ترجمه و متن اسرار النقطه يا توحيد مكاشفان - همدانى، على بن شهاب الدين - الصفحة ٥٩ - در بيان نقطههاى چهار گانه كه اشاره است به حيات چهار گانه
شد و در قرارگاههاى پديدههاى عالم حسى فرود آمد، وى از صاحبان حيات صورى در قيامت صغراست و طور و مرتبهاش نزد كسان «يوم النّشور- روز پخش و پراكنده و زنده شدن» (٤٠- فرقان) ناميده مىشود؛ و ترك كننده لذات و خوشىهاى حيوانى در عالم حس و محسوس و دست يازنده به افق عالم عقل و معقول و جدا كننده بين حق و باطل، در قيامت وسطا از صاحبان حيات معنوى بوده و طور و مقامش به نام «يَوْمُ الْفَصْلِ- روز جدايى» (٣٨- مرسلات) ناميده مىشود؛ و پوينده راههاى عرفان و بوينده بوهاى خوش عالم كشف و عيان، و پاك شده به انوار آرامش در پهنه آسايش و اطمينان، صاحب حيات پاك در قيامت عظماست و طور و مقامش به نام «يَوْمَ الْجَمْعِ- روز گردآورى» (٩- تغابن) ناميده مىشود؛ و سالك مجذوب كه درجات فنا و جمع را درنورديده و به روح عالم بقا و تمكين رسيده، از صاحبان حيات حقيقى در قيامت كبراست و طور و مقامش به نام «يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ- روزى كه پنهانىها آشكار مىشود» (٩- طارق) ناميده مىشود[١]
[١] - عارف متأله- سيد حيدر آملى قدس سره- در كتاب اسرار الشريعه خود گويد: قيامت صغراى معنوى نسبت به آفاق عبارت است از بازگشت نفوس جزئى به نفس كلى- از حيث توجه و عروج به سوى آن- چنان كه خداوند فرموده: يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً( ٢٧ و ٢٨- فجر) و: إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ، يعنى: روزى كه نفوس خلق با هم جنسان جفت شوند( ٧- تكوير) و جفت شدن نفوس عبارت است از اتصال نفوس جزئى به نفس كليهاى كه از آن صادر شده است- مانند صادر شدن حوا از آدم-.
قيامت وسطاى معنوى نسبت به آفاق عبارت است از بازگشت ارواح جزئى به روح اعظم كلى- به حسب توجه و عروج معنى نه صورت- با تعلقش به بدن- تعلق و وابستگى تدبير و تصرف- و روح اعظم آن روحى است كه در خبر آمده: اول ما خلق الله الروح، يعنى: نخستين چيزى كه خداوند آفريد روح بود، و فرمود: فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي، يعنى: چون او را بپرداختم از روح خود در او دميدم( ٢٩- حجر) اشاره به اين روح است، لذا آن را از نظر تمليك اضافه به خود كرده، و از اين اضافه، تصور انفعال و اتصال لازم نمىآيد كه پروردگار از اين تهمتها برى است.
اما قيامت كبراى معنوى نسبت به آفاق عبارت است از بازگشت تمامى عقول- از حيث عروج- به عقل اول كه در بيان رسول خدا ٦ آمده: اول ما خلق الله العقل، فقال له اقبل فاقبل ثم قال له-- ادبر فادبر، فقال و عزتى و جلالى ما خلقت خلقا اكرم علىّ منك، بك اعطى، و بك آخذ و بك اثيب و بك اعاقب، يعنى: چون خداوند عقل را آفريد فرمود: پيش آى، پيش آمد، فرمود: بازگرد، بازگشت، فرمود:
سوگند به عزت و جلالم، فرمان و نهيم و كيفر و پاداشم متوجه تو است؛ و اين بازگشت و عروج، جعلى عرفانى است نه عيانى- چون اين در قيامت صورى آفاقى است- نه معنوى-.
بدان كه قيامت و معاد- اجمالا- عبارت است از ظهور حق به صورت اسمهاى« الباطن» و« الاخر» با اسماء ديگر از قبيل« العدل» و« الحق» و« المحيى» و« المميت» همچنان كه ظهورش در دنيا عبارت است از ظهور به صورت دو اسم« الظاهر» و« الاول» با اسماء ديگر از قبيل« المبدئ» و« الموجد» و« الخالق» و« الرازق» و امثال اينها؛ و نزد اهل الله مشخص است كه اسماء حق تعالى به حسب جزئى و اشخاص نامتناهى است، ولى به حسب كليات و انواع، متناهى است، بنا بر اين لازم است كه پيوسته به صور اسماء و صفات خويش- خواه در دنيا و خواه در آخرت- متجلى باشد، از اين روى برخى از عرفا معتقداند كه دنيا و آخرت دو مظهر از مظاهر اويند، لذا لازم و ضرورى است كه اين دو پيوسته- بدون اينكه موقوف بر زمان و آنى باشند- برقرار باشند، زيرا برطرف شدن مظاهر از عالم وجود غير ممكن و محال است.
پس مراد از آن اينكه قيامت عبارت است از تغيير عالم ظاهر و تبديل و بازگشتش به باطن- پيوسته- همچنان كه دنيا عبارت است از ظهور باطن به صور ظاهر- پيوسته- و بازگشتش بدان هم همين گونه است.
