ترجمه و متن اسرار النقطه يا توحيد مكاشفان - همدانى، على بن شهاب الدين - الصفحة ٣٤ - در بيان اينكه خداوند در يك صورت دو بار تجلى نمىكند
ناسوتى؛ و شش نقطه محيط اشاره است به احاطه علمى و شمول سريان تجليات وجودى مر تمامى مكانها و حدود و جهات را، و نيز اشاره است به فراگيرى دگرگونىها و تغيرات شئونش در عالم وجود، و منطبق كردن نهايت حقايق غيبى علوى نورانى ملكوتى، بر بدايت شقائق[١] حسى سفلى ظلمانى ملكى- و بالعكس- براى اينكه مراتب حسى هنگامى كه فرود آمدنشان- به اقتضاى مبدأ بودن- به نهاياتشان پايان پذيرفت، بازگشته و نهايات آنها- به حكم بازگرديدن- بر بدايات مراتب مثالى غيبى انطباق مىيابد[٢].
[١] - نقطه در عوالم مختلف نامهاى، گوناگونى دارد: حقايق و دقايق و رقايق، و در عالم ناسوت، شقايق ناميده مىشود.
[٢] - اول مراتب او تنزل وى است به شأنى كلى، جامع مر جميع شئون الهيه و كونيه ازليه ابديه را- بىامتياز شئون از يكديگر- اين را حقيقت محمدى گويند كه برزخ است بين احديت و واحديت؛ بعد از اين تنزل وى است به تفاصيل اين شأن كلى، و اين را تعين ثانى گويند، به آن طريقه كه خود را به همه شئونات الهيه و كونيه ازليه ابديه كه در آن شأن كلى اندراج داشتند به تفصيل بداند- يكى بعد از ديگرى- به آن معنى كه چون عقل ملاحظه آنها كند حكم كند به تقدم ذاتى بعضى بر بعضى و انتشاء بعضى از بعضى، نه آنكه به حسب زمان، علم به بعضى متقدم باشد بر علم به بعضى ديگر، زيرا كه علم حق سبحانه به همه اشياء متعلق است- ازلا و ابدا- بىشائبه حدوث و تجدد.
حقايق ممكنات صور معلوميت ذات است- متلبّسة بالشئون و الصفات- به اين معنى كه هر گاه علم حق تعالى را به ذات خودش اعتبار كنيم مقيد به يك شأن يا بيشتر، آن صورت علميه را حقيقت ممكنى از ممكنات گويند و چون به يك شأن يا شئون ديگر اعتبار كنيم، آن را حقيقتى ديگر از حقايق ممكنات مىگوييم، پس علم حق به ممكنات عين علم خودش باشد به ذات و شئون ذاتيه خودش، و اين است معنى آنكه مىگويند: علم حق سبحانه به عالم، عين علم وى است به ذات خودش.
و مراد از شئونات ذاتيه كه آن را حروف عاليات گويند، نسب و اعتباراتى است مندرج در ذات، اندراج لوازم در ملزوماتش نه اندراج اجزاء در كل، و مراد از اندراج آنها در ذات بودن آنهاست به حيثيتى كه هنوز از قوت به فعل نيامده باشند.
و معيّت حق با اشياء و قيوميّت وى مر ايشان را نه چون معيت جوهر است به جوهر و يا عرض به عرض يا جوهر به عرض يا عرض به جوهر، بلكه نه چون معيت وجود است به موجود، بلكه معيت وجود است به ماهيت- من حيث هى- كه به آن معيت ماهيت موجود مىگردد و دوام وجود و بقاى آن به دوام معيت است با وى- من حيث هى لا من حيث الوجود- پس علت بقاى ماهيت هم معيت حق است با وى- من حيث هى- و وراى اين معيت حق را سبحانه به حسب ذات با اشياء، معيتى ديگر نيست.
از اين مقدمات دانسته شد كه آن كس كه منع معيت ذاتى حق سبحانه و انكار احاطه و سريان او-- را در جميع موجودات كرده است، بنا بر لزوم ملابسه وى مر قاذورات و اشياء خسيسه را، از آن جهت است كه وى ملابسهاى وراى ملابسه موجود به موجود بلكه ملابسه جسم به جسم تعقل نكرده است و منشأ آن جز قصور عقل و قلّت تأمل، امرى ديگر نيست.
