ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - پيغام دوست
برق، كوچه كاملًا روشن بود و حيدر در آن لحظه متوجّه منبع و علّت اين روشنايى نشد. در را كه باز كرد جوانى را پشت در ديد كه كلاهى بر سر داشت و شال پشمى دور گردنش پيچيده بود و لباس پشمى قهوهاى به تن داشت با دستكش چرمى و پاهايش را هم با مچبند، بسته بود.
حيدر سلام كرد، جوان با خوشرويى جواب سلامش را داد. حيدر دقّت كرد او را بشناسد و بداند نامش را از كجا مىداند. جوان دستش را جلو آورد. تعداد زيادى سكّه دو قرانى جديد در دستش بود كه مىتوانست مخارج ماههاى آينده حيدر باشد. آنها را در دست او گذاشت و چاقو را گرفت و گفت: فردا صبح خاكه ذغال هم براى شما مىآوريم. اعتقاد شما بايد بيش از اينها باشد. به پدرتان هم بگوييد اينقدر شكايت نكن. ما بىصاحب نيستيم.
حيدر از شنيدن كلام جوان احساس آرامش عجيبى كرد. گفت:
حالا بفرمايين تو. پدرم تقصيرى نداره. وسيله گرم كننده ندارم. حتّى نفت چراغم تموم شده. حجره خيلى سرده، تاريك هم شده.
جوان فرمود:
شمع گچى بالاى طاقچه حجره هست آن را روشن كنيد. خاكه زغال هم مىرسد.
حيدر پرسيد: آقا اين پول براى چى هست؟
جوان گفت: مال شماست. خرج كنيد.
حيدر كه كاملًا سرما را فراموش كرده بود و با آرامش ايستاده بود، گفت:
بفرمايين تو. جوان كه پيدا بود براى رفتن عجله دارد، خداحافظى كرد و حيدر در را كه بست يادش آمد اسم او را نپرسيده، دوباره در را باز كرد؛ امّا به جاى آن روشنايى زمان حضور آن جوان، تاريكى دوباره بر كوچه سايه انداخته بود و هيچ نشانى از جوان نبود. اثرى از جاى پا هم نبود. كسى كه اين همه مدّت روى برف ايستاده باشد، بايد آثار پايش روى برف ديده مىشد؛ امّا انگار كه برف نبود و جلوى در مدرسه سنگ فرش بود كه ردّ پا و رفت و آمدى بر آن نقش نبسته بود. پدر كه ديد حيدر دير كرده با وحشت و اضطراب صدا زد:
حيدر! بيا تو يخ مىزنى. هر كس مىخواهد باشه ... بيا تو ....
حيدر نااميد از ديدن دوباره آن جوان، در را بست و بىآنكه ديگر احساس سرما كند، با آرامش به حجره برگشت.
پيرمرد لب به اعتراض گشود:
تو اين هواى برفى كه زبون به لب و دهن يخ مىزنه، با كى اينقدر حرف مىزدى؟
حيدر بدون اينكه حرفى بزند، به سراغ طاقچه رفت. شمع گچى را ديد. يادش آمد دو سال قبل، آن را آنجا گذاشته بود و به كلّى فراموش كرده بود. آن را آورد و روشن كرد. نور شمع به حجره روشنى داد.
پيرمرد متعجّب نيمخيز شد و وقتى حيدر يك مشت سكّه نو را روى كرسى ريخت، چشمان كمفروغ پيرمرد برقى زد:
اينها چيه؟ اين شمع تا حالا كجا بود؟ كى دم در بود؟ ...
حيدر به آرامى همه قصّه را براى پدر گفت؛ در حالى كه اشك تمام صورتش را خيس كرده بود. پيرمرد متعجّب به حيدر خيره شد:
اسمت رو مىدونست! از حال ما خبر داشت! جاى شمعى كه دو سال قبل گذاشته بودى ... حيدر اون جوون ...
در خودش احساس نشاط و گرما كرد. به شتاب بلند شد و به طرف در حياط مدرسه دويد و جاى پاى حيدر را اين طرف در ديد؛ ولى در آن طرف در، در كوچه هيچ ردّ پايى نبود.
به حجره برگشت. او هم با وجود همان شعله كوچك شمع، احساس گرما مىكرد. هر دو تا صبح بيدار بودند و مجذوب آنچه پيش آمده بود ... هنوز با همان حال خوشى كه داشتند در پرتوى نور گرمابخش شمع به تعقيب نماز صبح مشغول بودند كه دوباره در زدند. اين بار جوان ديگرى براى همه طلّاب مدرسه و تمام زمستان خاكه ذغال آورده بود. ذغالى كه تا پايان زمستان براى تمام مدرسه كافى بود. جوان كه رفت حيدر بلند بلند گريه كرد و صدايى در گوشش طنين انداخت:
به پدرتان بگوييد ... ما بىصاحب نيستيم ....
با نگاهى به كتاب: «بركات حضرت ولى عصر يا عبقرى الحسان، حاج شيخ على اكبر نهاوندى.