بدان كه وجود و سلطنت حقيقى معنوى به ترتيب سلطنت صورى مجازى است، همچنان كه سلطان صورى امير و وزير و لشكر و شهروند و غيره دارد، همين طور سلطنت حقيقى هم اين گونه است، يعنى اسماء ذاتى مانند وزيراند و اسماء صفاتى مانند امير و اسماء فعلى مانند لشكراند و آنچه از تركيب هر يك از آنها حاصل مىشود حكم شهروندان را دارند، همانطور كه هر يك از يارىگران و اعوان سلطنت صورى عهدهدار كارى مخصوص است كه ديگرى با او شراكت ندارد، همين طور هر اسمى از اسماء سلطان حقيقى و سلطنت حقيقى او مخصوص به امرى و عهدهدار كارى است كه با غير خودش اشتراك ندارد؛ بنا بر اين هر موجودى از موجودات خارجى مظهر اسمى از اسماء الهى و محل اثر و حكم او مىباشد و بازگشتش جز بدان اسم نمىباشد، چون آن اسم« رب» او و او مربوب آن اسم است.
بنا بر اين معاد عبارت است از بازگشت هر مظهرى به اسمى كه- به حكم و اثر- در او ظهور كرده است؛ و اين را هم بدان كه اسماء را نوبت و دورهها و آثار و احكامى است، چنانكه برخى از اسماء نسبت به برخى ديگر مغلوب مىشوند، همين طور احكام و دورهاش نيز مغلوب مىشود، لذا ظهور قيامت از مغلوب شدن اسمائى است كه تعلق به دنيا دارد و غالب شدن اسمائى كه تعلق به آخرت دارد، بقيه اسماء را تمام اوقات همين طور قياس كن.
برخى از عرفاى محقق در اين باره سخنى دارد كه آن را نقل مىكنيم، گويد: بدان كه اسماء افعال به حسب احكامشان به چندين قسم تقسيم مىگردند: از آن جمله اسمائى است كه حكمشان هيچ گاه پايان نمىپذيرد و اثرشان از ازل تا ابد باقى است، مانند اسمائى كه حاكم بر ارواح قدسى و نفوس ملكوتى، و آنچه از مبدعات كه در تحت حيطه زمان درنمىآيند- اگر چه داخل در حيطه دهراند- مىباشند.-- و از آن جمله اسمائىاند كه حكمشان تا ابد انقطاع نمىپذيرد- اگر چه در ازل الازال منقطع الحكماند- مانند اسماء حاكم بر آخرت، چنان كه آيات بر جاودانگى آنها و احكامشان دلالت دارند، ولى به حسب ظهور غير ازلىاند، براى اينكه آغاز ظهور آنها از تمام شدن نشأه دنيايى شروع مىشود.
و از آن جمله اسمائى هستند كه ازلا حكمشان منقطع است و ابدا هم اثرشان متناهى است، مانند اسمائى كه حاكم بر آنچه داخل در دايره زمان نيستند و حاكم بر نشأه دنيايى هستند، زيرا آنها به حسب ظهور نه ازلىاند و نه ابدى، اگر چه نتايج آنها به حسب آخرت ابدى است، و آنچه كه احكامش انقطاع مىپذيرد، يا مطلقا انقطاع مىپذيرد و حاكم بر او، در غيب مطلق الهى وارد مىشود- مانند حاكم بر نشأه دنيايى- و يا اين كه تحت حكم اسمى كه دايره و احاطهاش از او تمامتر است- در هنگام ظهور دولتش- مختفى و پنهان مىگردد، براى اين كه اسماء را به حسب ظهورات و ظهور احكامشان نوبتهايى است، و هر شريعتى نيز اسمى از اسماء دارد كه به بقاء و نوبت و دولت آن اسم و به دوام سلطنت و غلبه آن اسم باقى مىماند و پس از زايل شدن آن شريعت، نسخ مىگردد، و همين طور تجليات صفاتى كه هنگام ظهور صفتى از آن صفات، احكام غير آن صفات در تحت آن صفت پنهان و مخفى مىماند.
و هر يك از اقسام اسمائى درخواست مظهرى را دارد كه احكامش را ظاهر سازد و آن( مظهر) اعياناند، پس اگر قابل ظهور تمام احكام اسمائى- مانند اعيان انسانى- باشد، در هر لحظه مظهرى براى شأنى از شئون آن است، و اگر قابل ظهور تمام احكام اسمائى نباشد، اختصاص به برخى از اسماء- غير بقيه- مانند اعيان فرشتگان دارد، و دوام اعيان در خارج و عدم دوام آنها- در دنيا و آخرت- بازگشت به دول و نوبتهاى اسمائى و عدم دوام آنها دارد.
در اينجا مبحث اسماء حق تعالى و اعيان ثابته را كه ملتقط از مقدمه شرح فصوص الحكم قيصرى و مستطرد در مقدمه ترجمه مصباح الانس حمزه فنارى كه شرح مفتاح الغيب قونوى- قدس الله اسرارهم- است، آورده و به اين بحث ارزشمند و تعليقات اين كتاب ارجمند پايان مىبخشيم:
حق تعالى با جوهر هر موجودى به اعتبار اسمى كه به آن موجود حاكم است ارتباط دارد و منشأ تجلى اين اسم همان درخواست و اقتضا و طلب عين ثابت ممكن است كه به زبان حال و استعداد، خدا را به آن مىخواند، لذا خداوند هم خواسته او را اجابت مىنمايد؛ به همين دليل محال است ممكنى در كتم عدم پنهان بماند و ظاهر نگردد، و نيز اگر خوانندهاى براى رسيدن به كمالات ثانوى با اسمى كه تناسب با خواسته او دارد خدا را بخواند، دعايش مستجاب مىگردد، چون فرموده: ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ؛ فيض الهى به مقدار قابل است، و استعداد و قابليت هم جز آنچه را كه مقتضى اسمى كه بر آن تجلى مىكند طلب نمىكند، حق تعالى در مقام تجلى به اين اسم حاجت و مراد خواننده را برآورده مىكند، شيخ شبستر گويد:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|