ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٦ - سرگذشت شگفت انگيز خضر و موسى (ع)
معناى آيه اين است: موسى (ع) گفت: «اين جريان كه درباره ماهى اتّفاق افتاد، همان علامتى بود كه ما در جستوجويش بوديم.» لاجرم از همانجا برگشتند و درست از آنجا كه آمده بودند (با چه دقّتى) جاى پاى خود را گرفته، پيش رفتند. از جمله «ذلِكَما كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا» كشف مىشود كه موسى (ع) قبلًا از طريق وحى مأمور بوده كه خود را در مجمع البحرين به عالِم برساند و علامتى به او داده بودند و آن داستان گم شدن ماهى بوده است.
حضرت موسى (ع) به محض اينكه قضيه ماهى را مىشنود، مىگويد: ما هم در پى اين قصّه بوديم و بىدرنگ از همانجا برگشته، خود را به آن مكان كه آمده بودند، رسانده و در آنجا به آن عالم برخورد مىنمايند.
منظور از «فتاه» در اينجا طبق گفته بسيارى از مفسّران و بسيارى از روايات، يوشع بن نون، مرد رشيد و شجاع و با ايمان بنىاسرائيل است و تعبير به «فتى» (جوان) ممكن است به دليل همين صفات برجسته يا به دليل خدمت به موسى و همراهى و همگامى با او بوده باشد.
مقصود از «مجمع البحرين» محلّ پيوند دو دريا است، در اينكه اشاره به كدام دو دريا است، ميان مفسّران گفتوگو است و روى هم رفته چهار عقيده معروف در اينجا وجود دارد.
١. منظور محلّ اتّصال خليج «عقبه» با خليج «سوئز» است، از ساير عقيدهها در اين باره صحيحتر به نظر مىرسد؛
٢. منظور محلّ پيوند «اقيانوس هند» با «درياى احمر» است كه در بغاز «باب المندب» به هم مىپيوندند؛
٣. محلّ پيوستگى «درياى مديترانه» (كه نام ديگرش درياى روم و بحر ابيض است) با «اقيانوس اطلس»، يعنى همان محلّ تنگه «جبل الطارق» كه نزديك شهر «طنجه» است؛
٤. نقطه پايانى دو دريا: درياى فارس از جانب غرب و درياى روم (مديترانه) از جانب شرق. علّامه طباطبايى مىفرمايد:
درباره اينكه مجمعالبحرين كجاست، بعضى گفتهاند: منتهىاليه «درياى روم» (مديترانه) از ناحيه شرقى و منتهىاليه خليج فارس از ناحيه غربى است كه بنابراين مقصود از «مجمعالبحرين» آن قسمت از زمين است كه به يك اعتبار در آخر شرقى مديترانه و به اعتبار ديگر در آخر غربى «خليج فارس» قرار دارد و به نوعى مجاز آن را محلّ اجتماع دو دريا خواندهاند.
در اينجا يك سؤال پيش مىآيد كه مگر پيامبرى، همچون موسى (ع) ممكن است گرفتار نسيان و فراموشى شود كه قرآن مىگويد «نسياً حوتهما؛ ماهىشان را فراموش كردند.» به علاوه چرا همسفر موسى نسيان شخص خودش را به شيطان نسبت مىدهد؟
پاسخ اين است كه مانعى ندارد در مسائلى كه هيچ ارتباطى به احكام الهى و امور تبليغى نداشته باشد؛ يعنى در مسائل عادّى در زندگى روزمرّه گرفتار نسيان شود (مخصوصاً در موردى كه جنبه آزمايش داشته باشد، آن گونه كه درباره موسى در اينجا گفتهاند)؛ امّا نسبت دادن نسيان همسفرش به شيطان، ممكن است به اين دليل باشد كه ماجراى ماهى ارتباط با يافتن آن مرد عالم داشت و از آنجا كه شيطان اغواگر است، خواسته است با اين كار آنها ديرتر به ملاقات آن عالم دست يابند و شايد مقدّمات آن از خود يوشع نيز آغاز گرديده كه دقّت و اهتمام لازم را در اين باره به خرج نداده است.
در ادامه آيات قبل مىفرمايند:
«فَوَجَداعَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً قالَ لَهُ مُوسى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً قالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُصابِراً وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلا تَسْئَلْنِي عَنْ شَيْءٍ حَتَّى أُحْدِثَلَكَ مِنْهُ ذِكْراً فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً قالَ لا تُؤاخِذْنِيبِما نَسِيتُ وَ لا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَأَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراًفَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما فَوَجَدا فِيهاجِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقامَهُ قالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً؛[١]
تا بندهاى از بندگان ما را يافتند كه از جانب خود به او رحمتى عطا كرده و از نزد خود به او دانشى آموخته بوديم. موسى به او گفت: آيا تو را به شرط اينكه از بينشى كه آموخته شدهاى به من ياد دهى، پيروى كنم. گفت تو هرگز نمىتوانى همپاى من صبر كنى و چگونه مىتوانى بر چيزى كه به شناخت آن احاطه ندارى، صبر كنى. گفت: انشاء الله مرا شكيبا خواهى يافت و در هيچ كارى تو را نافرمانى نخواهم كرد. گفت اگر مرا پيروى مىكنى، پس از چيزى سؤال مكن تا [خود] از آن