هر مظهرى كه هست مغاير است مر آن چيزى را كه در وى ظاهر است، و ظاهر به صورت و شبح خود در آن مظهر است- نه به ذات خود- همچنان كه از آينه و آب و آنچه در ايشان مىنمايد اين معنى ظاهر است- مگر مظاهر حقايق مطلقه- مانند مظاهر الهيه كه در آنجا ظاهر و مظهر با يكديگر متحداند و فرق ميان ايشان به اطلاق و تقييد است، مثلا حقيقت مطلقه انسانيه به اعتبار اطلاق ظاهر است و به اعتبار تقيّد به مشخصات، مظهر، و شك نيست كه آن حقيقت مطلقه عين افراد خود است كه مظاهر وىاند، پس اينجا مظهر غير ظاهر نباشد و ظاهر به ذات خود در مظهر ظاهر باشد- نه به صورت و شبح-.
ظاهر در تعيّن و تقيّد تابع مظهر است و مظهر در تحقق و ظهور تابع ظاهر، پس مظهر را به اعتبار تبعيّت ظاهر مرو را مرتبه اوليت است و به اعتبار تبعيت وى مر ظاهر را مرتبه آخريت.
مظهر- من حيث هو مظهر- باطن است، زيرا كه وى حكم آينه دارد، چون آينه از صورت پر برآيد، صورت مىنمايد- نه آينه- پس ظهور صفت ظاهر است نه مظهر، و باطن اين ظاهر همان نفس ظاهر است، اما به اعتبار حال تقدم وى بر حال ظهور؛ و باطن باطن، آنچه بر سبيل اجمال مىدانيم از غيب هويت، ذات هر متعيّنى مسبوق است به لا تعيّن.
موجودات خارجى در صلاحيت مظهريت اسماء و صفات الهى متفاوتاند، زيرا ايشان مظاهر اعيان ثابتهاند و اعيان ثابته صور شئونات ذاتيه، و شئونات در اطلاق و كليت و جمعيت و مقابلات آنها مختلفاند و فضيلت كمال جمعيت از خصايص كمّل افراد انسانى است- مانند انبيا و اوليا- و ايشان نيز در اين فضيلت متفاوتاند، زيرا اگر چه همه در مظهريت همه اسماء متساوىاند، اما بعضى از آن قبيلاند كه احكام و آثار بعضى اسماء در ايشان ظاهرتر و غالبتر است و باقى اسماء در تحت آن مغلوب و مندرج، و همه انبيا و آنان كه بر قدم ايشاناند- از اوليا- غير نبى ما ٦ و كمّل ورثه وى( كه ائمه :اند) همه از اين قبيلاند، و بعضى از ايشان از اين قبيلاند كه ظهور اسماء و صفات در ايشان بر سبيل اعتدال است- بىغالبيّت و مغلوبيت- مانند نبى ما ٦ و كمّل ورثه وى.
وجود را فى نفسه اطلاق و عدم تعيّن و تقيد است، همچنين اسماء و صفات او را، و چون به احكام و احوال عينى از اعيان ثابته منصبغ گردد، به سبب آن انصباغ متعيّن و متقيّد گردد و به حسب تعيّن و تقيّد وى اسماء و صفات وى نيز متعيّن و متقيّد شوند، زيرا كه ظهور اسماء و صفات به حسب استعداد ايشان است، و شك نيست كه استعداد هر عينى نوعى از تعيّن و تقيّد را تقاضا مىكند چه در ذات و چه در اسماء و صفات.
موجودات ممكنه مظاهر و صور اسماء و صفات الهىاند و ظاهر در هر يك، اسماء و صفات حق است به قدر قابليت وى مر ظهور آنها را؛ پس همه موجودات را آينههاى متعدد فرض كن و آنچه مىبينى در ايشان از كمالات محسوسه و معقوله، صور اسماء و صفات حق تعالى دان، بلكه همه عالم را يك آينه فرض كن و-- در وى حق را بين به همه اسماء و صفات وى، تا از اهل مشاهده باشى- چنانكه اول از اهل مكاشفه بودى-( اين مقام جلا و استجلا در اصطلاحات عرفاست) پس از اين برتر آى و چنين ملاحظه كن كه تو چون عالم را مىبينى و مىدانى و ذات تو محيط است به همه و همه مرتسماند در وى، پس ذات تو آينه است مر آنها را؛ در اول مشاهده حق سبحانه در غير خود مىكردى و اكنون در خود مىكنى؛ پس از اين برتر آى و آن را ملاحظه كن كه ممكنات من حيث هى، غير موجوداند، پس ايشان را از ميان بيرون كن و همه را صور تجليات حق بين و قائم به وى، پس همه كمال و جمال حقاند سبحانه كه در حق مشاهده مىكنى، بعد از آن نيز برتر آى و خود را از ميان بيرون كن و مدرك و مشاهد، حق را بين- فهو الشاهد و المشهود-.( به نقل از جامى قدس سره)