ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٨ - پيغام دوست
پيغام دوست
مريم ضمانتى يار
پيرمرد دستهاى چروكيدهاش را به هم حلقه كرد. لحاف را روى شانههايش كشيد. حيدر شرمنده از سرمايى كه تا مغز استخوان پدر پيرش را مىلرزاند، كنار او زير كرسى نشست. از فكر كرسى بدون گرما و آتش، تمام تنش از سرما مىلرزيد، پيرمرد سرفه خشكى كرد و خودش را به حيدر نزديك كرد و گفت:
توى اين سرماى استخوان سوز، مدرسه تعطيل، موندى كه چى بشه؟
حيدر كه از سر شب تا به حال صد بار اين سؤال شماتتبار را شنيده بود و برايش جوابى نداشت، اين بار صبرش تمام شد:
قربون پدرم برم، خودت كه مىبينى! پنجاه روزه كه مردم اصفهان آفتاب رو نديدن. اونقدر برف باريده كه نهرهاى آب يخ بستن. چه كار كنم؟
- خُب قبل از اينكه وضع اينقدر خراب بشه، راه مىافتادى. تو تمام مدرسه به غير از اون طلبه جوون كه تو حجرهاش خوابيده، هيچ كس نيست.
حيدر لحاف را بيشتر دور خودش پيچيد و گفت:
هر روز اميدمون اين بود كه فردا شايد هوا آفتابى بشه، يا حدّاقل برف بند بياد. كى مىدونست پنجاه روز برف قطع نمىشه. بدبختى ما هم، اينه كه اين نهر از كنار حجره ما رد مىشه و يخ بسته. خيلى خطرناكه.
خجالت كشيد بگويد كه ديگر پولى هم برايش نمانده است.
پيرمرد در حالى كه چانهاش از سرما مىلرزيد، گفت:
باور كن حيدر، اگر التماسهاى مادرت نبود، هرگز اين راه پر زحمت رو تو اين سرما، طى نمىكردم. بس كه دلواپس تو بود، با اين همه رنج و عذاب اومدم كه تو رو با خودم به خونه ببرم، حالا اينطور اسير برف و بوران شدم. كاش لااقل حجرهات يه ذرّه آتش و گرما داشت.
- هر چه خاكه ذغال بوده، تموم شده. چه كار كنم؟ خادم مدرسه هم سر شبى از سرما مدرسه رو بست و رفت.
با همه توضيحاتى كه حيدر مىداد، شكايت پيرمرد تمامى نداشت، سرما او را بيشتر از حيدر آزار مىداد.
مقاومتش خيلى كمتر از او بود و سنّ و سال و بنيه ضعيفش، او را در برابر سرما كمطاقت كرده بود. حيدر امّا شرمسار و ناچار، سرش را زير لحاف كرد. از شدّت سرما دندانهايش به هم مىخورد و نمىدانست شب بلند زمستانى را چطور بدون خاكه زغال و آتش به صبح برساند. پشيمان از ماندن در مدرسه و آشفته از رنج پدرش كه مهمان او شده بود، درمانده، سردى اشك را روى گونههايش حس كرد. تصوّر اينكه پيرمرد در آن سرما، در حجره كوچك او ذات الريه كند و ... از اين فكر وحشت كرد و لبش را به دندان گرفت.
پيرمرد دوباره با صدايى كه از سرما و التماس مىلرزيد، گفت:
حيدر تو كه نمىخواهى همين طور زير اين كرسى بدون آتش كز كنى، فكرى بكن.
حيدر سرش را از زير لحاف بيرون آورد. پدر از ديدن چشمان مرطوب حيدر خجالت كشيد.
حيدر آهسته ناليد:
چه كارى از دستم ساخته است؟ پاى آدم تا زانو تو برف فرو مىره. با اين پنجاه روز برف بىسابقه تو شهر، براى كى هيزم و خاكه زغال مونده كه برم طلب كنم. مدرسه هم كه تعطيل شده ...
پيرمرد وحشت كرد:
يعنى راهى نيست؟ بايد منتظر بمونيم تا از سرما يخ بزنيم و بميريم؟ حيدر! حيدر! مادرت ... مادرت چى؟ تو روستا وضع از اينجا بدتره. پيرزن تنها، تو اين سرما دلواپس من و تو ...
حيدر بىاختيار بلند شد. پوستينى دور خودش گرفت و كنار پنجره