر چند از روى فراموشى- شكسته بود و كمكم احساس مىكرد كه گفته استاد ممكن است راست باشد و كارهاى او براى موسى در آغاز غير قابل تحمّل است. بنابراين بار ديگر زبان به عذرخواهى گشود و چنين گفت: «اين بار نيز از من صرفنظر كن و فراموشى مرا ناديده بگير؛ امّا اگر بعد از اين از تو تقاضاى توضيحى در كارهايت كردم (و بر تو ايراد گرفتم) ديگر با من مصاحبت نكن؛ زيرا تو از ناحيه من ديگر معذور خواهى بود». «قالَإِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً». علّامه مىفرمايد:
معناى آيه اين است: اگر بعد از اين دفعه يا بعد از اين سؤال بار ديگر سؤالى كردم، ديگر با من مصاحبت مكن؛ يعنى ديگر مىتوانى با من مصاحبت نكنى. «قد بلغت من لدنى عذرا؛ به عذرى كه از ناحيه من باشد رسيدى و به نهايتش هم رسيدى.» اين جمله حكايت از نهايت انصاف و دورنگرى موسى مىكند و نشان مىدهد كه او در برابر يك واقعيت، هر چند تلخ، تسليم بود يا به تعبير ديگر بعد از سه بار آزمايش براى او روشن مىشد كه مأموريت اين دو مرد بزرگ از هم جدا است و به اصطلاح آبشان در يك جوى نمىرود!
رسيدن به قريه و ماجراى تعمير ديوار
بعد از اين گفتوگو و تعهّد مجدّد «موسى با استاد به راه افتاد تا به قريهاى رسيدند و از اهالى آن قريه غذا خواستند؛ ولى آنها از مهمان كردن اين دو مسافر، خوددارى كردند»، «فَانْطَلَقاحَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما». بدون شك موسى و خضر از كسانى نبودند كه بخواهند سَر بارِ مردم آن ديار شوند؛ ولى معلوم مىشود زاد و توشه و خرج سفر خود را در اثناى راه از دست داده يا تمام كرده بودند و به همين دليل مايل بودند، مهمان اهالى آن محل باشند، (اين احتمال نيز وجود دارد كه مرد عالم عمداً چنين پيشنهادى به آنها كرد تا درس جديدى به موسى بياموزد).