إرشاد القلوب ت سلگی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٦١ - صبر و شكيبائى امام
بايد بر او حمله برد و حقم را به چنگ آورد و براى اين كار، خواستار بيعت به مرگ با من بودند، كه در زير پرچم گرد آيند، كه يا كشته مىشويم و يا خدا حق را به صاحبش باز مىگرداند؟! سوگند به خدا چيزى كه مرا از اقدام باز مىداشت، همان بود كه در گذشته، مانع من بود، و ديدم كه باقى ماندن گروه (صحابه) برايم بهتر است تا تباه شوند و مىدانستم كه با دعوت مرگ، فايق مىشوم و حاضران و غايبان اصحاب محمد ٦ مىدانند كه مرگ نزد من به منزله شربت گوارايى در گرماى شديد است كه تشنهاى بياشامد.
من و عمويم حمزه و برادرم جعفر و فرزند عمويم عبيده، براى خدا و رسول او ٦ عهد بستيم، كه به آن وفا كنيم، امّا آنان شربت شهادت نوشيدند و من زنده ماندم، زيرا خدا اراده كرده بود و بعد اين آيه را در حق ما نازل فرمود:
مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا[١]: در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستادهاند بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و شهيد شدند) و بعضى ديگر در انتظارند و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند.
پس حمزه و جعفر و عبيده به راه خويش رفتند و من منتظرم.
اى برادر يهودى، من راه را عوض نكردم، و چيزى كه مرا در مقابل «ابن عفان» آرام كرد، شيوههاى رفتارى او بود، چرا كه او را آزموده بودم و مىدانستم كه آن را رها نمىكند، و از دورترين نقاط براى قتل و خلع او حركت
[١] احزاب/ ٢٣