إرشاد القلوب ت سلگی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٥٠ - ٣ - قصيدهاى در مدح امام
كردم كه گويا مىتوانستم به آسمانها بالا روم، سپس به بالاى خانه خدا رفتم، در آنجا بتى بزرگ از طلا نصب كرده بودند، شروع كردم چهار طرف پايههاى آن را خراب كنم، تا بتوانم آن را به پايين بيندازم، تا كمكم قدرت اين كار را پيدا كردم.
رسول خدا ٦ به من فرمود: آن را پايين بينداز، من هم آن را پايين انداختم و چون شيشه خورد شد، آنگاه پايين آمدم و همراه پيامبر ٦ به بيرون دويدم و در خانهها مخفى شديم، تا مردم ما را نبينند.[١]
٣- قصيدهاى در مدح امام ٧
شاعرى كه از او خواستند در مدح امام ٧ شعرى بسرايد، چنين گفت:
|
قيل لى قل في علىّ مدحا |
ذكره يخمد نارا مؤصده |
|
|
قلت هل امدح من في فضله |
صار ذو اللب الى ان عبده |
|
|
و النبىّ المصطفى قال لنا |
ليلة المعراج لما صعده |
|
|
وضع اللَّه على ظهرى يدا |
فأرانى القلب ان قد برده |
|
|
و على واضع اقدامه |
في مكان وضع اللَّه يده |
|
يعنى: از من خواسته شده، كه در مدح على ٧ قصيدهاى بگويم، زيرا ياد او آتش فراگير را سرد و خاموش مىسازد، در پاسخ گفتم: آيا كسى را مدح كنم كه خردمندان در او حيرانند و به پرستش وى روى آوردهاند؟
پيامبر برگزيده، هنگامى كه به معراج رفت، به ما فرمود: خداوند دستى بر پشتم كشيد، كه دل مرا خنك و شاد كرد و على ٧ پاهايش را در جايى نهاد (دوش پيامبر) كه خداوند دستش را گذاشت.
[١]
ُ انطلقنا انا و رسول اللَّه نستبق حتّى توارينا بالبيوت خشية ان يلقاها احد من النّاس.
و شايد اين حادثه پيش از فتح مكه بوده، و گر نه در فتح مكه متوارى شدن، معنا ندارد.( م)