إرشاد القلوب ت سلگی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٨٧ - مناظره جالب راهب با خالد در مورد ولايت امير المؤمنين
سلام كرد و جواب دادم، پرسيد: آيا گروهى را با چوپانى و گلهاى نديدى كه از كنارت بگذرند؟ گفتم: نه، گفت: تعدادى عرب چوپان و گله مرا دزديدهاند، پرسيدم: از كدام مذهبى؟ گفت: از بنى اسرائيل گفتم من نيز از بنى اسرائيلم، پرسيد: جزء چه دينى هستى؟ گفتم: تو چه دينى دارى؟ گفت: من يهودى هستم، و من گفتم: نصرانى هستم و رويم را از وى برگرداندم، به من گفت: چرا شما به راه خطا رفتيد و نماز را رها كرديد؟ گفتم:
مىخواهى مباهله كنيم و خدا را بخوانيم كه هر كدام بر باطل بوديم، آتشى بر ما فرود آيد، سپس دستها را بالا برديم، هنوز كلام ما تمام نشده بود كه ديدم هم او و هم زمين در زير پايش مىلرزد، سپس آتش گرفت.
مدتى نگذشت كه مردى ديگر پيدا شد و پس از سلام و جواب پرسيد:
مردى را با اين خصوصيات نديدى؟
گفتم: بلى و داستانش را براى او گفتم، گفت: دروغ مىگويى، لا بد او را كشتهاى؟ و بعد به من دشنام داد و من با سنگ او را از خود دور كردم، در حالى كه مىرفت مسيح و معتقدات مرا دشنام مىداد، در اين حال ناگهان او نيز آتش گرفت و چون برادرش در زمين ناپديد گشت. من در شگفت بودم، كه مردى ديگر وارد شد و از آن دو، مىپرسيد، ولى خوش نداشتم جريان را برايش بگويم و چون برادرش با من بجنگد، گفتم: جلو بيا تا برادرانت را به تو نشان دهم، سپس همان موضع را به او نشان دادم، نگاه كرد و ديد دود از آنجا متصاعد مىگردد، پرسيد: اين چه دودى است؟ من ماجرا را برايش تعريف كردم، در پاسخ گفت: اگر برادرانم، تو را تصديق كردند، دين تو را قبول مىكنم، و گر نه يا تو مرا خواهى كشت و يا من تو را مىكشم، سپس فرياد زد: اى دانيال (نام برادرش) آيا اين مرد درست مىگويد؟ گفت: بلى اى هارون، او را تصديق كن!،