ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥ - مثلث خونين، ائتلاف «صليب، سلفى و صهيون»
مثلث خونين، ائتلاف «صليب، سلفى و صهيون»
سردبير
پنج يا شش روز پيش براى رفع گيروگورى كه در كارم افتاده بود، به يكى از سازمانهاى فرهنگى رسمى مراجعه كردم. از معاون محترم آقاى رئيس، وقت گرفتم.
و براى ديدارش روز يكشنبه ساعت ١٠ به دفتر كارش رفتم. منشى معاون محترم كه مرا نمىشناخت، گمان برد بدون هماهنگى قبلى راه افتاده و به ايشان مراجعه كردهام. از اين رو اعلام داشت آقاى معاون جلسه دارند و نمىتوانند شما را ملاقات كنند. به او گفتم قبلًا با آقاى معاون براى ديدار در اين ساعت هماهنگ كردهام و ايشان منتظر من هستند. براى كسب تكليف به اتاق آقاى معاون رفت. لحظهاى نگذشته برگشت. اذن دخول صادر شده و من وارد شدم. آقاى معاون با دو نفر از كارمندان چاق و لاغرش در حال اختلاط بود. با ورود من، آن دو خارج شدند. دم در احوالپرسى كرديم. از قبل مرا مىشناختند، آقاى معاون تعارف كرد و من نشستم. هنوز از حال و هواى جلسه قبلىاش با كارمندانش بيرون نيامده بود، رو به من گفت: خبر داريد در صف خريد مرغ زد و خورد شده و حتّى مردم سر خريد مرغ بر روى هم چاقو كشيدهاند. گفتم: چيزهايى شنيدهام. ادامه داد:
در «نيشابور» هم مردم با سر و صدا به طرف فرماندارى هجوم بردهاند. ديدم دست بردار نيست. گفتم: خبر دارى همين يكى دو روزه در عراق چند نفر از شيعيان را همچون مرغ سر بريدهاند. گفت: عجب! گفتم:
امروزه عراق و بحرين و يمن و سوريه، دستِ كمى از كشتارگاه ندارند. روزانه صدها نفر از شيعيان و مظلومان مستضعف را سلّاخى مىكنند؛ در حالى كه موضوع مرغ در سرزمينى كه رسانهها روزى صد بار از آن به عنوان امّ القرى ياد مىكنند، تبديل به تيتر اوّل روزنامهها و سر خطّ مهمّ اخبار شبانگاهى رسانههاى صوتى و تصويرى شده است.
گويا متوجّه شد كه تعريضى در كلامم وجود دارد. ماجراى مرغ فراموش شد؛ اگرچه من هم از ديدارم نتيجهاى نگرفتم و گير و گورى كه به كارم افتاده بود، برطرف نشد.
پوشيده نيست كه شرق اسلامى را گردبادى هولناك در مىنوردد. شرايط وحشتناكى كه تنها در هجمه مغول و صليبىهاى فرنگى به اين منطقه، در چند قرن قبل از اين، مشابه آن را تجربه كرده بوديم. متأسّفانه اين گردباد سرخ، تومار مستضعفان از ميان شيعيان آل محمّد (ص)
را در هم مىپيچد. چه مىتوان گفت وقتى در ائتلاف ناجوانمردانهاى، مستكبران عزم خود را براى قتل عامّ مستضعفان ساكن شرق اسلامى جزم كردهاند.
با حيلهگرى و سياست چنان ميان اقوام و ملل و به ويژه سران دولتهاى اين منطقه خونين جدايى افكندهاند كه اميد شكلگيرى كوچكترين ائتلاف براى فرياد كشيدن بر سر متكبّران و مستكبران وجود ندارد تا چه رسد به اقدامى باز دارنده. چيزى شبيه آخرين سده از حضور دولتهاى اسلامى در «اسپانيا» و «اندلس». در آن عصر هم مسلمانان ساكن «شبه جزيره ايبرى»، پس از سالها تجربه شكوه و عظمت حوزه فرهنگى و تمدّنى خود و برخوردارى از تنومندى سياسى، در اثر اختلاف و تفرّق امراء و حكّام بلاد اسلامى، چنان ضعف و فتورى را تجربه كردند كه با هجوم قشون مسيحى متّحد از هم پاشيدند و يكى پس از ديگرى سقوط كردند.
در آن عصر هم برخى حكّام مسلمان براى ماندن، دستِ دوستى و وحدت به سوى فرمانروايان دراز كردند و تبديل به آلت فعل فرنگيان شدند و شد آنچه كه شد. مصيبت پشت مصيبت وارد آمد تا آنكه جمله اسپانيا و اندلس، پس از چند قرن شكوفايى از مسلمانان باز پس گرفته شد. صداى اذان مأذنهها به خاموشى گراييد و زنگ ناقوسها همه فضاى شبه جزيره ايبرى را از خود آكنده ساخت.
مسلمانان را از شبه جزيره ايبرى راندند و تتمّه آنان را وادار به پذيرش مسيحيت كردند.
تاريخ نه يك بار، بلكه صد بار تكرار مىشود. اين قواعد و سنّتهاى ثابت الهىاند كه چه بخواهى و چه نخواهى، خود را از ميان اعمال و اقوال فردى و جمعى، بر مىكشند و نمود پيدا مىكنند. گويا شرق اسلامى نمىخواهد گوش جان به ندا و دعوت تاريخ دهد. از همين روست كه به جاى عبرت گرفتن از تاريخ خود عبرت تاريخ مىشود، آن هم نه يك بار، بلكه صد بار. از همين روست كه امروزه، شرق اسلامى، به رغم داشتن ثروت و مكنت فراوان در استضعاف به سر مىبرد. به رغم دارا بودن جمعيت بزرگ در انفعال غلتيده و به رغم سلطه بر مهمترين نقاط استراتژيك آبى و خاكى جهان، زمينگير شده است. به زبان ديگر، در وضعيت اسفبارى فرو رفته